|
...
حالا دیگر من مانده ام و این حجم وسیع دلتنگی… از همان هایی که فقط خنده شیرین چشمهایت به بازی شان می گیرد . پس لا اقل تو بگو بعد از تو با آنها چه کنم؟ می نشینم روبروی خاطرات سبز کودکی هایمان. همان ها که در خنده های بی تکلف و ظرفهای کوچک گِلی ساخته دستان کوچکمان گذشت. یادت می آید آن درخت توت بلند را که بارها و بارها بر شاخه هایش آسمان را بوئیده بودیم؟ به من حق بده مدام لابلای تمام این شاخ و برگها و کاشیها، دستان کوچک و لبان پرخنده مان را ببینم. آخر من چگونه لحظه لحظه خاطراتی را که با هم در حیاط پشتی ورق زدیم از یاد ببرم ؟ یادم نمیاید حتی یکبار میانه مان با بداخلاقی های مرسوم خواهر و برادرها کدر شده باشد. آرزوهایمان را… که یادت هست… می دانم. بیهوده دارم لابلای عکسها و فیلمها و فایلها دنبال حتی یک خاطره خاک خورده از تو می گردم. آنچنان پررنگ و عمیقی که نمی دانم خلوتی که بعد از رفتنت درونم حس می کنم را چگونه تاب بیاورم؟ بی تابم برادر… بی تاب! طنین صدای گرمت را می خواهم، نوازش چشمهایت را و دیگر به خدا قسم که هیچ…
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 1:14 دادا جان کبوترا بی تو دارن/مرگ پرواز رو به ماتم می شینن ...
آی |+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 1:38 باز هم همان "رام" و "لام"....
خوبم. چقدر خوب می شد همیشه این طور باشد! اینقدر آرام... اینقدر شاد... اینقدر بی خیال... اینکه هیچ چیز حتی قطعی 4 روزه آب یا یخ بستن کانال فاضلاب یا نایاب شدن نان سنگک و بربری یا اینهمه برفی که گوشه خیابان و معابر دیگر تبدیل به لجن زشت و سیاه رنگی شده (و خوب می دانم که حالا حالا ها چهره شهر همین طور کریه خواهد ماند)... هیچ چیز و هیچ چیز... حتی جیغ های عصبی و ممتد پسرک که وقتی شروع شود دیگر تمامی ندارد... بهانه های نامفهوم گاه و بیگاهش... بی برنامگی خوابش... بد غذایی و بد خلقی مخصوص این سنش... هیچ کدامش دیگر آزارم نمی دهد و همه اش را راحت تماشا می کنم و رد می شوم... گاهی حتی مرد آذری از این خونسردی ام جا می خورد که: "این تویی که لکه قطره آبی روی شیشه دستشویی اینقدر عصبی ات می کرد و حالا به این کوه ظرف کثیفی که 4 روز است روی هم تل انبار شده و کم کم بوی کپک و ماندگی اش خانه را پر می کند می خندی"؟؟ بله ... این منم! خانمها آقایان! و اینک این منم... پس این همه وقت کجا بودم؟؟؟؟؟؟ راستش را بگویم؟؟؟؟؟ قول می دهید بشنوید دوباره مثل گذشته بالای منبر نروید و نصیحتم نکنید ؟؟؟؟ قول می دهید درکم کنید؟؟؟؟؟ قول می دهید خونسرد باشید؟؟؟؟؟؟؟ راستش من یک ماهی است دوباره رفتم سراغ آن "لام " و " رام" معجزه گر! یادتان که هست؟؟؟؟ بله ... یادتان هست! که گفتید "نخور " و " نکن " و چنین و چنان ...؟؟؟؟ تشخیص قطعی دکتر به تنها دو جمله ای که برای شرح حالم به او گفتم این بود: " نوع کاملا حاد"! تست "استرس" و "دپرسشنم" هم 100 در 100 بود! چه افتخاری! چه می شود کرد؟؟؟ زندگیست دیگر! کدام شما حاضرید قسم بخورید به نوعی درگیر این مشکل نیستید؟ها؟ اما چند درصد از شما شجاعتش را دارید که یکروز شال و کلاه کنید و بروید دنبال درمان قطعی؟؟؟؟ چی؟؟؟ نشنیدم؟؟؟ گفتید عوارض؟؟؟ می دانم! مگر همین استامینوفن بی کدئینش را که شما مثل نقل و نبات هر روز بالا می اندازید کلی عوارض آنچنانی ندارد که مرا از عوارض این یکی ها می ترسانید؟ چی؟؟؟ خودم را جمع کنم؟؟؟؟ مسخره اش را درآوردم؟؟؟ زیادی سخت گرفته ام؟؟؟؟ این یکی را دکتر هم گفت. گفت : " مشکل شما این است که از خودتان بیش از حد انتظار دارید و زندگی را خیلی سخت گرفته اید". چشم آقای دکتر! قول می دهم از این به بعد به نق نق های شبانه پسرم بخندم. قول می دهم فراموش کنم 16 سال درس خواندم و حالا خانه نشسته ام و دارم با پسرک شیرینم اتل متل بازی می کنم. قول می دهم به درد دل های عزیزانم بخندم و به شوخی بگیرمشان. قول می هم غم نشسته در چشمان خاله افلیجم را نبینم. کمر خم شده مادربزرگم را که پسرش جوانمرگ شد را نبینم. مردم فسیل شده این شهر را جدی نگیرم. سرمای 20 درجه زیر صفر و بخاری ها خاموش بدون گاز را موضوع" اس ام اس" کنم و برای "بر و بچز" "سند" کنم. دیگر چه؟؟؟ دیگر چه چیز خنده داری هست بگویید تا بخندم..... ... .. . من خوبم. بخدا! جایی خواندم که" ما آدمها فکر می کنیم برای خندیدن باید علتی وجود داشته باشد. اما حقیقت این است که انسان سالم برای شاد بودن و خندیدن نیازی به دلیل ندارد. بلکه این اندوه و غم است که "علت" می خواهد". ما شادیم... همین طور الکی...ها والا!!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 1:53 سهمی
شده تا حالا روی یک آهنگ بخصوص کلید کنی؟ جوری که از خروس خوان صبح تا آخر شب در همه حال و احوال مدام تکرار ش کنی؟ فرقی نمی کند روی پخش موسیقی باشد یا روی نوار ذهنت. اول هر بار که گوش می کنی انگار گوشه جدیدی از آنرا کشف کرده ای ... بعد کم کم آنرا از بر می شوی. خودت هم همنوا با آن می خوانی. آنقدر توی ریتم و شعر و آهنگ غرق می شوی که ناخودآگاه حرکاتت هم موزون می شود. ... مهم نیست کی و چطور قطع شود. اما بالاخره تو یک وقت از آن خسته می شوی. خاموش می کنی یا به خواب می روی. بعد دیگر هرگز نمی خواهی آنرا تکرار کنی. انگار که از آن سیر و لبریز شده ای. دل زده شده ای. من از تکرار آهنگ زندگی ام خسته شدم. دوست من! برای نوشتن٬ زندگی باید پر باشد. نویسنده ای که با تخیلش می نویسد بدون اینکه اشخاص و موقعیت ها و حوادث را از نزدیک لمس کرده باشد بالاخره روزی کم می آورد! مچش برای خواننده اش باز می شود. تو که نمی خواهی کسی فکر کند او را احمق پنداشته ام؟ نشنیدی آن جمله مشهور را که میگوید نویسنده باید در متن جامعه باشد؟ من مگر در متن کدام جامعه ام؟ در و دیوارهایی که احاطه ام کرده اند هیچ حرکت و تکاپویی ندارند. من حتی خودم هم دچار سکون شده ام. حتی از خودم هم نمی توانم بنویسم . از خودم در شگفتم که مرا چه می شود؟ شده ام مثل دریا. یک لحظه پر تلاطم و پر شور و انرژی و زندگی و لحظه ای دیگر ساکن و ساکت و مرده. رفیقی می گفت زندگی مثل موج "سینوسی" می ماند. گاهی در فراز و گاهی در فرود. برای همه آدمها ... منتها فرکانس ودامنه اش متفاوت است. من اما می گویم گاهی هم مسیر زندگی شبیه "سهمی" می شود. هر کارش هم که بکنی راه خودش را می رود:به قعر! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 1:25 عنوان ندارد
شاید یک روزی به همین زودی ها اینجا را تخته کنم! چه فایده دارد وبلاگ داشته باشم اما چیزی برای گفتن نداشته باشم... شاید هم اینقدر حرف داشته باشم که دیگر ندانم چطور باید آنها را بزنم. توی سرم اینقدر فکرهای پراکنده و جورواجور هست که برای سر و سامان دادن به آنها یک عمر وقت می خواهم. اینقدر سکوت کرده ام که گاهی که لازم است نمی دانم منظورم را چطور باید تفهیم کنم. جمله هایم را هم شکسته و ناقص می گویم. گاهی وسوسه می شوم مثل پسرک برای گفتن منظورم خودم را روی زمین بیندازم و پا بکوبم و با خشونت به سرو صورت خود بزنم... من خسته ام. دچار آن دردی شدم که روانشناسها به آن می گویند افسردگی. تازه آن هم از نوع زمستانی اش. حوصله نصیحت و همدردی ندارم. زندگی ام فعلا همین است که هست. نه می خواهم و نه توانش را دارم که تغییرش بدهم. تجربه کردم و دیدم که تغییرات در زندگی برای من بهای سنگینی دارد. من خسته ام. از خودم خسته ام. کاش می شد خودم را عوض کنم و نقش دیگری داشته باشم. مدتهاست دوباره حس انزجار از زن بودن دارد خفه ام می کند. ای کاش زن نبودم. من خسته ام... نشسته ام توی ماشین . تنها. پسرک و پدرش برای خرید روزنامه رفته اند. من صدای ضبط را تا جایی که می شود تحمل کرد بلند کرده ام. صدای بی نقص سیبل جان با ریتم تند آهنگش اصلا به چشم انداز روبرویم نمی خورد. اما من از این تضاد خوشم می آید. جلوتر ایستگاه اتوبوس است پر از جمعیتی که منتظر ایستاده اند و اتوبوسی که از زور مسافر درهایش نیمه باز مانده و چشمهای منتظر آنها که مدتهاست منتظر سوار شدن هستند. اتوبوس چند لحظه توقف می کند. نه کسی می تواند سوار شود و نه کسی می تواند پیاده شود. سیبل جان شادمانه می خواند . چند طلبه از کنار ماشین رد می شوند. سنگینی کتابهایشان راه رفتن را برایشان سخت می کند. انگار که دارند با ریتم راه می رود. سیبل جان شادمانه می خواند. زنها و دخترانی پیچیده در چادرهای سیاه از تاکسی پیاده می شوند. سرمای هوای بیرون را می شود از سرخی گونه های کودک خردسال همراه آنها حدس زد. سیبل جان شادمانه می خواند. این آدمها راستی کجا بوده اند؟ حالا دارند کجا می روند؟ اینطور با عجله و پرشتاب؟ توی دنیای اینها مگر چه چیزی را قسمت می کنند که برای بدست آوردنش اینقدر عجله دارند؟... من اما دلم می خواهد زمان در همین لحظه متوقف شود. من توی ماشین نشسته باشم. سیبل جان شادمانه بخواند و پسرک با پدرش برای خرید روزنامه رفته باشند. نه یک لحظه پس . نه یک لحظه پیش... دارم جدی جدی به تخته کردن اینجا فکر می کنم. اینجا مثل چیزی روی وجدانم سینگینی می کند. هر بار به قدر تایپ آدرس و انتظار دانلود و تماشای کانتر و کامنتها وقتم را می گیرد. از روی ویزیتورهایم شرمنده ام. نوشی البته تو را نمی گویم لعنتی! تو باید هر روز بیایی اینجا و پوزت به زمین بخورد و هیچ خبری از من احمق نداشته باشی. تو که دیگر اینقدر دور شدی که داری به خاطره ها می پیوندی... حواست هست؟ ما که یک روز جزیی از زندگی هم بودیم داریم برای هم خاطره می شویم. از این مسخره تر چیزی سراغ داری؟ خسته ام. از خودم. از خود لعنتی خودم! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:58 درخواست راهنمایی فوری
کسی می تونه یک راه کاملا عملی برای کسب درآمد از طریق اینترنت توی ایران به من معرفی کنه؟
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 23:47 توضیح
از همه دوستانی که لطف کرده و برای مطلب قبلی یادداشت گذاشتند سپاسگذارم. ضمن اینکه لازم دانستم توضیحاتی بدهم تا دوستانی را از سوء تفاهم دربیاورم. شاید دوماه پیش یا پیشتر از آن بود. یک شب٬ از آن شبهایی که پسرک برای خوابیدن تمام انرژی من و مردآذری را گرفت ٬ وقتی که بالاخره پدر و پسر هر دو خوابشان برد من آرام و پاورچین از اتاق پسرک بیرون آمدم و رفتم به اتاق خواب خودمان و روی تخت دراز کشیدم. یادم نمی آمد آخرین باری که توی اتاق خودمان خوابیدم کی بود؟ از وقتی که دکترتاکید کرده بود که جیغهای نیمه شب علی در خواب به دلیل استرس جدایست و صلاح نیست این بچه را تنها توی اتاق بخوابانیم٬ من هر شب رخت خوابم را پایین تخت پسرک پهن میکردم. دلم برای تخت دونفره خودمان تنگ شده بود! تازه کتاب "باور کنید تا ببینید" " وین دایر" رو خوانده بودم و سرم پر بود از حرفها و جمله هایش. بعد چشمهایم را بستم و خودم را جوری تصور کردم که دلم می خواست. خودم را دیدم که مدیر شبکه یک شرکت بزرگ هستم. یک اتاق دارم برای خودم و یک سیستم عالی و شبکه ای که مدیرش منم! همکارانم را دیدم که همه دوست و صمیمی بودند . دقیقا تمام جزئیات را می دیدم. یک ماه نشده بود که من کلید اتاقی را تحویل گرفتم که متعلق به مدیر شبکه یک بیمارستان بزرگ بود! خوشحال بودم . همه چیز بجز گریه های جدایی علی خوب بود و بر رفق مراد. گفتم لابد عادت خواهد کرد و وقتی که بزرگ شد برایش خواهم گفت چه موقعیت عالیی بود! حتما خواهد پذیرفت. این اواخر دیگر واقعا عادت کرده بود. طوری که موقع بازگشت از مهد کودک کمی هم مقاومت می کرد. مشکل من علی نبود. هرچند در پس زمینه ذهنم همیشه چهره معصوم و ملتمسش آزارم می داد. برای کسی مثل من که خوشبختانه مشکلات و تنگنای اقتصادی خانواده اش را تهدید نمی کند ( جدای از استقلال مالی که خودش مسئله مهمی است ) محیط کار و آدمهای اطرافش و نوع کار از درجه اهمیت بالایی برخوردار است. من ( درست یا غلط) همیشه در پی برقراری رابطه انسانی و عاطفی با همکاران و کارم بوده و هستم و هر زمان که شغلی نتواند از این نظر خواسته ام را برآورده کند به سرعت رهایش کردم. من همیشه با جدی ترین مسائل هم از موضع احساسی برخورد می کنم. البته این را یک حسن میدانم و در باره این نظر کاملا شخصی با کسی هم قصد بحث مجادله ندارم. بهرحال.... یک روز پیغام دادند که به فلانی بگویید از فردا فلان لباس را بپوشد و با فلان اشخاص ارتباط نداشته باشد. در توجیحش هم چیزهایی گفته بودند که هر آدم آی کی یو متوسطی را به خنده می انداخت! برای اینکه کار را یکسره کنم و از پیغام و پسغام و خاله زنک بازیهای اداری پرهیز کرده باشم یکراست رفتم اتاق رئیس! برای واکندن سنگهایی که عقلاﹰ همان روز های اول باید میان ما واکنده می شد و آن جناب به قول خودشان برای اینکه من را از دست ندهد و بعد از گذشت زمانی بتواند مرا نمک گیر کرده و سپس تمام خواسته های خودشان را به من دیکته نمایندر آنها را به تعویق انداخته بود. خودتان دیگر تصور کنید دانش آموزی را که برای حل مسئله به جای آوردن استدلال و برهان مجبور به زدن مثال نقض شود! چه حساب و کتاب ضعیفی.... نه... اصلا نمی خواهم وارد جزئیات شوم! قصدم این بود که بگویم : اولا عذاب وجدان مادری مرا وادار به این کار نکرد. ثانیا اگر موقعیت کاری بهتری با آدمهای آدم تری(!!) برایم پیش بیاید چرا که نه؟؟؟؟؟ ... ... ... بی ربط اینکه پسرک دورگه نیمه آذریمان بدجوری بربری خور شده! بربری با رانی هلو!!!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 23:57 ناگهانی...
درست مثل این بود که کابوسی را پشت سر گذاشته باشم. هنوز از وحشت تصور آینده کاری که ممکن بود داشته باشم تبدارم. حالا درست دو هفته از آن روز می گذرد. از اتاق رئیس که آمدم بیرون دم در توقف کردم و گفتم: به من وقت فکر کردن بدهید. بعد کوله ام را روی دوشم انداختم و زدم بیرون. دم در خروجی وقتی برای ثبت ساعت انگشتم را روز سنسور دستگاه می گذاشتم توی دلم گفتم: دیگر هرگز باز نخواهم گشت! بیرون از آنجا مردآذری با پسرک در انتظارم بودند. به طرفشان دویدم. مثل زندانی که آزاد شده باشد. نیمه های شب بود که از شهر زدیم بیرون... بوی خوش نوزاد سه روزه و باغچه خانه پدری مدتی از آن حال دورم کرد. ساعتها با پسرک توی خاکها بازی کردیم و برگهای زرد درخت توت را زیر پایمان له کردیم و از صدای خش خششان مستانه خندیدیم. لمس پاییز تجربه دو نفره ای بود که این روزها من و پسرم پشت سر گذاشتیم. با تمامی حواسمان! بعد دوباره برگشتیم به شهر لعنتی! احساس کردم اینبار در و دیوار و کوچه و مردمانش انگار روی سرم خراب شدند و دارند خفه ام می کنند. به مردآذری گفتم: روزشماری می کنم برای وقتی که دوباره این شهر را ترک کنم که اینبار واقعا همه چیزش برایم آزار دهنده و ملال آور است. ناگهانی کارم را رها کردم. دقیقا به همان ناگهانی که مشغولش شده بودم. نتوانستم و نخواستم جایی کار کنم که علی رغم تمام حسنهایش آدمها و آبرو و غرور و شخصیتشان بازیچه ایست در دست مدیران و بالادستانش. جایی که ظاهر و پوشش و قیافه آدم را در یک کفه ترازو و توانایی و تخصص و شخصیت و رفتار اجتماعی را در کفه دیگر می گذارند و بدتر از آن با سنگ پوسیده و گندیده خودشان محک می زنند! ها! رها کردم و رها شدم. حالا دوباره این منم! یک مادر تمام وقت که دیگر حتی کوچکترین حسرتی از رفتن به سر کار ندارد. حالا قدر لحظه لحظه بودن با کودکم را می دانم. می دانم این لبخند ... این گریه... این شیطنت... این شیرینی... این لحظه ... دیگر هرگز در زندگی من تکرار نخواهد شد. خدایا چه سعادتمندم!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 23:15 سی سالگی
روزی میان همین چند روز اخیر٬ سی سالگی ام تمام شد. پیش تر ها فکر می کردم از بازگو کردنش واهمه داشته باشم اما این طور نبود. شاید برای خیلی ها یک جور کابوس باشد وارد شدن به دهه چهارم زندگی! مادرم سی ساله که شد 5 تا بچه داشت . کوچکترینش یک ساله بزرگترنش ده ساله. سی سالگی اش با جنگ و آوارگی عجین شد. شاید حالا اگر از او بپرسم سی سالگی ات چطور گذشت حتی یادش نباشد. از بس که سخت گذشت. من اما سی سالگی ام را خوب تمام کردم. حسرت چیزی به دلم نمانده. اینجا که ایستاده ام اگرچه همان جایی نیست که باید٬ اما راه همان است. می دانم همین راه را مستقیم اگر برم آن وقت ده سال دیگر می ایستم روبروی خودم و به خودم می گویم :خسته نباشی دختر! فکر می کردم وقتی سی ساله شوم٬ خیلی چیزها در من تغییر خواهد کرد. خیلی احساسها و خیلی آرزوها... اما حالا می بینم که اینطور نیست. هیچ اتفاق خاصی هم رخ نداده و من از دنیای دخترکان شانزده ساله تازه بالغ٬ هنوز احساسها و آرزوهایی را با خود دارم. "مادری" هم نتوانست خیلی چیزها را در من تغییر دهد. این را چند روز پیش وقتی با پسرم دست در دست هم از جایی رد می شدیم و دیدن بچه گربه ای به قدر جمع شدن اشک در چشمها هیجان زده مان کرد فهمیدم. دیگر مهم نیست رهگذران چطور نگاهمان می کنند. ما شادمانه و جیغ کشان با گونه هایی سرخ شده از شادی و سرما به دنبال توپ پلاستیکی می دویم. سوار تاب می شویم و بلند بلند "تاب تاب عباسی" می خوانیم. از شکایت کردن و طلب کاری از دنیا دست برداشته ام. دیگر می دانم همه چیز به خودم بستگی دارد. اینکه چطور زندگی می کنم و چه احساسی دارم ربطی به مکان و زمان و پول و شهرت و جوانی ام ندارد. دیگر می توانم حتی هر لحظه از نو متولد شوم. من نیرومندم.
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 2:55 مرگ و زندگی
وارد بخش زایمان که می شوم اولین چیزی که می بینم چهره خسته و عرق کرده مسئول بخش است که از اتاق زایمان خارج می شود. سلام می کنم. جواب سلامش در میان صدای گریه نوزادی گم می شود. می گویم: به دنیا اومد؟ سر تکان می دهد یعنی که بله. می گویم : بی درد؟ می گوید : با درد! بعد لبخندی چهره خسته اش را می پوشاند و می گوید: مهندس ! امروز دیگه چه نقشه ای برامون کشیدی؟ می خندم و میگویم : هیچ! فقط برای سرویس کامپیوتر بخش اومدم... با مهربانی دستی به شانه ام می گذارد به اتاق راهنماییم می کند. صدای گریه نوزاد دوباره بلند می شود... اینجا چقدر به زندگی نزدیکم... چیزی به آخر وقت اداری نمانده. سالن کم کم خلوت و ساکت می شود و رفت و آمدها کم می شود. به ساعت نگاه می کنم که عقربه هایش خسته تر از من مثل دونده های ماراتنی طولانی خودشان را به سختی جلو می برند. توی اتاقم تنها مشغول چاپ آمار بیمه بخش ها هستم. صدای آشنای مسئول مرکز مخابرات سکوت را می شکند: کد 99 به اورژانس... کد 99 به اورژانس... قلبم فرو می ریزد. حالا دیگر می دانم کد 99 یعنی که یک نفر در حال مرگ است. یعنی که تمام دکتر و مسئول بخشها باید به سرعت خودشان را برسانند تا بلکه بتوانند بیمار را احیا کنند. بدنم می لرزد. اینجا چقدر به مرگ نزدیکم...
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 1:35 روزمره
نمی دونم این از مزایای مادر یک پسر بچه بودنه یا از معایبش که هر مردی رو به چشم پسر بچه ای می بینی که سعی می کنه کارهای جدی انجام بده! البته امیدوارم این مطلب به آقایون خواننده این وبلاگ برنخوره . من این رو نه از دید یک زن که از دید یک مادر می نویسم. پسرک این روزها با جدیت تمام اصرار به مستقل شدن داره. مثلا موقع شستن دست و صورتش اصرار داره که خودش صابون رو بگیره که البته با اون دستهای تپل و کوچیکش موفق نمی شه و این حسابی عصبیش می کنه. یا با اینکه نمی تونه به درستی قاشق رو به دست بگیره و به قدر سیر شدن غذا بخوره اما به شدت با غذا دادن بهش مخالفت می کنه و می خواد که خودش غذا بخوره. در نتیجه قاشقی رو. که به زحمت پر می کنه تا نصفه راه خالی می شه و هر بار قاشق خالی رو به دهنش می بره و لابد برای اینکه ضایع نشه سرش رو تکون می ده و با رضایت می گه : به به!!! یک کار خوشمزه جدیدی هم که یاد گرفته اینه که موقعی که می خواد با تلفن حرف بزنه به تقلید از من که اغلب مجبورم به خاطر انجام چند کار همزمان(آشپزی و تماشای تلویزون و ...) تلفن رو روی شونه ام بگذارم و گوشم رو بهش بچسبونم همین حرکت رو تکرار می کنه! هفته گذشته مریضی سختی رو از سر گذروند که با در اومدن یه دندون نیش و یه دندون آسیا همراه شد و چنان بد خلق و نحس و نچسبش کرده بود که فکر می کردم از عواقب مهد کودک زودهنگامش باشه. اما از دیروز تا حالا آرووم شده. حس می کنم عاقل تر شده. من خوبم. محیط کارم خوبه. همکارای خوبی دارم. کارم رو دوست دارم. اما هنوز دلواپس پسرکم... |+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 1:4 تغییرات
همه چیز در کمتر از یک هفته اتفاق افتاد. از روزی که برای مصاحبه به اتاق آقای مدیر رفتم تا روزی که کلید اتاقی را تحویل گرفتم که روی درش نوشته بود :" واحد کامپیوتر"! خودم هم باورم نمی شد به این سرعت همه چیز تغییر کند. پسرک را فعلا گذاشتم مهد محل کارم. روزی 3-4 ساعت به صورت آزمایشی مشغولم. موقعی که تحویل مربی مهد می دمش ملتمسانه گریه می کند و من تا چند دقیقه از پشت در صدای گریه اش را گوش می دهم تا ساکت شود. سعی می کنم تا رسیدن به اتاق کارم تمرکزم را به دست بیاورم . اما یادآوری چهره معصومش آزارم می دهد. با خودم تکرار می کنم : برگرد لعنتی! برگرد و بچه ات و بردار و برو خونه... اما بعد از باز کردن در اتاق و شروع زنگهای مکرر تلفن و کارها و اتفاقات پیش بینی نشده انگار که دستی با شدت و بیرحمانه پوسته مادری را از وجودم می کند و من" دیگری" می شوم... من یک مادرم. یک مادر که چند ساعتی از روز را به کار دیگری می پردازد. باید یادم باشد که این کار شغل دوم من است. یک شغل کم اهمیت و نیمه وقت لابد! مطمئنم خودم را نخواهم بخشید اگر کودکم در آن ساعتهایی که در کنارش نیستم صدمه ای ببیند . مطمئنم که خودم را در دادگاه مادری به سختی محکوم خواهم کرد. کودکم کوچک است هنوز! اینقدر کوچک که دور ماندن از من برایش تجربه دردناکی خواهد بود. این را به خوبی می دانم. دارم احساسی برخورد می کنم؟ باشد قبول... اما من از همان اول تمام زندگی ام را برپایه احساسم بنا کردم. حتی روزی که تصمیم گرفتم دوباره به کار برگردم احساس کردم برای مادربهتری بودن به قول دوستی احتیاج به یک "سوپاپ اطمینان" دارم... حس کردم شاید کار همان سوپاپ اطمینانی باشد که من احتیاج دارم. این روزها من و کودکم داریم بحرانی را از سر می گذرانیم: "بحران جدایی"... مثل یک جور پوست انداختن می ماند. تا قبل از این انگار من و او یکی بودیم. جدا شدن تکه ای از وجودمان برای هردومان بینهایت سخت است. زمان که بگذرد آنوقت هردو انگار از پیلگی در میآییم و پوست می اندازیم. آری "زمان" باید بگذرد. |+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 23:56 به بهانه پنجمین...
پیشنوشت : این نوشته مخاطب خاص دارد. --------------------------------------------- سلام نوشی جان! رسمش این است که این جور وقتها، آدم برای شوهرش نامه می نویسد. اما من ،امشب دلم می خواهد با تو درد دل کنم. درست در شب پنجمین سالگرد ازدواج من و مردآذری... چقدر دلم برایت تنگ شده دختر! بی وفایی دنیاست یا بی معرفتی ما، که اینقدر از هم دورمان کرده... که به قول تو تنها یک ساعت و نیم بین اینجا که منم و آنجا که تویی فاصله هست... چمی دانم!شاید دنیا هامان از هم دور شده که اینقدر از هم دوریم... مطمئنم اگر ببینی مرا، خواهی گفت که تغییر کرده ام... آخرین باری که دیدمت کی بود؟ شب عروسیت انگار... توی آن لباس سبک سفید، چه شاد و سبک بال چرخ می زدی و پا می کوبیدی! هنوز هم خوشحالی مثل آن شب؟؟؟ قدیم تر از نوشته های گاه و بیگاه وبلاگت از تو خبر دار می شدم. اما آن را هم که مدتهاست نمی نویسی. نه تو و نه نفیسه...کجا رفتید شما؟ چقدر از دنیای شما فاصله گرفته باشم خوب است؟ شما هم مثل من متاهلید... شما هم مثل من زنید... من تنها از سهم دنیا مادری را از شما بیشتر دارم. که آن هم حسابی پیرم کرده... اما باور کن نوشی، باور کن هنوز آن نغمه های دوران نوجوانی و جوانی، دلم را می لرزاند. آن مکانها... آن آدمها و یادها شان را هم هنوز بیاد دارم... نامهایشان را شاید نه ،اماخوب به خاطر دارمشان... هنوز قصه هایشان را از برم... باور می کنی هنوز آن سررسیدهای مشترک را نگهداشته ام بی آنکه یک خط از آنها را دوباره خوانده باشم؟ راستش را می دانی؟ می ترسم... می ترسم تنهایی برگردم به آن موقع ها... تو که کنارم نباشی دلم می گیرد. گذاشتم برای وقتی که تو باشی ... هر چند مطمئن نیستم بخواهی دوباره آن یادها را به یاد بیاوری... من اما-دروغ نگفته باشم- گاهی دلم می خواهد برگردم. باید یک چیزهایی را بیاد بیاورم. می دانی راستش از تو چه پنهان، گاهگاهی میان این همه مشغله روزمرگی، چیزهایی را از یاد می برم. یادم می رود آن تب و تابها را ... آن اشکها و انتظارها را... آن نامه های عاشقانه را... آن همه امیدی را که به ناممکن ترین ها داشتم... آن دیدارهای پنهانی را... آن صحبتهای تمام نشدنی را... یادم می رود و باید بیادشان بیاورم. نوشی باور نمی کنی چقدر دلم برای اتاقت تنگ شده! برای آن شلوغی و بهم ریختگی اش! باور می کنی؟ برای مادرت که چقدر مادر بود. با آن خستگی صدایش و لبخندی که قبل از آن، گوشه چشمهایش می خندید. می دانم آن خانه دیگر خانه شما نیست، با این حال دلم برای آن باغچه کوچک و تاب قدیمی اش تنگ شده. دلم برای جوانی تنگ شده. پنج سال گذشت. نه به همین "زودی" که به همین "سختی"! من هنوز توی این شهر "لعنتی" هستم. بهتر بگویم ماندگار شدم. تهران را با آن هم شلوغی و دودش دوست ندارم. اصفهان را هم که به خاطره ها سپردمش. مانگار شدم دختر... به طرز تهوع آوری عادت کردم . میشناسی ام! پوستم کلفت تر از این حرفهاست. فرق من تو شاید در همین باشد که من ماندم تا دنیایم را "بسازم" اما تو رفتی تا دنیایت را "پیدا کنی". کداممان اشتباه کردیم آیا؟ با اینکه "شاکی" نیستم اما "راضی" هم نیستم. دارم به مرز سی سالگی می رسم. وارد دهه چهارم زندگی شدن هم برای خودش مقدمه چینی ها یی می خواهد که من آمادگی اش را ندارم. باور کن هنوز چشمم به این ور مرز است. به چیزهایی که دارم و ندارم. پیش تر از اینها فکر می کردم "مرد آذری" را دارم و "علی کوچکم" را و همین ها تا آخر دنیا برایم بس است. یک لحظه اما به خودم فکر کردم بدون آنها ....که اگر نقش همسری و مادری را از من بگیرند من ایفا گر کدام نقش زندگی خودم هستم؟ می بینی به کجا رسیده ام؟ وحشتناک است نه؟ تو ... توی ناقلا حتما فکرش را می کردی که من بالاخره یک روزی به این جا می رسم؟ باشد تو بردی... تو بردی دختر! ببین دستهایم را هم به علامت تسلیم بالا برده ام. ورای این همه خستگی های روزمره... پشت این خطوط ناخوشایند جدیدی که به صورتم اضافه شدم... لابلای تارهای نقره ای جدیدی که لای موهایم برق می زند... پس اینهمه حرفهای خسته کننده و تکراری بی پایان... پشت یک دنیا مشغله های زنانگی و دغدغه های مادری.... این منم هنوز، همان دخترک ساده سبزه رویی که چشمهایش همیشه می خندید. دلم یک دل سیر، از" آن" درد دلها می خواهد. دلم ترا می خواهد. تو به من بگو آیا زنی را می شناسی که خوشبخت شده باشد؟ من که می گویم زنها برای خوشبخت کردن آفریده شده اند. تو چطور؟؟؟ |+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 2:38 فاجعه
بدون مطلب
با اینکه چند وقتی می شه که برگشتم اما حس آپدیت کردن نداشتم. فکرم به شدت درگیر مسائل روزمره زندگی خودم و چندتایی از دور و وری هامه. علی هم که تمام وقت مفیدم رو می گیره. نیمه های شب اگه جونی برام مونده باشه از کار خونه و خستگی هاش ترجیح می دم کتاب بخونم به جای وب گردی. کتاب "هیچ یک از آنها برنمی گردند" آلبادسس پدس " رو تازه تمام کردم و یه مجموعه سه جلدی داستان کوتاه از یک نویسنده روسی رو شروع کردم. دیشب یکی از داستانهاش به نام "قصه پریان " عجیب بهم چسبید. هفته آینده آزمون انجمن خوشنویسان دارم. اما آمادگی ندارم. فقط محض تجربه برای آزمون ثبت نام کردم. بعد یهو تصمیم گرفتم تمام عزمم رو جزم کنم و یک هفته ای خودم رو برای آزمون آماده کنم. حالا اگه این دوره قبول شدم یک شیرینی مشتی طلب همه رفقا!
فعلا فقط همین!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 1:51 حالت تهوع!
حالم بهم خورد از آن مجری از خود متشکر تلویزیون٬ با آن تیپ و قیافه مکش مرگ ما و ابروی برداشته اش٬ که به حسب اوامری که به او دیکته شده بود و برای جلب توجه و همراهی عده زیادی از مردم ٬ که از جنجال های این چند وقته آن آقا و نیرویش دل خوشی ندارند٬ ادای آدمهای شاکی را در آورد و با تصور اینکه طرف حسابش یک مشت آدم ساده و از همه جا بیخبری است که برداشتشان از سطح جامعه و امنیت جامعه٬ در حد تیترهای رنگارنگ صفحات حوادث روزنامه هاست٬ یک شوی از قبل برنامه ریزی شده را با آن ادا و اطوارهای آنچنانی اش اجرا می کند تا همان آدمهای ساده باور کنند که "دیدی همین آقای کوله پشتی هم که از خودمان است و دلش خون!" غافل از اینکه تمام این شوی تلویزیونی که در دو شب متوالی با آن همه تبلیغ و زیرنویس پخش شد از همان لحظه اول و همان قسمت اول که آن جناب شروع به همدردی با دخترهای کتک خورده و پسرهای سرخورده این طرح کرده و از قضا خودش هم یک جورهایی توسط مامورین مشمول طرح مهرورزی شده تا آن مجادله لفظی اش با بالاترین شخص انتظامی پایتخت و برنامه تکمیلی شب دوم که در ابتدا با اعلام آمار بلند بالایی از درصد بالای موافقت مردم با این طرح و نمایش چهره های اراذل و اوباشی که چند ساعت قبلش به دار آویخته شده اند و حتی آن تلفن مسخره از آن مثلا مطبوعاتی معارض٬ که آقای "کوله پشتی جون" با "کلوم" شیوایش طرف را ناک اوت کرد ... همه و همه یک برنامه از پیش تعین شده و یک روند منظم ومرتبطی بود تا دست آخرش همین آقای "جون" در آخر این "شو" پرچم سفید تسلیمش را برای آقای "انتظامی" تکان بدهد و به بینندگان فهیم و با شعور رسانه ملی بگوید که حق با آنها بود و ما اشتباه می کردیم ... من مخالف نظم عمومی در جامعه نیستم. من مخالف پوشش و ظاهر متعارف برای مرد و زن جامعه ام نیستم. من هم مثل همه دلم می خواهد عصر که می شود با خیال راحت و آرامش و بدون ترس از مزاحمت اوباش دست کودکم را بگیرم و او را به پارک ببرم تا هم کودکم ساعتی آزادانه بازی کند و هم خودم استراحت و تمدد اعصاب کرده باشم. یادم می آید آخرین باری که کسی مزاحمم شد پسرک 5 ماهه ام را در آغوش داشتم و سبد خریدی را به زحمت حمل می کردم در حالی که پوششم مانتوی بلند و گشاد و مقنعه ای مشکی بود که تمام موهایم را پوشانده بود و از ته آرایش رقیقی که داشتم توی آن گرما و عرق ریزان هیچ چیزی باقی نمانده بود. شخص مربوطه راننده خودروی سمند نقره ای بود که مردی تقریبا 50-45 ساله به نظر می رسید وبا آن سر نیمه تاسش قیافه موجه و کاملا معقولی داشت و اگر در جایی دیگر و در حالت دیگری می دیدمش شاید فکر می کردم مدیر موسسه یا رئیس بانک باشد. طبق طرح ارتقاء امنیت جامعه و بند ها و مفاد آن نه من جز مصادیق "مانکنی" بودم و نه آن مرد سمند نشین جزو اراذل و اوباش دسته اول یا دوم و یا حتی سوم به شمار می آمد. پس مجری محترم جناب "چیز جون"! همچنین "سردار انتظامی"! من در جامعه ای که شما خواهید ساخت هرگز امنیتم را بدست نخواهم آورد!
... .. . همچنان حالت تهوع دارم! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 1:27 ترکهای روی دیوار...
بالاخره برگشتیم. فکر می کردم وقتی که برگردم همه چیز تمام شده اما ترکهای روی دیوار که براثر پس لرزه های چند روز بعد عمیقتر و مشخص تر از قبل شده بود هنوز به طرز آزار دهنده ای اون خاطره دلهره آور رو برام تداعی می کنه!...
همین فعلا!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 18:15 |
|










