|
ناگهانی...
درست مثل این بود که کابوسی را پشت سر گذاشته باشم. هنوز از وحشت تصور آینده کاری که ممکن بود داشته باشم تبدارم. حالا درست دو هفته از آن روز می گذرد. از اتاق رئیس که آمدم بیرون دم در توقف کردم و گفتم: به من وقت فکر کردن بدهید. بعد کوله ام را روی دوشم انداختم و زدم بیرون. دم در خروجی وقتی برای ثبت ساعت انگشتم را روز سنسور دستگاه می گذاشتم توی دلم گفتم: دیگر هرگز باز نخواهم گشت! بیرون از آنجا مردآذری با پسرک در انتظارم بودند. به طرفشان دویدم. مثل زندانی که آزاد شده باشد. نیمه های شب بود که از شهر زدیم بیرون... بوی خوش نوزاد سه روزه و باغچه خانه پدری مدتی از آن حال دورم کرد. ساعتها با پسرک توی خاکها بازی کردیم و برگهای زرد درخت توت را زیر پایمان له کردیم و از صدای خش خششان مستانه خندیدیم. لمس پاییز تجربه دو نفره ای بود که این روزها من و پسرم پشت سر گذاشتیم. با تمامی حواسمان! بعد دوباره برگشتیم به شهر لعنتی! احساس کردم اینبار در و دیوار و کوچه و مردمانش انگار روی سرم خراب شدند و دارند خفه ام می کنند. به مردآذری گفتم: روزشماری می کنم برای وقتی که دوباره این شهر را ترک کنم که اینبار واقعا همه چیزش برایم آزار دهنده و ملال آور است. ناگهانی کارم را رها کردم. دقیقا به همان ناگهانی که مشغولش شده بودم. نتوانستم و نخواستم جایی کار کنم که علی رغم تمام حسنهایش آدمها و آبرو و غرور و شخصیتشان بازیچه ایست در دست مدیران و بالادستانش. جایی که ظاهر و پوشش و قیافه آدم را در یک کفه ترازو و توانایی و تخصص و شخصیت و رفتار اجتماعی را در کفه دیگر می گذارند و بدتر از آن با سنگ پوسیده و گندیده خودشان محک می زنند! ها! رها کردم و رها شدم. حالا دوباره این منم! یک مادر تمام وقت که دیگر حتی کوچکترین حسرتی از رفتن به سر کار ندارد. حالا قدر لحظه لحظه بودن با کودکم را می دانم. می دانم این لبخند ... این گریه... این شیطنت... این شیرینی... این لحظه ... دیگر هرگز در زندگی من تکرار نخواهد شد. خدایا چه سعادتمندم!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 23:15 |
|


