|
پاسخی به یک دوست وبلاگی
علی جان سلام. اصلا قصد نداشتم توی این بحث که می دونم هیچ وقت تمومی نداره و هرچقدرم در موردش حرف زده بشه بازم یکی پیدا می شه که مخالفت کنه شرکت کنم. اما وقتی دیدم اسم منو آوردی و ناخوداگاه پام به این بحث باز شده خواستم منم نظرمو بدم . از تمام این بحثها و حرفها فقط اون راه میانبرت رو صد در صد قبول دارم که گفتی : "و یه راه میانبر.... اگه عاشق حقیقی هم باشیم... این حرفا و بحثها چیزی بیشتر از طنزی بیهوده و بی ارزش نخواهد بود."که اگه همینو آدم توی زندگیش داشته باشه دیگه همه این حرفا و بحثا می شه کشک. من کتاب جنس دوم رو خوندم .ممکنه نویسنده این کتاب یکی از بنیانگذاران فمینیست باشه اما من به عنوان یک انسان و نه صرفا یک زن از خوندن این کتاب لذت بردم .اینقدر زیبا و موشکافانه طبیعت زن رو به تصویر کشیده که هیچ جای دیگه نمونه اش رو نمی شه پیدا کرد. من خوندن این کتاب رو بهت پیشنهاد می کنم. هر چند حدس می زنم با خوندن این کتاب توسط یک مرد در بهترین حالت ممکن احساس تاسف و دلسوزی در اون به وجود بیاد . ببین من فکر می کنم یک جامعه هر چقدر از نظر قانون ازدواج و طلاق و سایر قوانین دچار ضعف و اشکالات اساسی باشه فریاد "وافمینیستا"ی زنهای اون جامعه هم بیشتر به هوا بلنده. من فکر می کنم ایراد اساسی توی قانونمونه. قانونی که با آزادی ها و حقوق عجیب و غریبی که به مردهاش میده و از طرفی حق و السکوتهایی مثل مهریه و نفقه و اجرت المثل در خودش داره باعث می شه که زنهای سرخورده از قانون برای خنک شدن دل خودشونم که شده متوسل به همون قانون مزخرف بشن و یه سیکل معیوب به وجود بیاد. این کلاه بزرگیه که سر هردو جنس رفته. من نوعی که هزار یک اما و نه و نمی شه سر راه آزادی های مشروع و انسانیم دارم دو حالت ممکنه برام به وجود بیاد. یکی اینکه سرم رو بندازم پایین و کدبانوی خوب خونه و مامان خوب علی و همسر ایده آل مرد آذریم باشم و سرم رو با خیاطی و گلدوزی وآشپزی و گلسازی و هزار ویک کار ظریف که به قول تو با روحیه ظریفم جوره گرم کنم و جوونی و نشاط و انرژیمو بگذار برای بزرگ کردن علی و وقتی بزرگ شد اون منو بگذاره بره دنبال کار و زندگی و عشق خودشو و دست آخر من بمونم که از اون نازکی و لطافت اندام و زیبارویی و شوخ طبعی و گل و بلبلی چیزی جز اندام متلاشی شده و روحیه افسرده و ذهن بیمار و شاکی باقی نمونده. راه دوم اینه که از دید تو یاغی بشم و پا روی سنتها و عرف و شرع بگذارم و راه بیفتم توی جامعه و بخوام کارهای مردونه که به قول تو یکیش رانندگیه بکنم.....! علی! بهم بگو که اینو جدی نگفتی! رانندگی مگه زن و مرد داره؟ من مرد میانسالی رو توی نزدیکانم سراغ دارم که به خاطر حالتهای هیجانی و عصبی که موقع رانندگی بهش دست می ده کسی جرات نمی کنه سوار ماشینش بشه. خیلی ها هم هستن که به خاطر ایرادی که توی بینائیشون دارن نمی تونن. نذار برات بگم که بهترین راننده رالی ایران یه دختره. من خودم خیلی از اینکه مثال نقض برات بیارم حال نمی کنم. اینو گفتم چون تو این بحث رو شروع کردی. تو حرف از عوض کردن لاستیک پنچر شده می زنی؟ خود تو تا حالا چند بار لاستیک پنچر شده عوض کردی؟ از اون بدتر تو فکر می کنی چی و یا بهتر بگم کی باعث نا امن شدن جامعه و راهها شده؟ کی تا حالا شنیده یه عده زن سر یه گردنه بیاستن و راننده ها رو از تو ماشین در بیارن و شل و پل کنن و ماشینا رو بدزدن؟ می دونی ایراد چیه؟ ایراد اینه که وقتی می گیم مرد همیشه یک هیبت و هیکل رستم گونه میاد جلوی روی آدم و وقتی می گیم زن یاد گل سرخی می افتیم که مسافر کوچولو توی سیاره اش داشت. به همون زیبایی و شکنندگی!( یادته مسافر کوچولو برای اینکه گلش از شر آفتاب و حشره ها در امون بمونه روشو با یه حباب شیشه ای پوشوند!!!!!!!) نه داداشه من! به نظر تو یه مرد یک متر و شصت و پنج سانتی که 65 یا 70 کیلوشه (که نمونه اش هم خیلی تو جامعه هست) می تونه لاستیک پنچر عوض کنه اونوقت یه زن یک و هفتاد سانتی که 70 یا 75 کیلوشه نمی تونه؟ یه مطلب جالب بگم برات . چند روز پیش با مرد آذری داشتیم در مورد کار جدیدش صحبت می کردم ازش پرسیدم که چرا برای فلان پست از یه زن استفاده نکردن؟ اون گفت : نمی شد. آخه اونا جعبه ابزارهای 15 بیست کیلویی رو باید جابجا کنن. بهش گفتم: علی الان شش ماهشه و هشت کیلوشه. تو فکر می کنی علی وقتی که دو سالش بشه چند کیلو می شه؟ دقیقا هم وزن همین جعبه ابزار کذایی تازه اگه شانس بیارم و بچه سنگینی نشه... که تازه ممکنه از اونم بالاتر بزنه. بهش گفتم بیرون چند تا زن بچه به بغل دیده که تازه زنبیل خریدشون به دستشونه؟ کم کم وزن همه اینا روی هم می رسه به سی... تازه این یه نمونشه... نتیجه چی شد؟ اینکه مرد اذری قانع شد! خلاصه اینکه همه ما مقصریم. هم زنها و هم مردها... از این بابت که همه چیز رو زنونه مردونه اش کردیم. شاید اگه این کار رو نمی کردیم هر کسی با اتکا به توانایی های جسمی و روحیش و نه از سر خصومت و بغض و لجبازی به همون کاری مشغول می شد که می خواست و می تونست. اینکه بعضی رشته ها و شغلها رو زنونه و مردونه اش کردن همین کار رو خراب کرده. نمونه اش هم این بود که اول شغل پلیس به عنوان یه شغل مردونه شناخته می شد در حالی که توی باقی کشورها این جوری نبود. حالا بعد از مدتها بالاخره به این نتیجه رسیدن که به خاطر همین حفظ موازین شرعیم که شده به زن پلیس احتیاج دارن.... بگذریم...زدم به بیراهه! من همیشه توی این بحث کم میارم. چون هیچوقت دنبالش نکردم و برام جالب نبوده. شایدم ازش فرار کردم. ولی هر وقت بهش پرداختم به شدت درگیر شدم با خودم و نتیجه اش سرخوردگی بوده. من خسته ام از این حرفا... همون بیراهه برای من از همش بهتره... دیگران خود دانند.... |+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 2:46 دید
همیشه دلم می خواست بدونم نگاه علی به دنیای پیرامونش چه جوریه؟ شنیده بودم که نوزاد میدان دید خیلی محدودی- در حد فاصله اش تا صورت مادرش وقتی در حال شیر خوردنه – داره. با این حال نمی دونستم دقیقا چه جوری! گاهی چشمهامو تنگ می کردم تا اطرافم رو توی هاله ای مه مانند ببینم تا بتونم خودم رو جای اون بگذارم. اما حالا تقریبا می دونم. به لطف این سایت که لینکش رو یکی از دوستانم برام فرستاد. پیشنهاد می کنم شما هم ببینید. برای مثال عکس زیر رو یک نوزاد تازه متولد شده از فاصله 24 اینچی این شکلی می بینه. دقت کنید بین رنگها طیف قرمز اصلا مشخص نیست در عوض آبی و زرد کاملا قابل تشخیصه.
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 1:19 اندر عواقب بيكاري
وقتي ما بچه مثبت باشيم و سر ساعت 9 شب لالا كرده باشيم... وقتي بابايمان راس ساعت 11 مثل شلمان* زنگ بخور و بخوابش زده شده باشد... وقتي توي سينك ظرفشويي هيچ ظرف كثيفي نباشد... وقتي هيچ خبر جديدي براي گفتن نباشد... وقتي همه چيز عادي و خسته كننده و كسالت بار شده باشد... وقتي هوس آپديت كردن به سر مامان خانم ما زده باشد... وقتي فوتوشاپ نرم افزار مورد علاقه مامان خانم ما باشد... وقتي ديواري كوتاهتر از ديوار ما نباشد... نتيجه اش ايني مي شود كه ملاحظه مي فرماييد!
*لاكپشت خواب آلوي كارتون بامزي قويترين خرس دنيا
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 1:16 یک پست بی ربط کوچولو یا "محاسبات یک کدبانو"
افتادم به حساب و کتاب. 5 ساله که ازدواج کردم. هر سال 12 ماهه. هر ماه حد اقل 4 هفته... با این حساب همین فرش توی پذیرایی رو تا حالا دست کم 500 بار جارو زدم. 720 بار میز تلویزون و پذیرایی رو دستمال کشیدم. روی اجاق گاز دست کم 5040 بار غذا درست کردم. همین لیوان چایخوری مخصوص خودم رو حد اقل 3360 بار شستم... حالا آخرش که چی... که تمومی نداره! این فرش رو هزار بار دیگه هم که جارو بزنم بازم دو روز بعدش می شه جولانگاه انواع و اقسام مورچه و جک و جونور دیگه! میز پذیرایی رو 100 بار دیگه هم که دستمال بکشم چند روز بعدش می شه روش یادگاری " لطفا مرا مشویید " نوشت! می خوام بگم چی؟ که خسته شدم؟ نه... نه از کار که از تکرار... از این همه تکرار خسته شدم. خسته...
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 1:9 گزارش
-مهندس!
- جانم...
- مي شه يكمي از وقت شريفتونو بدين به ما از شما مصاحبه كنيم؟ - نه جانم !من خيلي سرم شلوغه. كلي كار رو سرم ريخته. اين كامپيوتر ماماني بازم ويندوز تركونده! معلوم نيست كه توي چه سايتهاي مورد داري مي تابه كه اين جوري كامپيوترش ناك اوت مي شه. دردسراشم مي مون واسه من!يكي نيست بهش بگه اين كامپيوتره نه وسيله تفريحات جنابعالي! من با اين كامپيوتر وبلاگ آپ مي كنم و دل خلق الله رو شاد مي كنم. نمي گي آخه اين كامپيوتر خراب بشه كي مي خواد جواب دل شكسته اين ويزيتورامو كه هي ميان سر ميزن و با وبلاگ آپ ديت نكرده روبرو ميشن بده! - حالا با اين وجود مي شه لطف كنين نظرتون رو در موردااوضاع كنوني كشور و سير تحولات اون در خاور ميانه و جهان بفرماييد و يا به بيان ديگه انرژي هسته اي كماكان حق مسلم ماست آيا؟
- بله ممنونم از نظري كه بيان كردين. سئوال بعدي در مورد مسئله دوپينگ تيم وزنه برداري و وجهه ورزشي ما در دنياست. نظرتون رو بفرماييد لطفا.
- و به عنوان آخرين سئوال.. - آقا برو... بسه ديگه... مي زنم فك و مك تو پياده مي كنما....
- پس اگه اجازه بديد چند تا عكس بگيريم براي گزارشمون... -آقا اون فلاشو خاموش کن كور شديم...
اصلا آقا كي به شما مجوز عكس برداري داده؟ نگير آقا ... نگير...
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 22:27 متولد ماه مهر
شايد دليل ارادت من به فصل پاييز همين باشه ! هر كدوم از ما ممكنه به مناسبتهاي مختلفي كه يكيش سالگرد تولده هديه هايي از طرف خانواده و دوستان گرفته باشيم. اما ميون اين همه هديه ريز و درشت فقط يكي دو تا از اونهاست كه تا آخر عمر خودشون يا خاطره شون برامون باقي مي مونه. يادم مياد مهر سال 1374 بود. سال آخر دبيرستان! به خاطر تغيير محل سكونت من تازه از دبيرستاني كه به شدت از نظر عاطفي به همشاگرديهام و دبيرام وابسته بودم به دبيرستان جديدي اومده بودم كه همه چيزش برام غريب بود و به شدت منو دلزده مي گرد. درست يادمه هفته هاي اول، بعد از اومدن از مدرسه به خونه، يك ساعتي گريه مي كردم. هر كاري مي كردم نمي تونستم باور كنم كه از تمام اون چيزهايي كه دوستشون داشتم دور افتادم. به شدت بچه بودم و احساساتي! روز 12 مهر بود. براي همه، يك روز مثل همه روزها و براي من سالروز تولد مشتركم با بهترين دوستم نفيسه! شب قبلش كلي گريه كرده بودم و نامه عاشقانه براش نوشته بودم و از غم جدايي شكايت كرده بودم! صبح ، دمق و پكر با چشمهاي پف آلود رفتم مدرسه. تنها چيزي كه انتظار ديدنش رو نداشتم روي نيمكتم ديدم. يك دسته بزرگ گل گلايل آبي با يك كارت تولدت مبارك روش. غلو نيست اگه بگم انگار كه شادي تمام دنيا يكهو توي دلم سرازير شد. يك هديه غير منتظره اونم از طرف دختر شر و شلوغ و كلاس كه اون موقع اخلاق پسرونه اش بيشتر از هرچيزي توي ذوق مي زد و اسم تمام فوتباليستهاي قرمز و آبي رو بلد بود و طرفدار سينه چاك تعصبي تيم استقلال بود و مشتريه بي برو برگرد نشريه هفتگيه استقلال جوان و من ازاون اخم و قيافه خشنش بدم ميومد! اون روز نمي دونستم كه بعد ها همين دختر يكي از بهترين دوستانم مي شه. جوري كه هميشه براي من يك الگو بوده و هست. يك سنگ صبور مهربون. يك حامي. يك دوست واقعيه واقعي! اون دختر حالا يك همسر خوب و يك مادر مهربون براي پسر شيرينشه و خيلي هم توي كار و زندگيش موفقه ژاله جونم! دوست خوبم! نمي دونم اين نوشته ها رو مي خوني يا نه! اما بدون كه اون 12 مهر براي من با تمام 12 مهرهاي ديگه فرق داشت و من اون دسته گل رو هيچوقت فراموش نمي كنم. پ.ن.1 هفته اي كه گذشت هفته بدي بود. خانوادگي زديم به اسهال و استفراغ( گلاب به روتون البته!) اول مرد آذري بعد من و دست آخرم علي كوچولو. البته حالا به لطف خدا و زور دكتر و آمپول و سرم و ... خوبيم خانوادگي! پ.ن.2 29 رو تمام كردم و رفتم تو 30 ! پ.ن.3 اين منم در سن ۱ سالگي !
پ.ن.۴ اين منم در سن ۳ سالگي !
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 0:40 واينك ما!
اين سفر دو هفته اي هم بالاخره تموم شد و ما برگشتيم به كانون گرم خانوادگي! بگذريم از اينكه ماماني تا دو روز بشور و بساب و گردگيري و خونه بتكوني داشت و هي راه به راه مي گفت خونه كه بي زن بمونه همينه ديگه! حالا... خوش گذشت. سفر خوبي بود براي تمدد اعصاب ماماني در كنار خاله جان ها و دايي جانها و دوست جون هاش و البته سفر خوبي بود براي من كه با فك و فاميلم بيشتر آشنا بشم. يكي از مضرات زندگي در شهر غريب اينه كه آدمي به گليه من غربتي مي شه و هر شخص جديدي رو كه مي بينه زود لب ورميچينه و بنا مي كنه به گريه زاري. البته اینو بگم كه خانم خوشكلها توي اين مجموعه نيستن و ظاهرا من فقط با آقايون مخصوصا از نوع محاسن (ريش) دارش مشكل دارم. به عنوان مثال اين عكس ثانيه هايي بعد از زيارت آقا دايي بزرگه از من گرفته شده كه شما مي تونيد با ديدنش به عمق فاجعه پي ببريد.
مراسم معارفه با دايي جان بزرگه و بابا بزرگ جوني به همين منوال گذشت . اما روابط من با دايي جان كوجيكه به دليل استفاده ايشان از ريش مدل متاليكا خيلي زود حسنه شد و طولي نكشيد كه لباس ايشان به آب دهن من مزين گرديد. اما اين خاله ريزه كه در تصوير مي بينيد خالا قيزي (دختر خاله) منه كه تازه به دنيا اومده و اسمش النازه و فعلنا كاري نداره بجز شير خوردن و پي پي كردن.
البته همون طور كه در تصوير مي بينيد من اصلا نظري بهش ندارم و كاملا با چشم پاك به ديده خواهري بهش نگاه مي كنم!
اينم امير پسرخاله جونمه كه امسال مي ره پيش دبستاني و اين روزها به دليل حضور خواهر كوچولوش دچار بحران عاطفي شده و همه رو عاصي كرده!
اين آقا پسرهم پسر دايي بزرگه است كه اسمش سيناست و امسال كلاس سوم مي ره و خيلي باحاله...
ديگه اينكه اين سفر براي من منشا خير و بركات زيادي بود و من توي اون شلوغ پلوغي كارهاي جديدي از جمله
و
رو ياد گرفتم و كلي تفريح كردم. واسه ماماني هم بد نشد. چون سه تا عروسي دعوت داشت كه اولي رو با بابا رفت و منو گذاشت پيش بابا بزرگ. دومي رو بدون بابا رفت و منو گذاشت پيش مامان بزرگ و سومي رو چون من مراحل اجتماعي شدن رو كم كم داشتم مي پيمودم دسته جمعي رفتيم. البته من از اول تا آخر عروزسي خواب بودم و فقط 2 دقيقه بيدار شدم كه با ديدن اون همه آدم – منم كه آدم نديده- جيغ بنفشي كشيدم و سريعا به اتاق تعويض لباس منتقل شدم. اين بود خاطره اي از علي 5 ماه و نيمه |+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 0:22 |
|























