تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 کمی هم درد دل...

ما آدمها گذشت زمان رو وقتي احساس مي كنيم كه به پشت سرمون نگاه مي كنيم.كانتر روزهاي عمر علي كوچولو حالا نزديك به سه ماه و نيم رو نشون مي ده. علي كوچولوي من ، موجودي كه به زحمت وزنش به سه كيلو مي رسيد حالا بعد از گذشت حدود 100 روز حسابي بزرگ شده. اين صد روز براي من مثل باد گذشته. انگار همين ديروز بود كه به همراه مادرشوهر و همسرم نيمه شب رفتيم بيمارستان تا مهمون ناخونده عزيزمون رو به خونه بياريم. از اين صد روز ، همه دردها و شب  بيداري ها و سختي ها و افسردگي ها و خونه نشيني ها و خستگي ها فراموش شده. هرچند هنوز هم حسرت يك خواب تكميل و بدون بيداري شبانه رو دارم اما لبخند زيبايي كه نيمه شب بعد از خوردن يك شير حسابي توي تاريك و روشن اتاق، روي لب هاي كوچولوش نقش مي بنده رنج بيدار خوابي هاي شبانه رو بدست فراموشي ميسپره. وقتي پسرك كوچولو بعد از ديدن افراد تازه وارد و غريبي كردن ،‌ فقط در آغوش من آروم مي گيره و با دستهاي كوچولوي مرطوبش به سينه ام چنگ مي زنه، غرور سرتاپاي وجودم رو فرا مي گيره.

براي بزرگ شدنش بي تابي نمي كنم. مي دونم هرچقدر كه اون به سمت جواني و زندگي پيش مي ره ما به سمت پيري و مرگ! شايد تعجب كنيد اما دلم براي نوزادي هاي علي تنگ شده. براي 1 روزگيش .. براي 7 روزگيش.. براي 10 روزگيش...

پسركم هر چقدر كه بزرگ تر مي شه بيشتر به پدرش شبيه مي شه. حتي بعضي از كارهاش هم شبيه به اونه. جايي شنيده بودم كه بچه عشقيه كه با چشم قابل ديدنه و من دارم ثمره عشقم رو توي زندگي مي بينم ... با دستام لمسش مي كنم... عطر خوبش رو كه بوي شكلات شيري  و گل هاي وحشي مي ده با تمام وجود حس مي كنم.

هر چيزي بهايي داره و من پشيمون نيستم كه اين ميوه خوشبو رو به بهاي جواني و شادابي و زيبايي و آزادي هام بدست آوردم. شايد ديگه نتونم با خيال راحت به مهموني برم يا توي جمعاي دوستانه شركت كنم يا تا جون دارم خودم رو با كار خفه كنم يا حتي يك دل سير اينترنت گردي كنم و با كمي تاسف حتي ترتيب يك شام عاشقانه دو نفره رو توي رستوران مورد علاقه ام بدم. شايد به نظر يك جور اسارت بياد اما فقط اونايي منو مي فهمن كه در موقعيت من قرار گرفتن. اصلا ما آدمها هميشه عادت داريم خودمون رو اسير يك چيزي بكنيم... اسير عشق... اسير كار... اسير پول... و براي من كه هميشه با لجاجت كودكانه اي خواستم از قيد اين جور اسارتها خلاص بشم ، اين يكي اما به مذاقم خوش اومده عجيب!

خسته اما شادم...

 

 

پينوشت :

1) چند روزي درگير اسباب كشي هستيم. رخصت!

2) كسي از هنگامه جون خبر نداره؟؟؟؟ من نگرانشم...

3) خاله ماني چه خبر؟

4) نوشي جونم كوجاي پ (به فتح پ)؟

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 1:38  
 ساعت خواب بابا!

 

 

اين رو شما بايد به ما بگيد. چون يك هفته گذشته و تازه اومديم خبرهاي شروع چهار ماهگي مون رو بدهيم!

القصه اينكه اين روزها نطقمون باز شده و تا دلتون بخواد آگوم (آقوم) باگوم (باقوم) آگا (آقا) و ... مي گيم و قند توي دل مامان و بابامون آب مي كنيم. ديگه اينكه قبلا مشتمون را يكجا توي دهنمون مي كرديم حالا ياد گرفتيم انگشت هامون رو يكي يكي و به ترتيب توي دهنمون مي كنيم و حسابي مي ليسيم. از همه مهمتر اينكه تف درست مي كنيم اساسي !!!!!!! واقعا اين تف درست كردن چه كار باحاليه!!!! شما هم امتحان كنيد!

آي ميخنديم چه خنديدني! اگه يه مسلمون پيدا بشه و بگه با چه نرم افزاري مي شه چند دقيقه فيلم رو فشرده كرد فيلمشم براتون مي گذارم همينجا حظشو ببريد!

جونم براتون بگه چند تا هم عكس سايز بالا از خومون مي گذاريم اينجا اونايي كه عشق ما رو در سر دارن و از همه مهمتر با اين خط هاي اينترنت لاكپشتي حوصله دانلود كردن دارن ببينن.

 

 ما در خواب

ما قبل از حمام

ما  خوشكل دلبر

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 1:33  
 اختتاميه

به سلامتي اين جام جهاني هم بالاخره به دست ايتاليايي ها افتاد. اما حيف شد تيم ايران نتونست پرتغال رو بزنه وگرنه الان ما به جاي اونا مقام چهارم بوديم!!!!

زيدان رو ديديد دم آخري تركوند؟؟؟؟ اين عكس من مال همون موقع است! اگه كمي هم دقت كنيد اون دو تا شاخ كوچولويي رو  كه روي سرم سبز شده مي بينيد. نمي بينيد؟

 

 

راستي تولد صبا خانوم( خانوم بنده) مبارك باشه.

 

 

 راستش اون زمونا كه ما هنوز تو شكم مامانمون بوديم و هنوز دهنمون بوي شير نمي داد اين مامان ما با آرزو خانم دست به يكي كردن تا ما دو تا جوون رو به هم برسونن! بنده هم از وقتي به دنيا اومدم هي نگران بودم اين خانوم من كي مياد و چه شكليه. حالا به سلامتي و ميمنت خانم خانما قدم رنجه كردن و تشريف فرما شدن. راستی!!!

شما هم تشريف بياريد. به صرف شام و شيريني!!!!

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 0:41  
 و اما سفر...

 

رفتيم ديار آذربايجان، سرزمين پدري .. شهر سيب و انگور ... مراغه!

جاي همه شما خالي بود. كلي حال كرديم توي آن هواي عالي و مناظر كارت پستالي...

خلاصه... خانواده بزرگ پدريمان را زيارت كرديم و كلي هم كادو به جيب زديم و دوباره برگشتيم ولايت غربت!

 

و اما اين آقا پسر خوشكل ناز بشي  هم پسر عمويمان است كه چهار ماه ازما زودتر بدنيا آمده و از رنگ و رو و قيافه اش معلوم است كه از آن ترك هاي خالص است.  البته ما را كه ميبينيد ناخالصي نژادي از سر و رويمان مي بارد و معلوم است كه حاصل اختلاط نژادي هستيم! وقتي يك ترك با آباداني عروسي كند خوب معلوم است كه حاصلش ايني مي شود كه ما هستيم. به خاطر همين هم آنجا با نامهايي چون (( گره بالا = در تركي يعني بچه سياه)) (( بلالي)) ((جوجه اردك زشت)) صدا مي زدند.

عكس هم كه فراوان گرفتيم. طالب بوديد كامنت بگذاريد. فعلا وقت شيرمان است. تا بعد....

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 23:58