|
اولین تجربه ها...
بار اولی که دریا رو دیدم حدودا 10 ساله بودم. از طرف محل کار بابا٬ به مدت یک هفته به ما ویلا داده بودند. یادم میاد ویلا رو به دریا بود و ما بر سر اینکه کدوم یکی مون صاحب تخت کنار پنجره بشیم کلی با هم دعوا کردیم. عاقبت قرار شد هر شب یکی از ما کنار پنجره بخوابه. یادم میاد شبی که نوبت من بود تا صبح نخوابیدم و به صدای موجها گوش می دادم و توی تاریکی شب سعی می کردم دریا رو ببینم. دریای اون سال به خاطر طوفانهای مکرر کبود رنگ بود. از اون موقع به بعد چند بار دیگه هم دریا رو دیدم و هر بار دریا همون حس هراس توام با لذت رو در من بر می انگیخت. دریا برای من حکم پدر رو داشت و من درست مثل دختر بچه ای که پدرش رو دوست داره اما از ترس جذبه اش جرات نمی کنه بهش نزدیک بشه و خودش رو در آغوش اون جا بده همیشه از کنار ساحل٬ ساعتها به رقص موجها نگاه می کردم. چند روز گذشته سفر غیر منتظره ای به شما ل داشتیم. ظاهرا موج سهمیه بندی بنزین بدجوری شمال سرسبز رو خلوت و مردم اون که اکثرا از راه جاذبه های توریستی شمال و رفت و اومد مسافرها روزی می خورن رو مستأصل کرده. برای ما اما٬ سفر دلچسبی بود. مخصوصا اینکه علی اولین برداشتش رو از دریا تجربه می کرد. پسرک بار اول کمی ترسیده بود. از اینکه موجها اونطور بی پروا به پاهای کوچولوش برخورد می کردن احساس ناامنی می کرد. خودش رو به من می چسبوند و سعی می کرد با کلمات مبهمی مردآذری رو که درحال شنا بود صدا کنه.
روز دوم با ماسه های کنار دریا خودش رو مشغول کرد و هر از گاهی خودش رو به سرعت به کنار آب می رسوند کمی آبها رو لگد می کرد و بعد با همون سرعت دوباره بر می گشت.
اما روز سوم به محض دیدن دریا شروع کرد به تقلا کردن تا خودش رو از دست من خلاص کنه . بعد با سرعت به طرف آب رفت. من دنبالش دویدم تا مانعش بشم اما بهش نرسیدم. بعد از کلی شنا و آب بازی یک ساعتی هم با ماسه و گوش ماهی ها بازی کرد و از اینکه برای اولین بار کسی مانع دویدنها و آب بازی ها و ماسه بازی هاش نمی شد از خوشحالی جیغ می کشید.
این بود انشای من در مورد اینکه شمال خود را چگونه گذراندید!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 1:47 |
|







