|
15 نكته طلايي
چگونه 1) وقت شير، آنقدر به چشمان مامانمان عاشقانه زل بزنيم كه دلش برايمان غنج بزند.
2) آخر هفته نظافت شخصي و گرفتن ناخنها يادمان نرود. 3) براي تاثير بيشتر گاهي مامانمان را خواب كنيم و خودمان به امورات عقب افتاده مان رسيدگي كنيم.
4) بوسه عاشقانه آنچناني فراموشمان نشود.
5) با چند تايي خبر سانسور شده و نصفه نيمه ازته مانده شبكه ها و سايتهاي خبري فيلتر نشده ، بابايمان را شگفت زده كنيم.
6) با كم كردن مدت زمان استحمام كه بزرگترها به چشم آب بازي مي بيننش بگذاريم آنها وقت بيشتري را به خودشان اختصاص دهند.
7) ريخت و ريز و بهم پاشيدگي خانه را گردن بگيريم.
8) موقع خوردن ماكاروني خوشمزه مامانمان آخر قصه پيراهن سفيد و رب گوجه را به ياد داشته باشيم.
9) گاهي در خلوت خودمان به رنجهاي بشري بيشتر و عميق تر فكر بكنيم.
10) غذاهاي هولهولكي و بدون ادويه و چاشني و مزه مامانمان را با لذت بخوريم.
11) سعي كنيم درانجام مشقهاي اداره، بابايمان را ياري دهيم.
12) در امورات منزل به خصوص با بابايمان مشاركت تنگاتنگ داشته باشيم.
13) اس ام اس هايي كه همكاران اداره و دوستان بابايمان برايش مي فرستند را براي مامانمان تعريف نكنيم.
14) دلبري يادمان نرود: دلبري .... دلبري .... دلبري!
15) حرفها و كارهاي خوب و جالب مامان و بابايمان را خيلي زود ياد بگيريم و جلوي اقوام و همكاران رودربايستي دارشان هنرنمايي كنيم.
يا علي... شب خوش |+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 0:26 آسوده بخواب كه ما بيداريم!
سسسسسس.... لطفا سسسسسسسس...
در راستاي اينكه مامان ما الان مدتيست كه خواب درست و حسابي ندارد و وقتي هم قصد خواب مي كند ما تازه كش و قوسمان مي آيد و بي خوابش مي كنيم ، امشب تصميم داريم فرزند خلفي باشيم و بگذاريم مامان ما يك چرتي بزند. آي كه چه لذتي دارد خلوت و تفكر شبانه. ما كه هنوز دهنمان هم بوی شير نمي دهد كه اين حرفها بهمان نيايد. پس تا وقتي اين حرفها را به نافمان نبستند براي خودمان فيلسوف بازي در مي آوريم. بعد هم كه وقت شيرمان شد شيرمان را مي خوريم و جيشمان را مي كنيم تا ديگراني كه دهنشان بوي شير نمي دهد فلسفه بافي كنند. القصه اينكه حالا كه بازار رز قرمز و قلب قلمبه و تدي خرسه داغ است قصد داشتيم رساله مبسوطي در باب اينكه (( چگونه ولنتاين مامان خود باشيم؟)) يا (( چه كسي تدي خرسه را دربدر كرد؟)) به رشته تحرير درآوريم كه قلبمان واسه مامان خواب آلوده مان قلمبه شد. رساله بماند براي بعد. فعلا شب خوش... يا علي |+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 3:4 توضیحات نیمه شبانه!
اينقدر لگد زدم تا مامانم رو بيدار كردم. راستش ديدم خدا رو خوش نمياد يك ملتي رو توي شبهه و شك بگذارم و واسه بر ملا كردن نوع مناطق ناموسيم از اين و اون رونما بگيرم. نصفه شبي پاشدم اومدم بگم كه بنده به شهادت سنوگرافي هفته بيستم male تشريف دارم كه راست و دروغش با دكتر سنوگراف! ( قابل توجه ماماناي امروز و فردايي كه پرسيده بودن) اسمم هم (( علي آقاي گل و گلاب )). وجه تسميه اش هم كلي قصه و حكايت داره و از حوصله اين جمع خارجه. در مورد مليت و نژاد هم كه كلا بلا تكليفم ! واسه همين يه مسابقه sms گذاشتم تا شما بگيد اختلاط نژادي آذري و آباداني چه معجوني از آب در مياد؟؟؟ گزينه ها : الف ) آباداني كه بربري مي خوره !!! ب) تركي كه عينك ريبن مي زنه و دمپايي ابري مي پوشه!!! ج) هشتمين عجايب دنيا د) همه موارد فوق مهلت ارسال جواب تا هفته آخر فروردين سال آينده (يك هفته مونده به متولد شدنم) به كاملترين پاسخ يك ماچ جانانه و پر از آب دهن تقديم مي گردد! يا علي... شب خوش.
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 2:9 نيومده رفتيم ...
كل ماجرا از اين قرار بود كه چند روز پيش والده مكرمه ما صبح ناشتا يك نشانه هاي عجيب و غريبي مي بينه كه رنك از روي سبزه نمكيش مي پره و زود مي ره سراغ تلفن كه به والد معظم ما خبر بده كه اي داد بي داد بدو كه اين شازده (كه ما باشيم) انگار خيالهاي كژي به سرش زده... جونم براتون بگه كه ساعتي نگذشته بود كه توي اتاق چك آپ، مامان ما صد بار جاي قلب و كليه هايش از ترس زود آمدن ما جابجا مي شه و پشت در بخش زنان باباي ما- كه از قضا سابقا درس تعليمات ديني اش خيلي هم بد بوده- يك دور كامل تمام 12 امام و 14 معصوم و 124000 پيغمبر رو مرور مي كنه .... القصه بعد از نيم ساعتي كه حسابي نرس ها تيتيش ماماني بالا و پايين شكم مامان ما را مثل اماكن متبركه لمس مي كنن بهش مي گن كه جل و پلاسش رو جمع كنه كه ما قصد آمدن نداريم. راستش دلمان نيامد سرزده مهمان كسي باشيم.
اين 10- 11 هفته رو هم يك جوري با تنهايي خودمون سر مي كنيم. انگشتهاي دست و پامون رو مي شماريم و هي تمرين رانندگي مي كنيم : كلاچ – گاز – ترمز..... گاهي هم گلاب به روتون دست به آبي و از سر بي حوصلگي خميازه اي... نيرومون رو جمع مي كنيم تا بعد. وقتي بيايم ، مي تركونيم.... |+| نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 2:4 مادری
ياد بازي هاي كودكانه مي افتم. آن روزهايي كه تمام عشق و زندگي دختر سياه چشم سبزه رو، در عروسكي خلاصه مي شد كه بر عكس خيلي از عروسكها كه دختر بودند، پسر بود! بهترين قفسه كمد، خانه اش بود كه پر بود از وسايل كوچك و مينياتوري. لباسهاي كوچك دست دوز...ظرفهاي كوچك گلي ... كه همه اش را خودش درست كرده بود... حالا 20 سال گذشته... كمدي كه بوي تند تازگي مي دهد را باز مي كنم . باز هم همه چيز كوچك و مينياتوري... لباسها ... ظرفها... به عروسكي كه درون تخت خوابيده نگاه مي كنم و سعي مي كنم به جاي آن كودكي را تصور كنم كه خوابيده، پيشاني و بيني اش عرق كرده و صداي ظريف نفسهايش شنيده مي شود. همه چيز در حال تكرار است. از خودم مي پرسم چه كسي عروسك را برايم خريده بود؟ آنوقتها چرا با آن همه جديت عروسك را مثل كودكي واقعي نگهداري مي كردم؟ حمامش مي دادم. لباسهايش را مي شستم... نه... يادم نمي آيد كسي مرا مجبور به اين كار كرده باشد. پس چرا عروسك را رها نكردم و پا به پاي پسربچه ها به كوچه نرفتم؟؟؟ چرا براي كنده شدن يك دستش روزها عذاداري كردم؟؟؟ چرا وقتي در هياهوي روزهاي جنگ و آوارگي گمش كردم ديگر هيچ عروسكي را قبول نكردم؟ چرا هنوز هم در ويترين مغازه ها دنبال عروسكي مي گردم كه مثل او باشد؟ بايد بدانم اين حسها از كجا آمد؟ كسي يادم نداد. تلقين نبود؟ يا بود؟؟؟؟ اين غريزه مادري كه برايش اينهمه مدح ثنا مي گويند آيا واقعاغريزه است؟ اگر باشد كه ديگر ارج و قربي ندارد! اين همه به به و چه چه و شعر و غزل ندارد! مثل سرنوشتي كه به خواست و اختيار نيست و بالاخره همه به آن مجبوريم! اگر غريزه نيست و اكتسابي است پس افسانه عروسك بازي از كجا پيدايش شد؟ مي خواهم بدانم سرنوشت مرا به بازي گرفته يا منم كه سرنوشتم را رقم زدم!
پي نوشت: مي دونم پست جالبي نشد. اما دلم مي خواد قبل از اينكه مسافر كوچكم از راه برسه همه سنگا رو با خودم وا كنده باشم... |+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 2:1 خسته نباشم!!!
تنهاي تنهام. توي يك لونه تاريك و مرموز كه گاهي صداهاي عجيب و غريبي از بيرونش مياد و گاهي كورسوي نور مبهمي به چشمم مي خوره. يه غار كه خودمم نمي دونم كي و چطوري داخلش شدم. بدتر از همه اينه كه حالا هر چي با دست و پام كورمال كورمال دنبال يه سوراخي... روزنه اي... دري... دروازه اي... چيزي مي گردم همش به در بسته مي خورم. واسه شما هم لابد پيش اومده يه وقتايي رو كه دلتون بخواد با خودتون خلوت كنين يه جاي ساكت و آروم كه هيچكي نباشه بجز خود آدم. شايد دلتون بخواد روزنامه يا كتابي بخونيد يا شايدم زير يه نور رمانتيك و ملايم موزيك لايت گوش بديد. چيزي بنوشيد. مثلا چاي يا قهوه يا آبجو اسلامي(!!!) و يه فيلم ببينيد. يه فيلم خيلي خاص كه شايد روتون نشه با كسي ببينيد يا اينكه زيادي هنري باشه و نخواييد ديگراني كه از سينما و هنر چيزي سرشون نمي شه بهتون چپ جپ نگاه كنن و به عقلتون شك! ... خوب آره! اين مدل خلوت كردنا گاه گاهي حال مي ده... حال اسيدی!!! اما اعتراف مي كنم كه خلوت من زيادي طول كشيده. يه جورايي حوصله ام سر رفته. نه رسانه اي ...نه كتابي.... به اينترنت فيلتر شده هم راضي ام ! يا يه مجله جدول با حلش... خواب و بيداريم ريخته بهم. شب و روزم هم معلوم نيست. همه زندگيم خلاصه شده توي تلاش براي خلاصي از اين دخمه تنگ و تاريك. گاهي صداهايي از محيط بيرون به گوشم مي خوره. مثه همين الان!س س س... گوش كنين ... شماهم مي شنوين؟ فكر كنم همين نزديكيا يكي داره آواز مي خونه: گل گلدون من شكسته در باد... غرض اينكه رفقا هر كي بلده چه مدلي مي شه از اين جا خلاص شد يه مدلي به ما هم ياد بده. به موبايلم زنگ نزنين. خطمو واگذار كردم ( راستي يه گوشي نوكيا ايكس 460 مامان دارم مشتري سراغ ندارين؟) ايميلم ندارم. واسم كامنت بذارين. مخلص شما. يا علي...
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 1:35 |
|




















