|
محض رو کم کنی مامان!
ولنتاین اومد و ما نبودیم! اومدیم دیدیم اریانای جیگر به ما تبریک گفته یادمون افتاد. کی پست ولنتاین پارسال ما رو یادشه؟ برین اینجا بخونین. اون موقع که ما این پست رو نوشتیم جنین هفت ماهه ای بیش نبودیم....
اومدیم بگیم درست یکی دو روز بعد از اینکه مامان خانم عجول توی وبلاگ از ما شاکی شد که چرا برخی اعمال رو انجام نمیدیم ما هم دست به کار شدیم تا از روببریمش! در عرض یک روز بلد شدیم چنان دس دسی کنیم شنیدنی و دیدنی. در عرض دو روز فقط با دو تا غر کوچولو و سه تا جیع مختصر و بدون تب و درد و گلاب به روتون اسهال مسهال دو تا دندون پایینی رو در آوردیم هم زمان!!! دندون بالایی هم داره کم کم هویدا می شه! (مامانی اون چلوکبابی رو که می گن آماده کن من اومدم!) در کمتر از نصف روز با چنان سرعتی چهاردست و پا راه رفتن رو بلد شدم که مامانم انگشت به دهن مونده تا امروز. بفرما مامان خانم! خیالت راحت شد حالا؟؟
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 1:0 PLEASE STOP WAR!
به ساعت نگاه می کنم . تا ساعت ده چیزی نمانده. مقامات آمریکایی در آخرین مصاحبه های مطبوعاتی تا ساعت 10 امروز به ایران فرصت دادند. مقامات ایرانی اما طبق معمول با ژست های حق به جانب و شعارهای دهن پر کن جوابشان را دادند. من مضطربم. مردآذری اما آرام! ساک کوچکی در دست دارم و می خواهم حد اقل وسایلی را که میدانم باید با خود بردارم را درونش بگذارم. از میان اینهمه فقط یک دیوان حافظ یادگاری که برگ برگش پر است از تاریخ و حاشیه نوشته و شیشه عطری نیمه پر یادگار سالهای دور عاشقی. فقط همین. "فرار می کنیم" این را من می گویم. مردآذری مستاصل به من نگاه می کند. چشمهایم پر از اضطرابند و نفسهایم به شماره افتاده. چند دقیقه بیشتر نمانده. کودکم را محکم درآغوش می گیرم. ساک کوچک را بر می دارم. از خانه خارج می شویم. کوچه پر از جمعیت است. همه مردد و پرسان. ما میدویم. بلندگویی ساعت ده را اعلام می کند. سرم را به آسمان بلند می کنم. آسمان پر می شود از هواپیماهای جنگی. سیاه و سفید. به آنی رد دودشان آسمان را مثل تارهای بهم تنیده عنکبوت می کند. هواپیماها از بالای سر ما رد می شوند. میدویم. می دویم. به کجا؟ نمی دانم! کودک در آغوشم به خواب رفته. چه آرامشی! هواپیماها آسمان را دور می زنند و بر می گردند. درست بالای سر ما. من می بینم بمبهای سیاهشان را که مثل بذر مرگ روی سر ما فرود می آیند. می نشینم و کودکم را به خود میچسبانم. مرد آذری در آغوشمان می گیرد. فریاد می زنم : با هم میمیریم.... بمبها به زمین می افتد...چشمهایم را می بندم. صدای ضربان قبلم را می شنوم. چشمهایم را باز می کنم. چه سکوتی! زمان و مکان را گم کرده ام. چشم می چرخانم. قاب عکس عروسیمان را می بینم که به دیوار است. " آه...." همه اش خواب بود؟ قبلم آرام نمی گیرد. دلم گریه می خواد و یک آغوش گرم و امن. می چرخم و آغوش مرد آذری را جستجو می کنم. نیست. به سختی بر می خیزم. میروم بالای سر تخت پسرک. چه ناز خوابیده! چه آرام! می نشینم . زانوهایم را بغل می کنم و آرام اشک میریزم. خدایا این لحظه های آرامش را از ما نگیر! جشن هسته ای ... انرژی هسته ای... زنگ هسته ای... فناوری هسته ای .... همه اش فدای یک لحظه آرامش... یک لحظه امنیت . من که از این حق مسلم خودم می گذرم. یادآوری اش حتی برایم سخت است. دیگر چه برسد به تجربه دوباره آن لحظه ها... اضطراب ... حمله هوایی. آوارگی. فرار می کنیم. بنزین قحط شده. بابا توی پالایشگاه مانده. هواپیماها پالایشگاه را زده اند. کودک شش ماهه ای که در آغوش مادر گریه می کند. عروسکی که دست ندارد. آژیر قرمز. زیر زمین نمور و تاریک با پله هایی که هرگز تمام نمی شود و پنجره های کوچکی که همان ها را هم با پتو پوشانده ایم. یک شمع کم سو. رادیوی کوچک دو موج. کودکانی خردسال که گرداگرد مادر جمع شده اند و در تارک روشن پناهگاه به چشمان مضطرب یکدیگر نگاه می کنند. آژیر سفید. پدر که همیشه نیست مثل آرامشی که مدتهاست نداریم. چقدر کودکی ام به بزرگی گذشت. عروسکی که نداشتم. صدای لبخند مادرم که هیچوقت در خانه نپیچید . دست مهربان پدرم که هیچ وقت نوازشش را لمس نکردم. کابوسهای نیمه شب که تا همین حالا دست بردارم نیست. نه !هیچ چیز ارزش این را ندارد که بخواهم کودکم حتی ثانیه ای از آن روزها را تجربه کند. آهای شما هایی که فردا مشتتان را گره می کنید و جشن هسته ای براه می اندازید. کدامتان حاضرید آن روزهای نا امنی را دوباره تجربه کنید؟ کدامتان حاضرید جلوی موشک های قاره پیما سینه سپر کنید و باز هم عربده کنان این و آن را حق مسلم خود بدانید؟ من تنها آرامش و امنیت و صلح را حق مسلم خود می دانم و حاضرم به خاطرش از همه چیز بگذرم. من به اندازه هفت نسل بعد از خودم تاوان داده ام. دیگر بس است.
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 1:36 این یک اقدام ملی است.
با گوگل به پیشواز نوروز می رویم.
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 15:1 مادرانه
پسرک داره بزرگ می شه. اینقدر نگران چهار دست و پا نرفتنش بودم که نفهمیدم کی یاد گرفت بایسته. شاید از دلواپسی زیاد مادرانه باشه که فکر می کنم از قبل کمتر غذا می خوره. به چشم بر هم زدنی خودش رو کشون کشون از این طرف خونه به اون طرف می رسونه. تو بعضی کارها هم که دیگه خودکفا شده. مثلا تک پله آشپزخونه رو دیگه بدون کمک و نگرانی من خودش میره بالا و میاد پایین. بلد شده از توی کشورش (استخر بادی) اسباب بازیهاشو در بیاره. البته یه چند باری سقوط آزاد کرد تا بالاخره فهمید همه جا رو نمی شه با کله رفت!!! همچنان از دندون خبری نیست که نیست. حرف هم که چی بگم والا... احساس می کنم زبون من حالیش نمی شه. بهش می گم :علی ! بعبعی می گه بع بع.... حالا بگو به مامان بعبعی چی می گه؟ علی با کمی مکث و خنده شیطنت بار: دوگو دوگو!!! بهش می گم : علی بگو جوجو... علی: گاد گاد.... بهش می گم : بابا کوش؟ علی: اددددددگگگگگ! بهش میگم: علی دس دسی کن! چنگ میندازه دماغ منو میگیره تو مشتش! نتیجه گیری زبان شناسانه: احتمالا باید باهاش به زبان ترکی حرف بزنم. ممکنه پیشرفت بهتری داشته باشه!
دوستی دارم که خودش اهل تهرانه و همسرش تبریزیه و یه دختر تیزهوش داره که کلاس پنجمه. چند وقت پیش به من می گفت : بچه های من و تو به خاطر اینکه از دو تا نژاد مختلف به وجود اومدن ژن شون اصلاح شده است و بزرگ بشن حتما نابغه می شن. البته این مطلب در مورد دختر خودش که توی این سن به 4 زبون زنده دنیا (فارسی ترکی انگلیسی آلمانی) تسلط داره کاملا صدق می کنه. اما در مورد علی کمی نگرانم! این بچه اصلا آموزش پذیر نیست! مثلا خودمو کشتم که دست زدن رو یادش بدم نهایت کاری که می کنه اینه که با دهن باز به من نگاه می کنه! دیگه خیلی لطف کنه یه نیشخندی بهم می زنه که انگاری تو دلش بهم می گه : این حرکات قبیح دیگه چیه؟!! سنگین باش مامانی! برعکس یه کارهای عجیب غریبی بلد شده نمی دونم از کجا؟ یه نمونه اش اینه که ارتباط بین کنترل و تلویزون رو بلد شده. انگشت می ذاره رو دکمه ها بعد نگاه می کنه به تلویزیون ببینه چی می شه حالا!
راستی... چند وقت پیش یه مسابقه قصه نویسی گذاشته بودم تو وبلاگ که قرار بود برنده اش رو اعلام کنم. برنده مسابقه دوست عزیزم آب معدنیه که قصه رو با اندکی اختلاف نسبت به اصل ماجرا نوشته. برای رعایت امانتداری عین متن قصه رو می گذارم اینجا. البته به زبان اصلی!!! واسه دیدن عکسهای قصه هم برین به اینجا:
بیر گون منن،بابا گدمیشدوخ حاماما.دا یوغونماخدان قوتولموشدوخ کی تازا بیزیم مامانن عکاسلیغی گول ائلمیشدی و بوردادا منن ال چهمیردی.حمام نان سورا یورقون آرقن اوتموشدوم کی گوردم خییییییر هله مامانن عکاسلیخ ذوقی داشری.منده تماشا الیردیم کی داها حوصله ام باشا گدی.موبایلی گوتوروب بیر نفر زه ورردم کی بیر آز دانشاخ.بودا شمارسیدی.سگیز.سگیز...........البته داشنماخ کی یوخ.بیر شکلات ساتان یره زه وردم که موتورونان منه شکلات یولاسین.گینه کی من حمامنخ اولدوم
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 19:10 ctrl+z
پیش اومده گاهی موقع انجام کارهای روزمره یهو ناخواسته یا حتی شایدم خواسته مرتکب خطا و اشتباهی بشید و نا خودآگاه دنبال کلید ctrl+z بگردید؟ ctrl+z همون short cut فرمان undo توی منوی view که اکثر پنجره های ویندوز دارنش! واسه من که خیلی اتفاق افتاده. اینقدر این ctrl+z عزیز و دوست داشتنی توی لحظه های خرابکاری به دادم رسیده که نگو... با خیال راحت می شینم هر بلایی که دلم میخواد رو فایل بیچاره در میارم آخرش اونوقتی که احساس کردم دیگه خیلی داره سه (3) می شه زدم رو ctrl+z و خلاص... همه چیز بر می گرده به یه مرحله قبل... به وقتی که اوضاع روبراه بوده... گاهی اوقات بدجوری میرم تو مود کامپیوتری ... اونقدر که گاهی دلم می خواد به همون سادگی که یه فایلو کپی می کنم از یک سری کارهای روزمره و تکراری و خسته کننده هم کپی بگیرم. دلم می خواد یه چیزایی رو سه سوته delete کنم. این مخ بی صاب مونده هم گاهی اوقات بدجوری دلش یه فرمت تر و تمیز می خواد... درست اونوقتی که همه چیز ریخته به هم. برنامه های زندگیت اونجور که باید کار نمی کنه. فایلهای ذهنیت بد جوری بهم ریخته. توی حواس پرتی بعضی آدمهای بدرد بخور رو از زندگیت حذف کردی. نمیدونی از کجا و چطوری یه سری آدم عجیب و غریب خودشونو تو زندگیت install کردن.اونجاهایی از ذهنت که خونه خاطرات گرم وشیرین و قدیمیه bad sector شده و غیر قابل دسترسی... از همه بدتر یه مسائلی یا حرفایی یا اشخاصی ییهو(به سبک بردبار بخونید) مثه یه ویروس ناجنس رو سر زندگیت خراب می شن و تا میای به خودت بیای میبینی خیلی چیزا خراب شده و ریخته بهم... اونوقت چی کار می کنی؟ من که این جور موقع ها دلم میخواد یه format توپ بزنم به هاردم . نه! Fdisk از اونم بهتره... بعد یه زندگی (windos) جدید رو شروع کنم با یه عالمه برنامه های جدید. فقط یادم باشه آنتی ویروس زندگیمو همیشه آپدیت نگهدارم. مبادا دوباره همیه چیز بریزه بهم... خدایا چه کیفی میده...
نکته 1 : چند روزی برای رفع و رجوع مشکلات شخصی بدجوری محتاج این ctrl+z بودم! نکته 2 : دوست من mehr عزیز! جالبه که می تونی از روی قالب وبلاگ یک آدم به خصوصیت اون پی ببیری! اما راستی چطور؟ ممکنه من آدم مغروری باشم اما دلیل اضافه نکردن لینک دوستان تا به حال شاید فقط و فقط تنبلی بوده! باور کن. به همین سادگی! نکته 3 : اعتراف می کنم مادر یک بچه نه ماهه بودن خیلی انرژی می خواد. اونم از اون مدلی هاش که هنوز راه نیفتاده تمام سوراخ سمبه های خونه رو یاد گرفته . مخصوصا جاهای خطرناک و مورد دارش رو! چه اشتهایی داره برای وسایل خطرناک. برای بهم ریختن هرچیزی شیرجه میزنه ورووجک! یک موبایل سوخته – یک لیوان شکسته – نقشه های پاره شده مرد اذری – یک مورد برق گرفتگی با سیم تلفن (12 ولت باشه فکرکنم اما میلرزونه ها!) خفگی یک عروسک بدبخت توی چاه دستشویی – له کردن بهترین رژ لب بنده – گم شدن تلفن بیسیم به کرات – سقوط یک کیبورد- یک مورد ضرب دیدگی با جارو برقی و .... همین الان الان دقیقا 8 جای صورتش زخم و زیلیه. نکنه کم بیارم؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 1:24 عشگ!
پیشنوشت :چند وقت پیش میون فایلهای قدیمی به فایلی برخوردم که مدتها قبل از اینترنت پیدا کرده بودم. به نظرم اومد که شاید برای شما هم جالب باشه: جمعی از متخصصان این سئوال را برای گروهی از کودکان بین 4 تا 8 ساله مطرح کردند که : عشق به چه معنی است؟ پاسخ هایی که دریافت کردند بسیار وسیع تر و عمیق تر از آن بود که حتی کسی بتواند تصور کند:
عشق از دیدگاه حسین :عشق می دونی یعنی چی؟ یعنی خیلی زیاد دوست داشتن. یعنی صد در صد! و بالاخره عشق از دیدگاه علی کوچولو 9 ماهه:
نوشی جونم اینم عکس که خواسته بودی
(با تشکر از مامان آرش ورووجک که گذاشتن این رو به من یاد داد)
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 2:6 |
|













