|
زلزله
یک لحظه است... اینقدر سریع می گذرد که هیچکدام از کارهای امنیتی را که بارها مرورشان کردی به دردت نمی خورد. مثل چشم برهم زدن می ماند.... طولانیست... مثل سالهایی که تمام نمی شود... نفس گیر و هراسناک و تو تنها می ایستی و نگاه می کنی تا زمان بگذرد و همه چیز به حالت اولش برگردد... تمام که می شود می فهمی که هیچ چیز شبیه اولش نیست. این را ترکهای روی دیوار و کچهای ریخته شده کنار در به تو می گوید و البته چیزی که درونت شکسته و تو تازه متوجهش شدی. تازه انگار مغزت به کار می افتد. تمام سلولهای عصبی انگار همزمان به تمام اندامهایت فرمان می دهد.پسرت؟؟؟... همسرت؟... تو تنها توی اتاقی... پسرک توی پذیرایی خواب است و مرد آذری در اتاقی دیگر... به سمت پسرک می دوی... چهره هراسناک خودت را در چشمهای وحشت زده مرد آذری می بینی... او زودتر از تو پسرک را در آغوش گرفته... عصبی هستی که در این لحظات به جای هر اقدامی اول باید دنبال مانتو و روسریت بگردی... از آپارتمان بیرون می زنید... با آسانسور نه... از پله هایی که انگار هرگز تمام نمی شوند پایین می آیی... خاطره حمله هوایی به پالایشگاه اصفهان را وقتی 9 ساله بودی بی اختیار مرور می کنی... همین پله های تمام نشدنی و چیزی شبیه به همین هراس... اما آن بار دیگر تو در آغوش مادرت بودی.... "مادرم الان کجاست؟" تقریبا تمام ساکنان مجتمع چهارصد واحدی به بیرون محوطه هجوم آوردند. همان وحشت را در چشمان همه شان می بینی... کسی چیزی نمی گوید. تنها همه به چشمهای وحشت زده همدیگر نگاه می کنند تا جواب این سئوال را که اگر شدتش و زمانش کمی بیشتر از این بود چه فاجعه انسانی در این مجتمع رخ می داد؟ زلزله دیروز و امروز قم اولین تجربه های جدی من از این پدیده بود. بار اولش مردآذری خانه بود اما باردوم من و علی تنها بودیم و با اینکه شدت و زمان کمتری داشت اما من را از پا در آورد. زمین برای همه ما مثل مامن و تکیه گاه همیشگی است. این را وقتی بعد از یک سفر چند ساعته با وسیله نقلیه – وقتی در را باز می کنیم و پایمان را با قدرت روی زمین می گذاریم – به خوبی درک کرده ایم. حالا در من این اعتماد از بین رفته درست مثل همانی که در آن لحظه درونم شکست و فرو ریخت. می ترسم پایم را زمین بگذارم تا دوباره آن احساس معلق بودن و عاجز بودن به من دست دهد. ته دلم مدام خالی می شود. تعجبی ندارد! معلوم است که ترسیده ام! اگر امشب زنده بمانیم ... فردا به امید خدا راهی مراغه ایم. قرار بود جمعه به این سفر برویم اما این اتفاق سفرمان را جلو انداخت. چیزی شبیه فرار! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 2:11 پروژه
با وجود مخالفتهای مرد آذری مبنی بر اینکه فرصت خیلی کمه و بهم فشار میاد باز هم پیشنهاد کار رو قبول کردم. چیز خیلی خاصی نبود. یه پروژه پایان ترم دانشجویی بود با موضوع طراحی یک سایت خبری. از این پیشنهاد استقبال کردم بیشتر به خاطر اینکه یه مروری به دونسته هام کرده باشم و کم کم خودم رو برای کارهای جدی تر آماده کنم. قبول کردم.خانمی که واسطه مطرح کردن این کار شده بود بهم گفته بود که طرف گفته هزینه اش هرچقدر که بشه مهم نیست و براش مهمه که پروژه رو تحویل بده و نمره قبولی بگیره. دیروز دخترک زنگ زد. صدای کشدارش به بی خیالی انجام ندادن پروژه پایان ترمش می خورد. با چیزی که اون تلفنی توضیح داد به نظرم حدود 10 الی 20 صفحه می شد. توافق کردیم که به خاطر مسافرت قریب الوقوع من، تا آخر هفته کار رو بهش تحویل بدم. علی رقم انتظارم و حرفهای خانم واسطه دخترک حرف هزینه رو پیش کشید. با یه حساب سر انگشتی در نظر گرفتن رابطه و تخفیف و کلی از سر و تهش زدن، بهش گفتم 50 تومن آخرش! جیغ بلندی کشید و گفت : نه خانم! چه خبره! من خواستم ببرم تهران برام بنویسن گفتن هزینه اش 20 تومن می شه... من گفتم شما آشنایی لابد نصف قیمت برای من حساب می کنی... گفتم یعنی 10 تومن؟ گفت : آره دیگه... پروژه اش که خیلی کار نمی بره!!!(یکی نیست بگه اگه بلدی خودت بنویس!) گفتم :خانم من می تونم کار 20 تومنی هم به شما تحویل بدم اما کیفیتش پایین میاد. گفت :من باید با پدرم مشورت کنم دوباره زنگ می زنم. قطع کرد. 30 ثانیه بعد دوباره زنگ زد(تصور کنید در عرض 30 ثانیه چطور تماس برقرار شده!!!!) و گفت: پدرم موافقت نکرده با مبلغ . شما کمتر حساب کنید. (خونم داشت می جوشید) گفتم : فکر کنم برای شما بهتر باشه که پروژه رو ببرید تهران تا براتون کار کنن.... خداحافظ. بعد از ظهر که قضیه رو برای مردآذری تعریف کردم گفت لابد واقعا مشکل مالی داشته! شب بعد از صحبت تلفنی با خانم واسطه، کاشف به عمل اومد که دخترک صبیه یکی ازطلا فروشهای کله کنده ها و خرپولهای شهره که با پول باباش می شه نصف شهر رو خرید . از اون تیپ دخترهای ننری 50 هزارتومن براشون پول خرده و یه کفش و یا یه تاپ مهمونیشون دوبرابر این قیمت می شه و تنها چیزی که براشون مهم نیست درس و تحصیله و چون مدرک لیسانس به نوعی کلاس براشون محسوب می شه تا لابد بتونن موقع محاسبه مهریه خانم خانما به خاطر مدرک مهندسیش یه صفر اضافه کنن به تعداد سکه هاش و یه دست مایه ای باشه واسه پز دادن پیش این و اون، به زور پول و رابطه دخترک رو فرستادن یکی از همین دانشگاههای ....(اسم نمیبرم تا توهین نشه به کسی خدای نکرده)! خانم واسطه کلی از این مطلب شرمنده شده بود.کمی فکر کردم وبعد بهش گفتم : به خانم(..) بگید که فلانی گفت اگه مشکل مالی داری من حاضرم فی سبیل الله و بدون هیچ هزینه ای کارت رو برات انجام بدم. چه دنیای کوچیکی دارن بعضی آدما! پ.ن.مهم! رفقایی که کار طراحی وب می کنن بمن بگن قیمت طراحی و برنامه نویسی وب تو تهران و بقیه شهرستانها چه جوریه؟
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 1:55 دالی!
عاقبت عشق از نوع یانگومی/افسر مین جان گویی!
دلایلی که باید هر چه زودتربه بچه دوم فکر کنم: 1- بچه که جون و نفسه یکی کمه دو تا بسه! 2- تک فرزند شدن علی و احتمالا تبدیل اون به یک موجود لوس و از خود راضی! 3- وسوسه های دل خودم و مرد آذری برای داشتن یک دختر لپ گلی! 4- اصرار و پا فشاری مادرزن و مادر شوهر! 5- تعدیل روشهای تربیتی تشویقی و تنبیهی در مورد علی دلایلی که نباید هرگز به بچه دوم فکر کنم: 1- عدم آمادگی جسمی 2- عدم آمادگی روحی 3- محروم موندن علی از توجه و محبت من حد اقل برای دو سال 4- عدم همراهی و همکاری مرد آذری به صورت تمام وقت! 5- تنهام. دست تنها ... کسی رو ندارم که گاهی بتونم رو کمکش حساب کنم. 6- وابستگی شدید عاطفی بین من و علی که احتمالا بعد از بچه دوم روابط فیمابین ما حداقل برای مذتی خدشه دار می شه! 7- پس خودم چی؟ کی برای خودم وقت بگذارم ؟ کی برای خودم زندگی کنم؟ 8- عطف به مطلب 7 نتیجه می گیرم که من خودخواهم! 9- خستمه! خوابم می یاد... رشته های اعصابم رو ویبره است. صدای جیغ و گریه بچه و بوی جیش و پی پی مدام سلسله اعصاب منو تحت فشار قرار داده... - خدایا! چی می شه یه روز به من مرخصی بدی؟ فقط یه روز! یه روز که مال مال خودم باشه. از صبح تا شب.
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:41 یک پست بو دار!
برای شما هم لابد پیش اومده! هر آدمی یک زمانی به این نتیجه می رسه که از بین حواس پنج گانه یکی از این حس ها بر دیگران برتری داره و از همه قوی تر یا بهتر کار می کنه. یه دوستی دارم که حس بینایی فوق العاده ای داره . کافیه یک شخص یا صحنه ای رو در عرض تنها چند ثانیه ببینه بعد ش چنان با جزئیات خصوصیات اون صحنه یا جزئیات چهره اون شخص رو بیان می کنه که باور نکردنیه. بعضی ها حس شنوایی شون خوب کار می کنه. به عبارت دیگه گوشای تیزی دارن. نمونه اش پسرک وروجک خودم که از صدای بال زدن یه مگس هم از خواب بیدار می شه. اینا رو گفتم که بگم من فکر می کنم حس بویاییم از همه حواسم قوی تر باشه. یعنی مطمئنم. خوب این هم خوبه هم بد. بدش اینه که خدا نکنه صبح بعد از بیدار شدن نفر دومی باشم که می رم دستشویی... دیگه سوم و چهارمش که بماند! یا مثلا از یک کیلومتری کله پزی که رد می شم تمام دل و اندرونم بهم بپیچه! حالا فاجعه اون موقعی بود که ویار باداری به سراغم اومد و این حس 10 برابر حساس تر و قوی تر شد. اینقدر عذاب آور شده بود برام که یک ماه و نیم تمام، خونه ام رو ترک کردم و چقدر تهوع آور بود تصور آشپزخونه با اون بوهای جور واجورش و حمام با اون رایحه های صابون و شامپو و دستشویی رو که دیگه نگو.... فاجعه وقتی به عمق خودش نزدیک می شه که یکی از اون روزهایی که صبحش بد بیدار شدم و همش خدا خدا می کنم که روزم زودتر شب بشه ، به تورم یه همصحبت یا یه شاگرد یا یه همکاری بیفته که تا دهنش رو باز می کنه که باهام سلام علیک کنه صد رحمت می فرستم به دستشویی های قهوه خونه ها ی بین راهی! و از شانس بدم هم قراره حداقل نصف روزم رو با اون بگذرونم! دست بر قضا اون شخص هم عجیب پرچونه و خوش صحبته و یک بند حرف می زنه و گاهی از ته دل آه هم می کشه...... همین حس بویایه پر دردسر بنده البته یکی دوبار هم موقع نشتی گاز خونه و بنزین ماشین به دادم رسیده. اینا روگفتم تا برسم به اون جای خوبش که این حس قوی گاهی وقتها با احساس یک بوی مطبوع، چقدر باعث شادی و لذتم می شه... بوهایی مثل بوی زعفران و ترشی سیر... هل و دارچین... ماهی خاروی شکم پر کباب شده... حلوای نذری... ریحون و نعنا... عطر تن نوزاد ده روزه... بوی دهن علی که بویی شبیه شکلات شیریه... کرم نیوا... عطر وان من شو(one man show) ... بوی خاک بارون خورده و چمن زده شده... بوی نرگس و مریم... برنج لنجان... چای احمد... چند روز پیش موقع خرید از فروشگاه توی قسمت مواد پاک کننده و بهداشتی بی اختیار دستم رفت طرف یک جعبه صابون داو (Dove) که تا حالا استفاده نکرده بودم و گذاشتم توی سبد خرید. شب موقع مرتب کردن و چیدن وسایلی که خریده بودم ، یک بوی ملایم اما به شدت قوی مدام شامه ام رو تحریک می کرد و حسهایی رو در من به وجود می آورد که نمی دونستم چیه... صابون رو از داخل جعبه در آوردم بو کردم و هول خودم به دنیایی از خاطرات گذشته، تا بفهمم این بو چه خاطره ای رو در من زنده می کنه. صابون رو بجای دستشویی گذاشتم توی کمد لباسها. بعد یکهو یادم افتاد ... یک کمد لباس... کمد مادرم... 10 ساله بودم ...هر وقت که مادر خونه نبود با کنجکاوی کودکانه ای سراغ کمدش می رفتم . پدرم در برگشت از سفرهای کاریش همیشه این صابون رو برای مادرم هدیه و سوغات می آورد و مادر اون رو که به نظرش چیز با ارزش و لوکسی میومد تا مدتها به جای استفاده توی کمد لباسهاش نگه می داشت. من لباسها و اندک لوازم آرایش مادرم رو زیر و رو می کردم و این بو، بوی صابون داو، به مشامم می رسید.
دلم برای مادرم تنگ شد....
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 1:28 دیر و زود
اینو جایی خوندم : در معادله زندگی آینده هیچ وقت با گذشته برابر نیست.
دارم به دو طرف این نامعادله زندگیم فکر می کنم. دارم فکر می کنم که کم کم برای شروع و انجام بعضی کارها توی زندگیم داره دیر می شه... کی بود می گفت : زود دیر می شه؟ . . . . |+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 1:17 کچل زیباست!
|
|








