تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 Every things are ok

امان از اين بي اكانتي كه باعث شد يك عالمه از خاله جانها و عموجانها نگران چشم انتظار بمونن.اول از همه بهتون بگم که طبق آخرین سنوگرافی بنده توپه توپم!

Age=36 week &  6 days (!!!!!!!!)

W=2k & 900gr

Gender=Male

سفاليك =position

FL=70

اونايي كه تجربه دارن لابد متوجه شدن كه بنده حدود 16 روز از سن تقويمي خودم بزرگترم. خلاصه يعني اينكه به گمونم تا آخر تعطيلات ديگه كم كم بيام. يه چيزي حد اكثر حدود سه هفته ديگه !!!

شنيدين كه مي گن موسيقي باعث مي شه كه گل و گياهها سريعتر رشد كنن؟ در مورد من فكر كنم ديالوگهاي روزانه من و مامانم و لالايي ها و آوازهايي كه به طور مستمر هر روز تكرار مي شه باعث شكوفا شدنم شده ...!

 

 

لابد مي گين(( پسرجان! اون منولوگه نه ديالوگ!))  نه عزيزانم! من و مامان با هم ديالوگها داريم. ديالوگ ما صبح اول صبحي با (( صبح بخير پسرم)) شروع مي شه. من كه تمام شب رو مشغول لگد پروني بودم و تازه سر صبح يه خورده خوابم برده اول محل نميدم. مي گذارم چند تا از اون قربون صدقه هاي دبش و بچسب ماماني رو بهم بگه كه خيلي هم حال ميده : (( پيشي ملوسم... پسر قشنگم... گوشه جيگرم... گل مامان... افتخار بابا... خرس كوچولو... بره مامان... و قس عليهذا....))

بعد من كه كم كم از رو رفتم شروع مي كنم با لذذذذت دست و پامو كشش و ورزش صبحگاهي مي دم. بعد ميخ مي شم ببينم مامان جان اون روز صبحونه چي مي خوره؟ كره مربا؟؟ نه دوست ندارم. نيمرو؟؟ نه خيلي چربه ... نون بربري با پنير و گردوي اضافه؟؟؟؟ به به... اونوقت شروع مي كنم به ورزش صبحگاهي... اما امان از اين جا كه روز به روزم داره تنگ تر ميشه. يه وقتي اينقدر بزرگ بود كه به يه طرف مي خوردم از اون طرف كمونه مي كردم ، ملق مي زدم واسه خودم. حالا واسه مكيدن شستم هم بايد كلي زور بزنم تا جا باز شه.  راستي... شما ها كه اون بيرونين! اونجا جا واسه همه كار هست ؟؟؟ من كاراي نكرده زيادي دارما......

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 1:34  
 امان از دست این مامان نگران ما!

آقايون... خانوما...مامانا... باباها... يكي بياد اين مامان منو از نگراني در بياره... از عصري تا حالا قلبش داره تو حلقش مي تپه... آخه قراره فردا بره  سنوگرافي. اين كه نگراني نداره داره؟؟؟ تازه بايد كلي هم ذوق كنه كه مي خواد گل پسرشو ببينه. من كه واسه فردا كلي افتادم به تكاپو... اتاقمو جم و جور كردم. از شما چه پنهون پر آت آشغال و چيز ميز بود. آب و هواشم اي .... همچين بوي جيش مي داد! منم ديدم خوبيت نداره مامان خان(جان!!!) از همين اول كاري از من نااميد بشه و بگه بچه چپل چلفتي هستم كه بايد مدام دنبالم باشه و ريخت و پاشامو جمع كنه. خلاصه يه حال اساسي به اتاقم دادم. يه آب و جارويي هم به دو پر گيشنيزي كه رو سرم در اومده زدم. دارم تمرين انگشت مكيدن مي كنم تا فردا حسابي از مامانم دلبري كنم. رخت و لباس ندارم كه بپوشم. واسه جبرانش سعي مي كنم تا مي تونم بر و بازومو نشونش بدم تا حظ كنه. آخه من واسه خودم آرنولديم!!!

 

 

بين خودمون باشه ها... بابام كه خيلي به من اميدواره... از حالا مي گه پسر من شبيه شادروان مرحوم  فردينه!!!!!!! باور كنين از اون شبي كه اين حرفو زده قبر اين بنده خدا رو ويبره افتاده... وقتي بابام اين حرفو زد مامانم فقط يه نگاهي توي آينه قدي به خودش انداخت بعد هم يه نگاهي به بابام انداخت و با لحن شگفت زده اي گفت: مگه قراره تو نسل من و تو جهش ژنتيكي اتفاق بيفته؟؟؟؟؟؟؟؟

با اين حال بابام هنوزم دلش مي خواد من شبيه فردين بشم. من مي گم آرزو بر باباها عيب نيست!!!

خلاصه... حالا از غروبي تا حالا مامان ما همچين مظلوم حسيني يه گوشه كز كرده و چشاشم مدام خيس ميشه و زير لب با خودش دعا مي خونه. واسه ماس ديگه...!!! خوابم كه نداره بنده خدا... امشب يحتمل تا خروس خون پنج تنو صدا مي كنه...

بابا شما بهش بگين جنابعالي كه واسه من چيزي كم نداشتي. كارتو تعطيل كردي بسط نشستي خونه خودتو بستي به شير و لبنيات پروتئين و سبزيجات. خداتون شاهده اين هشت ماهه يه روز آب پرتغالش قطع نشده. شيرم كه فت و فراوون... از سبزيجات و مغزها و پروتئين ها هم كه ديگه نپرس. عوضش كلي از عادتاي غذائيشو محض خاطر گل روي بنده ترك كرده. جنوبيا رو كه مي شناسين! جونشون به چايي بنده. قبلنا سماور خونمون 24 ساعته تو سرش مي زد. حالا روزي يه استكان چايي اونم اونقدر كمرنگه كه به آب زيپو مي گه زكي!!! من كه مي دونم چقدر دلش لك زده واسه يه نسكافه ... چيپس و پفك و نوشابه هم كه كلا حذف كرده. چربي و شيريني هم كه خيلي كم مي خوره. مزه شوري رو هم تقريبا از ياد برده. ديگه چي بگم براتون؟؟؟ خوب هر كاري از دستش برمي اومده كرده واسه ما. كتاب و مجله و سايت و وبلاگ آموزشي در باب بارداري و تغذيه و آموزش و تربيت كودك هم كه ديگه بماند. امممممم.... ديگه چي؟ بس نيست؟؟؟؟

شما بهش بگين مامان بدي نبوده. هر كاري كه لازم بوده واسه سلامتي ما تا اينجا كرده. از اين به بعدشم بسپره دست اوس كريم...

يا علي...روز و شبتون خوش!

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 2:5  
 لینک مفید

پيشنهادي برای دختردارها

پيشنهادي برای پسر دارها

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 1:20  
 ((ماجراي يك گپ مردونه)) يا ((شايان به روايت ديگر))

علي: خسته نباشي دلاور!

شايان: درمونده نباشي مرد!

علي: بي خبر اومدي!

شايان: همچين بي خبر بي خبرم نبود... بالاخره راه نرفته رو بايد رفت ديگه...

علي: خوب ... تعريف كن!

شايان: تعريف كردني نيست داداش! خودت مياي مي بيني ديگه...

علي: خوب تو كه با تجربه تري بگو مام بدونيم ديگه...

شايان: والا چي بگم... واسه من كه سخت نشد... همچين كه قصد اومدن كردم يه عالمه آدم بزرگ ايستادن بالا سرم و هي گفتن يالا يالا... منم خيلي حال نكردم. هر چي باشه جام خوب و راحت بود. درسته تنگ و تاريك اما خوب مگه بده آدم گوشه دل و قلوه مامانش جا خوش كنه ؟؟؟ خلاصه... از اونا اصرار و از بنده انكار... با خودم فكر مي كردم كه(( آيا برم؟؟؟ آيا نرم؟؟؟)) همين طور غرق تفكرات خودم بودم كه ... آقا جا دشمنت خالي... ديدم سقف شكافته شد و ((دستي از غيب برون آمد و ... )) بنده رو جفت پا كشيد بيرون!!!

علي: نگو... پس بزور در آوردنت...

شايان: همچين... البته خودمم خيلي حال نداشتم . شنيده بودم دنياي آدم بزرگا تا دلت بخواد پر از مشكلات و ناراحتي و استرس و شب بيداري و گرسنگي و درد و ... ايناست. خوش نداشتم از همين اول كاري زياد انرژيمو مصرف كنم...

علي: كه اين طور!!!

شايان: آره داداش...

علي : خوب ... اونجا چطوره؟ حال مي كني حالا؟؟؟

شايان: والا چي بگم... اي.... بدك نيست... بلاخره ديدن مامان و بابا و خاله و دلبنداي ديگه واسه خودش عالمي داره. مخصوصا شنيدن قربون صدقه ها و ابراز احساساتشون كه به صورت كلمات آهنگيني مثل : اييييييييي جوووووووونم...... ماششششششششششششششالا..... قررررررربونش برم مننننننننننننننننننننننن ... جييييييييييييييييييگر... مموشي.... و و و . خودت مياي مي بيني. اينجا نور داره... صدا داره... رنگ داره... مزه داره... بو داره... جالبه در كل! يه جورايي بهتر از اون توه. به شرطي زياد آدمو از مامانش دور نكنن. با اين يكي مورد زياد حال نمي كنم. فعلا هنوز خستگيم رفع نشده. بيشتر عشقمه بخوابم. خستگيم كه در رفت اونوقت راه مي افتم ببينم دنيا دست كيه.

علي: آقا مارم فراموش نكن. نكنه بي خيال رفقاي قديمي بشي...

شايان: اختيار داري. ما رو چه به اين بي معرفت بازيا... ايشالا بياي واست قالي گل قرمزي پهن كنيم... اسفند دود كنيم... گوسفند پخ كنيم... از اين صحبتا...

علي: قربانت... آقايي به مولا!

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 و ساعت 11:47  
 لحظات عاشگانه!!!

راستش قيافه بنده از اول اين شكلي نبود!!! از بس كه خنديدم اين شكلي شدم.

قصه اش اينه كه ساعاتي قبل يك بحث گرم عاشگانه(!!!) پيرامون خاطرات خوب گذشته ، بين مامان و باباي ما در جريان بود .حالا شما تصورش را بكنيد كه يك موزيك خيلي عاشگانه تر ( تو مايه هاي لاو استوري) در فضاي صميمي خونه طنين انداخته...

مامان ما : يادش بخير واقعا ... عجب روزهايي بودا...

باباي ما :{سكوت}

مامان ما: يعني مي شه يه روزي همه اينا رو واسه علي تعريف كنيم. اونم كلي كيف كنه كه چه مامان و باباي گوگولي مگوري داشته؟؟؟

باباي ما : بيلميرم والا... (نمي دونم بخدا)

مامان ما : {سكوت}

باباي ما:{بعد از كمي سكوت چشمهاش از شيطنت برق ميزنه... درست در همين لحظه موسيقي متن به اوج خودش مي رسه ...} مي دوني من و تو بار اول كجا همديگه رو ديدم؟؟؟

مامان ما: توي گروه رياضي دانشكده؟

باباي ما: نه...

مامان ما: توي دانشكده پزشكي؟

باباي ما: نه...

مامان ما: توي اتوبوس دانشگاه؟

باباي ما: نه...

مامان ما : توي كوچه ما كنار باجه تلفن كارتي؟

باباي ما : نه...

مامان ما: حالا من بيلميرم....!!! كجا؟؟؟

موسيقي متن همچنان در اوج مي باشد.

باباي ما: {بعد از يك مكث معني دار) .... توي صف دماغ !!!!!!!!!!!!!!!!!!

در اين لحظه نوار موسيقي متن پاره مي شود...

مامان ما: !!!!!!!!.........

پرواز كنترل تلويزون در هوا...

جيغ باباي ما...

سكوت...

 

توضيحات لازمه اضافی:

طبق يك افسانه قديمي و غير مستند موقعي كه آدما داشتن آفريده مي شدن واسه هر عضوي مجبور بودن توي صف بايستن. هر كي توي صف هر چيزي بيشتر مي موند سهم بيشتري ازاون عضو مي برده. مثلا اونايي كه تو صف عقل بودن آدماي عاقلي مي شدن. اونايي كه تو صف لب بودن ، لب شتري يا لب قلوه اي مي شدن و ....

اين توضيح رو صرفا براي دوستاني دادم كه پرسيده بودن صف دماغ چيه!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 23:47  
 امان از دست اين مامان بي جنبه ما!

مي گيد چرا؟ مي گم حالا...

قصه از اونجا شروع شد كه عصر همين چند روز پيش كه مامان خانم براي قدم زدن رفته بود پارك نزديك خونمون، با خيل كثير دخترهاي كلاس اولي روبرو شد كه براي زنگ ورزش اومده بودن پارك. مامان خانم بنده هم نه اينكه ديار غربته و مادرشوهر بالا سرش نبوده، احساسات مادر شوهرگونه اش قلمبه شد و با نگاه كاملا خريدارانه شروع كرد به ورانداز كردن سرتاپاي دختر كوچولوهاي لپ گليه مامانيه جيگر طلا!!! من كه اصلا حال نكردم با اين كار مامان خانمم! يكي نبود بهش بگه آخه تو چي كار داشتي با اين خوشكل بلاها؟؟؟ ( خودمونيم ها اما چند تا تيكه هم توشون بود!!! ) تازه اين همه ماجرا نيست. همه شما ها كه در جريان پست قبلي مامان خانم قرار گرفتيد. از همين حالا داره مادرشوهر بازي درمياره.... من از حالا به همه بابا  ماماناي دختر دار وبلاگي و غير وبلاگي گفته باشم كه اگه ديديد مامان ما زيادي شماها رو تحويل مي گيره و قربون صدقه خودتون و دختر خانماي خوشكلتون ( به چشم خواهر برادري البته!!!) مي ره بدونين و آگاه باشيد كه مقاصد خاصي رو داره از حالا دنبال مي كنه... گفته باشم!

آخه يكي نيست بگه مامان خانم! منو چه به اين حرفا؟ من كه هنوز سربازي هم نرفتم. با بوكسوري هم كه نمي شه نون زن و بچه داد. اونم با اين وضعيت گروني و تورم! تازه نه خونه اي نه ماشيني نه حتي يه خط موبايلي و نه تحصيلات دانشگاهيه دهن پركني... آخه به يه پسر 32 هفته و 2 روزه كه يه لا قبا هم نداره و تنها كاري كه بلده لگد زدن و گلاب به روتون جيش كردنه كي مياد دختر دسته گلشو بده؟؟؟ دختر كه از سر راه نياوردن!

 

 

البته يه وقت فكر نكنيدا... كه من آدم بي مسئوليت و دست و پاچلفتي هستم و تعهد معهد سرم نمي شه و ميخوام از اين حقيقت فرار كنم. خوب.... مممممم... كيه كه بدش بياد... اگه يه دختر خوب و خانم و خانواده دار پيدا بشه كه مامان و باباش بنده حقير رو به غلاميشون قبول كنن .... چرا كه نه!!!

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 19:9  
 'A Song for My Son'
دانلود این آهنگ رو به تمام مامانای پسردار توصیه می کنم. اگه کسی بتونه آهنگ کاملش رو پیدا کنه ممنونش می شم. امیدوارم شما هم مثل من لذت ببرید.

I don't know where the time has gone

Since those little boy days -- doesn't seem that long,

Yet here you are -- it's your wedding day

And there's one thing, Darling, I'd like to say...

Be kind, be sweet, be a gentle man

Care and share and always be fair,

And remember though you now have taken a wife

You will always be my son -- my loving son.

You filled my life with so much joy

As I watched you grow from that little boy,

Now I'll try not to cry as you walk away

And just once more, Darling, I'd like to say...

Be kind, be sweet, be a gentle man

Care and share and always be fair,

And remember though you now have taken a wife

You will always be my son -- my loving son.

لینک دانلود

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 19:42  
 كارهاي خيلي خيلي مردانه!

چون مي دونم بالاخره يك روزي توي مدرسه (( مي خواهيد در آينده چه كاره شويد )) رو به عنوان موضع انشا بهمون ميدن، بهتر ديدم چند كلمه اي منباب شغل و تخصص و پروفشنال بودن و اين چيزا مطلب بنويسم.

راستش من فكر مي كنم اين موضوع انشا با اون يكي موضوع يعني (( علم بهتر است يا ثروت )) ارتباط تنگاتنگي داره. يعني وقتي تكليف برتري علم يا ثروت معلوم بشه خود بخود مسير شغلي هم معلوم مي شه. والدين گرامي بنده كه الحمدلله مهندس تشريف دارن هر كدوم طرف دار يه نظريه هستن.

 بابا جان ما كه اساسا با درس و دانشگاه مخالفه ( يكي نيست بهش بگه اگه دانشگاه نبود از كجا مي خواستي مامان جان ما رو تور كني؟؟؟ ) . پاشم بيفته در كمال صداقت مي گه 5 سال از زندگي عقب افتادم (اشاره به 5 سال دانشگاه)!!! بعدشم با حسرت مي گه اگه از همون اول افتاده بودم تو شغل آزاد حالا وضعم كويت بود! البته شغل آزاد فعلي باباي ما خيلي با مزه است. صبحا چاله مي كنن و شبا پرش مي كنن. از صدقه سر اين شغل شريفم مردم حق شناس كوچه بازار هر مدل فحش خانوادگي كه بلدن نثار اونا و ادارت معظم مربوطه مي كنن.

و اما مامان ما طرفدار سفت و سخت شعار(( زگهواره تا گور دانش بجوي)) مي باشه. هر چند به خاطر تشريف فرمايي بنده برنامه كنكور فوق ليسانسش ماليده شد اما بازم ميدون خالي نكرده و يك عالمه جزوه و تست و كتاب گذاشته براي (( بعدان ها)).

بين خودمون باشه طفلكي خبر نداره ما كه بيايم فرصت خوندن كتاب ((آشپزي و كودكياري)) هم پيدا نمي كنه چه برسه به ((مهندسي مديريت)) و اين حرفهاي قلمبه!!!

خلاصه... اين بندگان خدا هر كدوم براي خودشون واسه بنده نقشه هايي كشيدند ،كشيدني! بابا جان ما كه اصولا معتقده پسرش بايد يك شغل كاملا مردانه توي مايه هاي آجر روي هم گذاشتن و گل بازي و چاله پركني داشته باشه. از حالا هم يك دونه كلاه ايمني براي بنده خريداري كرده كه به محض اينكه راه افتادم منو با خودش ببره سر زمين ... نه ببخشيد سر كار!

مامان جان هم كه تمام آرزوهاي برباد رفته و كارهاي نيمه تمام و تصميمات اجرا نشده اش رو براي من برنامه ريزي كرده. همينقدر بگم كه تا ده سالگي من بايد حد اقل 2 تا ساز موسيقي رو بلد باشم و توي يك رشته ورزشي مقام كشوري داشته باشم و تافلم رو گرفته باشم. خدا بداد بقيه اش برسه...

ولي من خودم دارم براي آينده خودم نقشه هاي ديگه مي كشم. فعلا دارم تمرين بوكس مي كنم كه اين روزها مهارت عجيبي درش پيدا كردم. ضربه هاي كاري... چپ ... راست.... اينقدر كاري كه بعضي وقتها جيغ مامان جان را درمي آرم.

غير از اون به نويسندگيم علاقمندم. به نظرم اين شغل خيلي مردونه ايه... چون بخاطرش آدم زندانم ميوفته. تازه با كلاسم هست. دستامم عين دستاي بابام زمخت و پهن يا مثل دستاي مامانم زخم و زيلي و سوخته نمي شه. به جاي بوي خاك و عرق هميشه هم بوي ادكلن مي دم و وقتي ديگران بخوان به مناسبتي برام كادو بيارن  به جاي لباس كار و كلاه ايمني خودنويساي طلايي شيك ميارن !

ممممم... شما خوشتون اومد ؟ نه...  من كه اصلا خوشم نيومد! همون بوكسوري بهتره... امكاناتشم دارم... فقط يه جفت پنجه بوكس توپ مي خوام. كسي سراغ نداره؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه پنجم اسفند 1384 و ساعت 0:43  
 بدون شرح

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 17:17  
 مشهور شديم رفت....

 

خوب ظاهرا مطلب قبلي مورد توجه خاله جانها و عموجانهاي چشم براه قرار گرفته كه همينطور موج قربان صدقه ها و تصديقات و تبريكات و خبرنگاران داخلي و خارجيست كه بر سر و كله ما فرود مي آيد. ملالي نيست! شهرت هم براي خودش دردسرهايي دارد. خواستيم براي خودمان گمنام بمانيم و در اين كنج دنج و خلوت چند صباحي به دور از قيل و قال دنيا و مردمش براي دل خودمان قلم بزنيم. اما نشد! اين تعهد لعنتي كار دستمان داد و مجبور شديم حرفهاي نگفته را بگوييم. به شرطي كه انگ قلم به دست مزدور را به پيشانيمان نزنيد، همچنان تا تشريف فرمايي به تعهدات قلبيمان ادامه مي دهيم . تا ببينيم بعدش چه شود و خدا چه بخواهد. اين مامان ما كه در تمام طول عمرش بجز نوشتن چندتايي انشا و داستان درپيت دبيرستاني چيز ديگري ننوشت. بابايمان هم كه خدا عمرش بدهد اصلا فارسي نوشتن ((بيلميره)) و هنوز هم با وجود كمال همنشيني با مامانمان فارسي را با تركي قاطي مي كند و هنوز هم كه هنوز است لهجه دارد. نمونه اش هم همين چند وقت پيش بود كه وسط يك صحبت كاري جدي از كلمه (( برگ منطگه اي)) استفاده كرد كه شنونده كلي زور زد تا فهميد منظور بابايمان (( برق منطقه اي)) بوده...

سخن كوتاه اينكه از كليه كساني كه با كامنتهاشون به بنده حال دادند كمال تشكر را دارم و از راه دور لپهايشان را ماچ مي كنم.

 باقي بماند براي بعد... يا علي

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 1:34