تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 پسرم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 2:25  
 سهمی

شده تا حالا روی یک آهنگ بخصوص کلید کنی؟ جوری که از خروس خوان صبح تا آخر شب در همه حال و احوال مدام تکرار ش کنی؟ فرقی نمی کند روی پخش موسیقی باشد یا روی نوار ذهنت. اول هر بار که گوش می کنی انگار گوشه جدیدی از آنرا کشف کرده ای ... بعد کم کم آنرا از بر می شوی. خودت هم همنوا با آن می خوانی. آنقدر توی ریتم و شعر و آهنگ غرق می شوی که ناخودآگاه حرکاتت هم موزون می شود. ...

مهم نیست کی و چطور قطع شود. اما بالاخره تو یک وقت از آن خسته می شوی. خاموش می کنی یا به خواب می روی. بعد دیگر هرگز نمی خواهی آنرا تکرار کنی. انگار که از آن سیر و لبریز شده ای. دل زده شده ای.

من از تکرار آهنگ زندگی ام خسته شدم. دوست من! برای نوشتن٬ زندگی باید پر باشد. نویسنده ای که با تخیلش می نویسد بدون اینکه اشخاص و موقعیت ها و حوادث را از نزدیک لمس کرده باشد بالاخره روزی کم می آورد! مچش برای خواننده اش باز می شود. تو که نمی خواهی کسی فکر کند او را احمق پنداشته ام؟ نشنیدی آن جمله مشهور را که میگوید نویسنده باید در متن جامعه باشد؟ من مگر در متن کدام جامعه ام؟ در و دیوارهایی که احاطه ام کرده اند هیچ حرکت و تکاپویی ندارند. من حتی خودم هم دچار سکون شده ام. حتی از خودم هم نمی توانم بنویسم . از خودم در شگفتم که مرا چه می شود؟ شده ام مثل دریا. یک لحظه پر تلاطم و پر شور و انرژی و زندگی و لحظه ای دیگر ساکن و ساکت و مرده.

رفیقی می گفت زندگی مثل موج "سینوسی" می ماند. گاهی در فراز و گاهی در فرود. برای همه آدمها ... منتها فرکانس ودامنه اش متفاوت است.

من اما می گویم گاهی هم مسیر زندگی شبیه "سهمی" می شود. هر کارش هم که بکنی راه خودش را می رود:به قعر!

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 1:25  
 عنوان ندارد

شاید یک روزی به همین زودی ها اینجا را تخته کنم! چه فایده دارد وبلاگ داشته باشم اما چیزی برای گفتن نداشته باشم... شاید هم اینقدر حرف داشته باشم که دیگر ندانم چطور باید آنها را بزنم. توی سرم اینقدر فکرهای پراکنده و جورواجور هست که برای سر و سامان دادن به آنها یک عمر وقت می خواهم. اینقدر سکوت کرده ام که گاهی که لازم است نمی دانم منظورم را چطور باید تفهیم کنم. جمله هایم را هم شکسته و ناقص  می گویم. گاهی وسوسه می شوم مثل پسرک برای گفتن منظورم خودم را روی زمین بیندازم و پا بکوبم و با خشونت به سرو صورت خود بزنم...

من خسته ام. دچار آن دردی شدم که روانشناسها به آن می گویند افسردگی. تازه آن هم از نوع زمستانی اش. حوصله نصیحت و همدردی ندارم. زندگی ام فعلا همین است که هست. نه می خواهم و نه توانش را دارم که تغییرش بدهم. تجربه کردم و دیدم که تغییرات در زندگی برای من بهای سنگینی دارد. من خسته ام. از خودم خسته ام. کاش می شد خودم را عوض کنم و نقش دیگری داشته باشم. مدتهاست دوباره حس انزجار از زن بودن دارد خفه ام می کند. ای کاش زن نبودم. من خسته ام...

نشسته ام توی ماشین . تنها. پسرک و پدرش برای خرید روزنامه رفته اند. من صدای ضبط را تا جایی که می شود تحمل کرد بلند کرده ام. صدای بی نقص سیبل جان با ریتم تند آهنگش اصلا به چشم انداز روبرویم نمی خورد. اما من از این تضاد خوشم می آید. جلوتر ایستگاه اتوبوس است پر از جمعیتی که منتظر ایستاده اند و اتوبوسی که از زور مسافر درهایش نیمه باز مانده و چشمهای منتظر آنها که مدتهاست منتظر سوار شدن هستند. اتوبوس چند لحظه توقف می کند. نه کسی می تواند سوار شود و نه کسی می تواند پیاده شود. سیبل جان شادمانه می خواند . چند طلبه از کنار ماشین رد می شوند. سنگینی کتابهایشان راه رفتن را برایشان سخت می کند. انگار که دارند با ریتم راه می رود. سیبل جان شادمانه می خواند. زنها و دخترانی پیچیده در چادرهای سیاه  از تاکسی پیاده می شوند. سرمای هوای بیرون را می شود از سرخی گونه های کودک خردسال همراه آنها حدس زد. سیبل جان شادمانه می خواند. این آدمها راستی کجا بوده اند؟ حالا دارند کجا می روند؟ اینطور با عجله و پرشتاب؟  توی دنیای اینها مگر چه چیزی را قسمت می کنند که برای بدست آوردنش اینقدر عجله دارند؟... من اما دلم می خواهد زمان در همین لحظه متوقف شود. من توی ماشین نشسته باشم. سیبل جان شادمانه بخواند و پسرک با پدرش برای خرید روزنامه رفته باشند. نه یک لحظه پس . نه یک لحظه پیش...

دارم جدی جدی به تخته کردن اینجا فکر می کنم. اینجا مثل چیزی روی وجدانم سینگینی می کند. هر بار به قدر تایپ آدرس و انتظار دانلود و تماشای کانتر و کامنتها وقتم را می گیرد. از روی ویزیتورهایم شرمنده ام.

 

نوشی البته تو را نمی گویم لعنتی! تو باید هر روز بیایی اینجا و پوزت به زمین بخورد و هیچ خبری از من احمق نداشته باشی. تو که دیگر اینقدر دور شدی که داری به خاطره ها می پیوندی... حواست هست؟ ما که یک روز جزیی از زندگی هم بودیم داریم برای هم خاطره می شویم. از این مسخره تر چیزی سراغ داری؟

 

خسته ام. از خودم. از خود لعنتی خودم!

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:58