عسل بانو دختر آبادان
به ساعت نگاه می کنم . تا ساعت ده چیزی نمانده. مقامات آمریکایی در آخرین مصاحبه های مطبوعاتی تا ساعت 10 امروز به ایران فرصت دادند. مقامات ایرانی اما طبق معمول با ژست های حق به جانب و شعارهای دهن پر کن جوابشان را دادند. من مضطربم. مردآذری اما آرام! ساک کوچکی در دست دارم و می خواهم حد اقل وسایلی را که میدانم باید با خود بردارم را درونش بگذارم. از میان اینهمه فقط یک دیوان حافظ یادگاری که برگ برگش پر است از تاریخ و حاشیه نوشته و شیشه عطری نیمه پر یادگار سالهای دور عاشقی. فقط همین. "فرار می کنیم" این را من می گویم. مردآذری مستاصل به من نگاه می کند. چشمهایم پر از اضطرابند و نفسهایم به شماره افتاده. چند دقیقه بیشتر نمانده. کودکم را محکم درآغوش می گیرم. ساک کوچک را بر می دارم. از خانه خارج می شویم. کوچه پر از جمعیت است. همه مردد و پرسان. ما میدویم. بلندگویی ساعت ده را اعلام می کند. سرم را به آسمان بلند می کنم. آسمان پر می شود از هواپیماهای جنگی. سیاه و سفید. به آنی رد دودشان آسمان را مثل تارهای بهم تنیده عنکبوت می کند. هواپیماها از بالای سر ما رد می شوند. میدویم. می دویم. به کجا؟ نمی دانم! کودک در آغوشم به خواب رفته. چه آرامشی! هواپیماها آسمان را دور می زنند و بر می گردند. درست بالای سر ما. من می بینم بمبهای سیاهشان را که مثل بذر مرگ روی سر ما فرود می آیند. می نشینم و کودکم را به خود میچسبانم. مرد آذری در آغوشمان می گیرد. فریاد می زنم : با هم میمیریم.... بمبها به زمین می افتد...چشمهایم را می بندم. صدای ضربان قبلم را می شنوم. چشمهایم را باز می کنم. چه سکوتی! زمان و مکان را گم کرده ام. چشم می چرخانم. قاب عکس عروسیمان را می بینم که به دیوار است. " آه...." همه اش خواب بود؟ قبلم آرام نمی گیرد. دلم گریه می خواد و یک آغوش گرم و امن. می چرخم و آغوش مرد آذری را جستجو می کنم. نیست. به سختی بر می خیزم. میروم بالای سر تخت پسرک. چه ناز خوابیده! چه آرام! می نشینم . زانوهایم را بغل می کنم و آرام اشک میریزم. خدایا این لحظه های آرامش را از ما نگیر! جشن هسته ای ... انرژی هسته ای... زنگ هسته ای... فناوری هسته ای .... همه اش فدای یک لحظه آرامش... یک لحظه امنیت . من که از این حق مسلم خودم می گذرم. یادآوری اش حتی برایم سخت است. دیگر چه برسد به تجربه دوباره آن لحظه ها... اضطراب ... حمله هوایی. آوارگی. فرار می کنیم. بنزین قحط شده. بابا توی پالایشگاه مانده. هواپیماها پالایشگاه را زده اند. کودک شش ماهه ای که در آغوش مادر گریه می کند. عروسکی که دست ندارد. آژیر قرمز. زیر زمین نمور و تاریک با پله هایی که هرگز تمام نمی شود و پنجره های کوچکی که همان ها را هم با پتو پوشانده ایم. یک شمع کم سو. رادیوی کوچک دو موج. کودکانی خردسال که گرداگرد مادر جمع شده اند و در تارک روشن پناهگاه به چشمان مضطرب یکدیگر نگاه می کنند. آژیر سفید. پدر که همیشه نیست مثل آرامشی که مدتهاست نداریم. چقدر کودکی ام به بزرگی گذشت. عروسکی که نداشتم. صدای لبخند مادرم که هیچوقت در خانه نپیچید . دست مهربان پدرم که هیچ وقت نوازشش را لمس نکردم. کابوسهای نیمه شب که تا همین حالا دست بردارم نیست. نه !هیچ چیز ارزش این را ندارد که بخواهم کودکم حتی ثانیه ای از آن روزها را تجربه کند. آهای شما هایی که فردا مشتتان را گره می کنید و جشن هسته ای براه می اندازید. کدامتان حاضرید آن روزهای نا امنی را دوباره تجربه کنید؟ کدامتان حاضرید جلوی موشک های قاره پیما سینه سپر کنید و باز هم عربده کنان این و آن را حق مسلم خود بدانید؟ من تنها آرامش و امنیت و صلح را حق مسلم خود می دانم و حاضرم به خاطرش از همه چیز بگذرم. من به اندازه هفت نسل بعد از خودم تاوان داده ام. دیگر بس است. 



