|
درخواست راهنمایی فوری
کسی می تونه یک راه کاملا عملی برای کسب درآمد از طریق اینترنت توی ایران به من معرفی کنه؟
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 23:47 توضیح
از همه دوستانی که لطف کرده و برای مطلب قبلی یادداشت گذاشتند سپاسگذارم. ضمن اینکه لازم دانستم توضیحاتی بدهم تا دوستانی را از سوء تفاهم دربیاورم. شاید دوماه پیش یا پیشتر از آن بود. یک شب٬ از آن شبهایی که پسرک برای خوابیدن تمام انرژی من و مردآذری را گرفت ٬ وقتی که بالاخره پدر و پسر هر دو خوابشان برد من آرام و پاورچین از اتاق پسرک بیرون آمدم و رفتم به اتاق خواب خودمان و روی تخت دراز کشیدم. یادم نمی آمد آخرین باری که توی اتاق خودمان خوابیدم کی بود؟ از وقتی که دکترتاکید کرده بود که جیغهای نیمه شب علی در خواب به دلیل استرس جدایست و صلاح نیست این بچه را تنها توی اتاق بخوابانیم٬ من هر شب رخت خوابم را پایین تخت پسرک پهن میکردم. دلم برای تخت دونفره خودمان تنگ شده بود! تازه کتاب "باور کنید تا ببینید" " وین دایر" رو خوانده بودم و سرم پر بود از حرفها و جمله هایش. بعد چشمهایم را بستم و خودم را جوری تصور کردم که دلم می خواست. خودم را دیدم که مدیر شبکه یک شرکت بزرگ هستم. یک اتاق دارم برای خودم و یک سیستم عالی و شبکه ای که مدیرش منم! همکارانم را دیدم که همه دوست و صمیمی بودند . دقیقا تمام جزئیات را می دیدم. یک ماه نشده بود که من کلید اتاقی را تحویل گرفتم که متعلق به مدیر شبکه یک بیمارستان بزرگ بود! خوشحال بودم . همه چیز بجز گریه های جدایی علی خوب بود و بر رفق مراد. گفتم لابد عادت خواهد کرد و وقتی که بزرگ شد برایش خواهم گفت چه موقعیت عالیی بود! حتما خواهد پذیرفت. این اواخر دیگر واقعا عادت کرده بود. طوری که موقع بازگشت از مهد کودک کمی هم مقاومت می کرد. مشکل من علی نبود. هرچند در پس زمینه ذهنم همیشه چهره معصوم و ملتمسش آزارم می داد. برای کسی مثل من که خوشبختانه مشکلات و تنگنای اقتصادی خانواده اش را تهدید نمی کند ( جدای از استقلال مالی که خودش مسئله مهمی است ) محیط کار و آدمهای اطرافش و نوع کار از درجه اهمیت بالایی برخوردار است. من ( درست یا غلط) همیشه در پی برقراری رابطه انسانی و عاطفی با همکاران و کارم بوده و هستم و هر زمان که شغلی نتواند از این نظر خواسته ام را برآورده کند به سرعت رهایش کردم. من همیشه با جدی ترین مسائل هم از موضع احساسی برخورد می کنم. البته این را یک حسن میدانم و در باره این نظر کاملا شخصی با کسی هم قصد بحث مجادله ندارم. بهرحال.... یک روز پیغام دادند که به فلانی بگویید از فردا فلان لباس را بپوشد و با فلان اشخاص ارتباط نداشته باشد. در توجیحش هم چیزهایی گفته بودند که هر آدم آی کی یو متوسطی را به خنده می انداخت! برای اینکه کار را یکسره کنم و از پیغام و پسغام و خاله زنک بازیهای اداری پرهیز کرده باشم یکراست رفتم اتاق رئیس! برای واکندن سنگهایی که عقلاﹰ همان روز های اول باید میان ما واکنده می شد و آن جناب به قول خودشان برای اینکه من را از دست ندهد و بعد از گذشت زمانی بتواند مرا نمک گیر کرده و سپس تمام خواسته های خودشان را به من دیکته نمایندر آنها را به تعویق انداخته بود. خودتان دیگر تصور کنید دانش آموزی را که برای حل مسئله به جای آوردن استدلال و برهان مجبور به زدن مثال نقض شود! چه حساب و کتاب ضعیفی.... نه... اصلا نمی خواهم وارد جزئیات شوم! قصدم این بود که بگویم : اولا عذاب وجدان مادری مرا وادار به این کار نکرد. ثانیا اگر موقعیت کاری بهتری با آدمهای آدم تری(!!) برایم پیش بیاید چرا که نه؟؟؟؟؟ ... ... ... بی ربط اینکه پسرک دورگه نیمه آذریمان بدجوری بربری خور شده! بربری با رانی هلو!!!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 23:57 ناگهانی...
درست مثل این بود که کابوسی را پشت سر گذاشته باشم. هنوز از وحشت تصور آینده کاری که ممکن بود داشته باشم تبدارم. حالا درست دو هفته از آن روز می گذرد. از اتاق رئیس که آمدم بیرون دم در توقف کردم و گفتم: به من وقت فکر کردن بدهید. بعد کوله ام را روی دوشم انداختم و زدم بیرون. دم در خروجی وقتی برای ثبت ساعت انگشتم را روز سنسور دستگاه می گذاشتم توی دلم گفتم: دیگر هرگز باز نخواهم گشت! بیرون از آنجا مردآذری با پسرک در انتظارم بودند. به طرفشان دویدم. مثل زندانی که آزاد شده باشد. نیمه های شب بود که از شهر زدیم بیرون... بوی خوش نوزاد سه روزه و باغچه خانه پدری مدتی از آن حال دورم کرد. ساعتها با پسرک توی خاکها بازی کردیم و برگهای زرد درخت توت را زیر پایمان له کردیم و از صدای خش خششان مستانه خندیدیم. لمس پاییز تجربه دو نفره ای بود که این روزها من و پسرم پشت سر گذاشتیم. با تمامی حواسمان! بعد دوباره برگشتیم به شهر لعنتی! احساس کردم اینبار در و دیوار و کوچه و مردمانش انگار روی سرم خراب شدند و دارند خفه ام می کنند. به مردآذری گفتم: روزشماری می کنم برای وقتی که دوباره این شهر را ترک کنم که اینبار واقعا همه چیزش برایم آزار دهنده و ملال آور است. ناگهانی کارم را رها کردم. دقیقا به همان ناگهانی که مشغولش شده بودم. نتوانستم و نخواستم جایی کار کنم که علی رغم تمام حسنهایش آدمها و آبرو و غرور و شخصیتشان بازیچه ایست در دست مدیران و بالادستانش. جایی که ظاهر و پوشش و قیافه آدم را در یک کفه ترازو و توانایی و تخصص و شخصیت و رفتار اجتماعی را در کفه دیگر می گذارند و بدتر از آن با سنگ پوسیده و گندیده خودشان محک می زنند! ها! رها کردم و رها شدم. حالا دوباره این منم! یک مادر تمام وقت که دیگر حتی کوچکترین حسرتی از رفتن به سر کار ندارد. حالا قدر لحظه لحظه بودن با کودکم را می دانم. می دانم این لبخند ... این گریه... این شیطنت... این شیرینی... این لحظه ... دیگر هرگز در زندگی من تکرار نخواهد شد. خدایا چه سعادتمندم!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 23:15 |
|




