|
سهمی
شده تا حالا روی یک آهنگ بخصوص کلید کنی؟ جوری که از خروس خوان صبح تا آخر شب در همه حال و احوال مدام تکرار ش کنی؟ فرقی نمی کند روی پخش موسیقی باشد یا روی نوار ذهنت. اول هر بار که گوش می کنی انگار گوشه جدیدی از آنرا کشف کرده ای ... بعد کم کم آنرا از بر می شوی. خودت هم همنوا با آن می خوانی. آنقدر توی ریتم و شعر و آهنگ غرق می شوی که ناخودآگاه حرکاتت هم موزون می شود. ... مهم نیست کی و چطور قطع شود. اما بالاخره تو یک وقت از آن خسته می شوی. خاموش می کنی یا به خواب می روی. بعد دیگر هرگز نمی خواهی آنرا تکرار کنی. انگار که از آن سیر و لبریز شده ای. دل زده شده ای. من از تکرار آهنگ زندگی ام خسته شدم. دوست من! برای نوشتن٬ زندگی باید پر باشد. نویسنده ای که با تخیلش می نویسد بدون اینکه اشخاص و موقعیت ها و حوادث را از نزدیک لمس کرده باشد بالاخره روزی کم می آورد! مچش برای خواننده اش باز می شود. تو که نمی خواهی کسی فکر کند او را احمق پنداشته ام؟ نشنیدی آن جمله مشهور را که میگوید نویسنده باید در متن جامعه باشد؟ من مگر در متن کدام جامعه ام؟ در و دیوارهایی که احاطه ام کرده اند هیچ حرکت و تکاپویی ندارند. من حتی خودم هم دچار سکون شده ام. حتی از خودم هم نمی توانم بنویسم . از خودم در شگفتم که مرا چه می شود؟ شده ام مثل دریا. یک لحظه پر تلاطم و پر شور و انرژی و زندگی و لحظه ای دیگر ساکن و ساکت و مرده. رفیقی می گفت زندگی مثل موج "سینوسی" می ماند. گاهی در فراز و گاهی در فرود. برای همه آدمها ... منتها فرکانس ودامنه اش متفاوت است. من اما می گویم گاهی هم مسیر زندگی شبیه "سهمی" می شود. هر کارش هم که بکنی راه خودش را می رود:به قعر! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 1:25 |
|
