|
این قرصهای لعنتی!
ما خوبیم. این قرصهای لعنتی هر چی که هست حالم رو خیلی بهتر کرده. از عذابی که این چند وقته گرفتارش شده بودم رها شدم. حالا دیگه کاملا به خودم کارهام و حرفهام مسلطم. حتی نگاهم به علی و رفتارم باهاش فرق کرده. قبلا با حس وظیفه توام با دلسوزی بهش رسیدگی می کردم. مثل کسی که کار مهمی رو به عهده گرفته و باید در هر شرایطی به بهترین نحو انجامش بده. بدون هیچ احساس لذتی. مثل یک رباط که بدون هیچ حس و عاطفه ای کارهای محوله رو به بهترین نحو ممکن انجام میده. اعتراف به این موضوع ناراحتم می کنه اما یک واقعیت بود. من مادر خوبی بودم. اما مادر شادی نبودم. حالا همه چیز عوض شده. چنان لذتی از لحظه لحظه بودن با علی می برم که حتی شبها که مردآذری از سرکار میاد و با خواهش التماس می خواد که بغلش کنه حاضر به این کار نمی شم. می گیرمش توی بغلم و به خودم فشارش میدم. چقدر میچسبه! انگار که یک تکه از وجود خودمه. چه لذتی از شیر دادن بهش می برم! یادم نمیاد تا حالا اینجا از این احساس ها چیزی گفته باشم. چون هیچ وقت این احساس ها رو اینقدر واقعی لمس نکرده بودم. از دور نزدیک حرفهای زیادی می شنوم. اینکه این درمان موقتیه. اینکه ممکنه عادت و اعتیاد ایجاد کنه. اینکه ممکنه تاثیر بدی برای بچه داشته باشه....
باشه... هر چی می خواد باشه... بگذارید یک مدتی هرچند کم لااقل با این قرصهای لعنتی از این زندگی لعنتی لذت ببرم. لطفا!!!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 23:43 "لام " و "رام"
با اینکه اتاق انتظار سرد است اما نمی دانم چرا پیشانی اش عرق کرده. با دستپاچگی علی را از این دست به آن دست می دهد و هر چند دقیقه یکبار از منشی مطب می پرسد: کی نوبت ما می شه خانم؟ من هم کمی مضطربم. مثل کسی می مانم که منتظر باز شدن در سالن امتحانات است. پسرک در آغوش پدرش کمی بی قراری می کند. او هم از این همه انتظار خسته شده لابد! جوری که دیگران نبینند برایش شکلک در می آورم و او که انگار منتظر همین است با صدای بلند و شیرینی می خندد و همه را متوجه خودش می کند. مرد آذری به من یادآوری می کند که شب برای پسرک اسفند دود کنم! بالاخره بعد از بیست دقیقه انتظار نوبت ما می شود. وارد می شویم . سادگی بیش از حد مبلمان مطب توی ذوق می زند. یک میز فلزی با روکش چرم مشکی و سه تا صندلی یکی این طرف میز و دوتای دیگر کنار هم درست روبروی آن یکی. یاد اتاقهای مشاوره قبل از طلاق می افتم. مرد میانسال خنده رویی روبروی ما نشسته بدون روپوش سفید! در سکوت اتاق خلاصه مشخصات و سوابقم را که منشی به او داده می خواند. بعد رو به من می کند و آرام می گوید : می شنوم! گفتم که ماههاست درگیر احساس بیهودگی شدم. گفتم شبها خوب نمی خوابم و روزها کسلم. گفتم با زندگی ... با همسرم ... با کودکم حال نمی کنم. گفتم می خواهم کودک شادی داشته باشم اما خودم مادر شادی نیستم. گفتم که مدتهاست از ته دل نخندیدم. گفتم مدام احساس خستگی می کنم. گفتم کارهای روزمره را درست انجام نمی دهم. گفتم حساس و زودرنج شدم. گفتم آینده ام را روشن نمی بینم. گفتم برای ادامه زندگی تقریبا همه انگیزه هایم را از دست داده ام. گفتم به بهانه های کوچک گریه می کنم. گفتم غر می زنم. گفتم از خودم راضی نیستم... پرسید تا حالا به فکر خودکشی افتاده ام یا نه؟ پرسید تا حالا به خودم یا به پسرک آسیب رسانده ام یا نه؟ پرسید به همسرم شک کرده ام یا نه؟ پرسید شده که به قبر و مراسم تدفین فکر کرده باشم یا نه؟ پرسید روزی چند بار دستم را آب می کشم؟ پرسید جیب های لباس همسرم را گشته ام یا نه؟ پرسید با خشونت با پسر یا پدرش رفتار کرده ام یا نه؟ پرسید ضرب و شتم یا خودآزاری کرده ام یا نه؟ ... نه...نه...نه.... حرفهای من نیمه تمام می ماند اما دکتر تشخیصش را می دهد و به سرعت نسخه ام را می پیچد. دو تا قرص یکی آخرش "لام" و دیگری "رام"! یک جور تمرین عملی هم داد که شبیه مشق نوشتن است. روی ده بار از روی احساس های بد بنویس... من آدم مزخرفی هستم. من آدم مزخرفی هستم. من آدم مزخرفی هستم.... .... حالا یک هفته گذشته. به لطف آن "لام " و "رام" ساعتهای زیادی از شب و روز را من و پسرک در خوابیم. باقی روز را هم انگار روی ابرها راه می روم. می نشینم ساعتها و بدون خستگی با پسرک بازیهای کودکانه می کنم و از ته دل می خندم.از ته ته دل!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 23:40 عنوان ندارد!
توی ذهنم لیستی از آدمهایی رو که می شناسم مرور می کنم:
آدمهایی که می شناسم... آدمهایی که یک زمانی می شناختم... اونایی که دوستای صمیمی بودن و حالا شدن قدیمی... دوستای خانوادگی... همکارام... شاگردهام... همکلاسی هام... اونایی که دوستشون داشتم... اونایی که دوستم داشتن... .... میون این همه آدم های متفاوت دارم دنبال بهترین گزینه می گردم. کسی که بدرد همین حالای من بخوره. یکی که حاضر باشه بیاد بشینه روبروی من بی هیچ حرف و حدیث پیشداوری و موضع و سنگر و قضاوت شخصی و نصیحت و حدیث و روایت، من یک دل سیر براش حرف بزنم! بعدش پاشه بره بدون اینکه پشت سرشم نگاه کنه یا اینکه یه زمانی اون حرفا رو به روم بیاره... آهای.. آدمایی که منو از نزدیک دیدین و می شناسین! یک نفر داوطلب پیدا می شه؟ سن و سال و تحصیلاتش مهم نیست. مهم اینه که حرفای منو قطع نکنه. بگذاره یه ریز و یه بند تا ته حرفامو بزنم. خودم رو از نظر روانشناسی تحلیل می کنم. وضعیتم اینه: وخیم! در آستانه در تیمارستان ایستادم و دارم با خجالت از لای نرده ها توشو نگاه می کنم. یه عالمه آدم! مثل خودم! به ظاهر عادی! به ظاهر متین و موقر و موجه! هر کسی به کاری مشغوله... از دور چه همشون آدم حسابی به نظر میان. باید نزدیک تر برم... آهای منو کجا می برین؟ من که از مریضای تیمارستان شما نیستم! همین طور گذری رد می شدم داشتم فقط نگاه می کردم؟ شما از کجا اینقدر مطمئنید که من جام اینجاست؟ کجای من به این آدما شباهت داره؟ ها؟ به قیافه نیست؟ پس به چیه؟ آهای با شمام... کمک... پ.ن: چرا یکی پیدا نشد بین راه به من بگه اشتباهی جورابامو رو کفشام پوشیدم؟؟ پ.پ.ن: من؟ خوبم به مولا! چطور مگه؟ |+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 0:7 فتوسفرنامه
پیش نوشت : لطفا با لهجه بخوانید!!!
از مسائل حاشیه ای می گذریم و می رویم سر اصل مطلب که کجا رفتیم و چه کردیم.
این از اولش که خوشحال و خوشتیپ بودیم.
اما امان از این راه دراز و طولانی . .. ... و بالاخره رسیدم به شهر انگور وسیب.....
لطفا در هنگام نگاه کردن به عکس فوق دماغهایتان را بگیرید. چون من اینجا مفصلا پی پی جات کرده ام و و واقعا نمی دانم تاریخی بودن این مطلب کجای آن است که مامانمان آنرا در تاریخ ثبت نمود.
در آن ده دوازده روزی که ما آنجا بودیم اعصاب مامان و بابای مان روی ویبره بود چون آنجا آذربایجان بود و سرد بود و تمام آن ده روز را باران بارید و آنها به هیچ ددری نرفتند!
و چه کلاه بزرگی که به سر ما رفت!
ما و پسر عمو جانمان! به نظر شما کدامیک ترک تریم؟
قسمت جیگر کباب کنش هم همین ببعی است که می بینید . ظهر به زور با آن عکس یادگاری انداختیم و شب بوی دل و قلوه کباب شده اش هفت کوچه پیجیده بود!
در راه برگشتن . روز قبلش ما مختصری سرما خوردیم . در اینجا ما تب داشته و در نتیجه مامانمان را که هی از ما عکس می گرفت اصلا تحویل نگرفتیم.
و این هم آخرین و جدیدترین ورژن ما!
پس نوشت : هیج جا خونه آدم نمی شه ها! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 1:5 |
|












