|
علی الحساب
سلام. من و مامانی هنوز در مسافرتیم و بر نگشتیم هنوز. حرفها و عکسهای زیادی دارم براتون . فعلا این یکی رو علی الحساب داشته باشین تا سر فرصت برسم خدمت!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:25 به استقبال پاييز
خوشحالم كه چيزي به اتمام تابستون نمونده و تا چند وقت ديگه فصل مورد علاقه من- پاييز- شروع مي شه، با تموم بو ها و رنگهاي زيبا و خاطره انگيزش... بوي دفتر نو... بوي پاكن هاي عطر دار... بوي برگهاي خيس خورده توي بارون... بوي خاك بارون خورده... جلوي آينه مي ايستم و به تصوير زني كه روبروم ايستاده نگاه مي كنم. چقدر با خودم غريبه شدم... چند تا چين گوشه چشمهام افتاده... چند تايي تار سفيد لابلاي موهام برق مي زنه... خطوط نا آشنايي روي صورتم نقش بسته... چقدر دور شدم از خودم! من كي بودم؟ چي شدم؟ كودك سياه چشم بازيگوش سالهاي دوركودكي كه هميشه خاطره هواپيماهاي عراقي كه از بالاي خونشون رد مي شدند كابوس شبهاش بود... دخترهميشه عاشق سالهاي نوجواني كه تا يه جوون لاغر چشم زاغ مي ديد فكر مي كرد شاهزاده قصه هاشو پيدا كرده... دانشجوي مثبت سالهاي جواني كه ديگه از جوون هاي لاغر و چشم زاغ متنفر بود و تمام زندگيش شده بود آذري مرد مهربونش... همسر از خانواده و دوستان گذشته و ترك ديار كرده و يار و ياور مرد آذري ديروز... يا مادر از خواب شب و خوراك روز گذشته و فداكار امروز... من همه اينها بودم و هستم ولي انگار نه... هيچ كدوم نبودم و نيستم... گاهي كه نوشته ها و داستانها و شعرهايي رو كه سالهاي دور گوشه و كنار تقويم ها و سر رسيدها نوشته بودم رو مي خونم باورم نمي شه اونها مال من باشن... حتي نامه هايي رو كه براي مرد آذري نوشتم! پاييزها عاشق مي شدم.. بيشتر از قبل! قلم و دفترم و بر مي داشتم و مي نشستم روي تخت زير درخت توت توي حياط. به بهانه نوشتن همونجا ساعتها دراز مي كشيدم. چشمهام رو مي بستم تا نوازش نسيم رو صورتم بهتر احساس كنم. آخرهاي تابستون، كه مادرم خونه تكوني و شستشوي فصلي داشت دم دمهاي غروب كه فرشها خيس اما از تابش آفتاب بعد از ظهرهنوز گرم بودن روشون دراز مي كشيدم و چشم مي دوختم به آسمون آبيِ آبي بدون هيچ لكه و ابري. خنكاي فرش آروم آروم زير پوستم مي رفت و من به خواب مي رفتم. ..... صداي گريه پسرك كه براي شير نيمه شب بيدار شده همه فكرهام رو بهم ريخت. پسرك داره بزرگ مي شه. حالا دستهاش رو دراز مي كنه تا اشياء رو بگيره. وقتي در آغوشم شير مي خوره با مشتهاي قشنگ و كوچولوش به لباسم چنگ مي زنه . گاهي كه يكي دو ساعت ازش دورم وقتي دوباره در آغوش مي گيرمش چنان خودش رو توي بغلم رها مي كنه كه احساس غرور مي كنم. گاهي چنان با دقت و عميق به صورتم خيره مي شه كه حس مي كنم انگار با نگاههاش مي خواد با من حرف بزنه. شبها با تغيير آهنگ نفسهاش از خواب بيدار مي شم. توي شلوغترين اوضاع خونه حتي، صداي ضعيف گريه اش رو مي شنوم. از كوچكترين نشونه هاي ظاهريش درخواستش رو براي خواب يا غذا متوجه ميشم. با اين حال اگه كسي پيدا بشه و ازم بپرسه كه معادلات لاپلاس يا سري هاي فوريه چي بودن هيچي يادم نمياد. يا حتي اسامي آشنايي رو بهم بگن به ندرت چهره ها به خاطرم مياد. مثل هاردي مي مونم كه اكثر درايوهاش فرمت شدن اما در عوض يه دي وي دي رام توپ براش بستن...
پ.ن 1 دارم خودم رو براي يك سفر دو هفته اي آماده مي كنم. با پسر.. بدون پدر! پ.ن.2 مشكل برنامه ريزي دارم. همش وقت كم ميارم. مي خوام دوباره شروع كنم به كار كردن.يه كار سبك فعلا. اما اينجا تنهام و كمكي ندارم. راهنمايي كنيد لطفا. پ.ن.3 حلال كنيد. پ.ن.4 اين همون دست قشنگ و کوچولوئیه كه گفتم! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 1:33 چه مي كنه اين علي...
روزهاي خوبي رو مي گذرونم. همه چيز بر وفق مراد! ملالي نيست جز اينكه هنوز تلاشها براي غلتيدن بي نتيجه مونده. امان از اين تن كه به فرمانم نيست هنوز! سر مي چرخه اما تن نه اين روزها تفريحات جديدي دارم! آواز مي خونم در دستگاه شور و ماهور... بعد از شير مخصوصا يك دهن آواز آي مي چسبه ... سيگاري هم اگه بود آتيش مي كردم كه ديگه چه بهتر( به دور از چشم مامان خانم البته)!!! چاي هم مي چسبه بعد از شير كه از اون هم محرومم فعلا البته! يك توپ دارم قلقلي... سبز و زرد و قرمز... مي زنم زمين هوا نمي ره چون پارچه ايه !!!!( از اين قسمت به بعد رو با لهجه عادل فردوسي پور بخونيد) همچنان كه در تصوير مي بينيد حالا خودش علي ... پا به توپ ...جلو مي ره... يه تك به تك با يار كناري... حالا يه سانتر عاليييي... و توي دروازه ... توي دروازه... چه مي كنه اين علييييي !
يك كار ديگه اي كه اين روزها تقريبا جزو برنامه روتينمون شده ماساجه(ماساژ)... يه وقتهايي كه بي حوصله و اخموهستم و حوصله جون خودمم ندارم اين مامان خانم دستبكار مي شه و يه حوله و شيشه روغن بچه رو بر مي داره و بنده رو بي تربيتيه البته لخت مادرزاد مي كنه من وقتي عمل لذت بخش جيغ كشيدن رو كشف كردم بسيار خوشحال شدم. چون اين يكي از سالمترين تفريحاتيه كه تا حالا سراغ دارم. توي تختم مي خوابم و واسه خودم انواع و اقسام جيغ ها رو مي كشم. دارم سعي مي كنم از اين جيغها يك هارموني بسازم. دو... ر... مي... فا رو هنوز بلد نيستم.... سل ... لا ... سي هم فالژ مي شه... اما افسوس كه كسي قدر و قيمت اين هنر رو نمي دونه شما تا حالا آستين پيرهن يا گوشه ملافه يا احيانا بند كيف خوردين دور از چشم خانمها و آقايون دكتراي اطفال و خانم خوشكلاي بهداشتيار و متخصصين تغذيه اطفال كه سفت و سخت مي گن غذاي كمكي از 6 ماهگي به بعد من اين روزها به همكاري مامان خانم طعمهاي جديدي رو امتحان مي كنم. پوره سيب مخلوط در شير مادر، پوره گلابي مخلوط در شير مادر، پوره هويج مخلوط در شير مادر و پوره سيب زميني مخلوط در شير مادر! من كه روي مامانمو زمين نگذاشتم و همشو تا ته خورم و يه آب جوشيده هم روش! پي پي هاشم كردم و خيال مامان خانم رو كه بعد از هر غذا وجدان درد مي گرفت كه نكنه بچم چيزيش بشه ، راحت كردم! ديگه از بس روي گوش راستم خوابيدم كاملا آينه اتوبوسي شده خلاصه كه روزگار خوشي دارم... پ.ن. تا همين چهار شنبه صاحب يه دختر خاله مي شم... به زودي مي رم ببينمش برم تو كار مخ زني |+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 0:59 |
|



