تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 همه ماشینهای قرمز من!

 

شبها کنار تختش روی زمین تشک پهن می کنم . چراغ ها رو خاموش می کنم و می گذارم تا نور چراغ توی بالکن کمی اتاق رو روشن کنه. پسرک قبل از خواب هر شب شیشه شیر نیم گرمش رو با یک دست و با دست دیگه یکی از اسباب بازیهاش رو بغل می کنه و میاد روی تشک دراز می کشه و در حالی که اسباب بازی رو نوازش می کنه شیرش رو با اشتها می خوره. من کنارش دراز می کشم و چشمهام رو می بندم تا بفهمه که دیگه موقع خوابیدنه. معمولا ده دقیقه ای طول می کشه تا به خواب بره. اما مهم اینه که دیگه یاد گرفته خودش بخوابه . گاهی شبها هم براش لالایی می گم یا قصه تعریف می کنم تا بخوابه. امشب اما ماجرا طور دیگه ای بود. بعد از خوردن شیرش از جا بلند می شه . من زیر چشمی نگاهش می کنم. کمی به من خیره می شه. بعد به طرف سبد اسباب بازیهاش می ره و تکه ای اسباب بازی بر می داره . بعد از اتاق خارج می شه. همین طور خوابیده نگاهش می کنم. به طرف آشپز خونه می ره. دم ورودی آشپزخونه کمی مردد می ایسته بعد می ره تو آشپزخونه و به سرعت بر می گرده به اتاق. چشمهام رو می بندم. دوباره می ره سراغ سبد اسباب بازیهاش و چیزی بر می داره و باز هم می ره طرف آشپز خونه. این ماجرا چند بار تکرار می شه و پسرک چند باری از گوشه کنار اتاقش چیزی بر می داره و به آشپزخونه می بره. به دقت حرکاتش رو زیر نظر می گیرم تا بفهمم می خواد چیکار کنه. بالاخره به طرفم می یاد کنارم دراز می کشه و یکی دو دقیقه بعد چشمهاش روی هم میاد. می گذارم چند دقیقه بگذره بعد بغلش می کنم و می گذارم توی تختش. ساعت یک ربع به یکه و من کلی کار دارم. باید لباسهای شسته رو روی بند پهن کنم. برای خودم نسکافه درست کنم و دوتا قرارداد کار و یک فرم لیست حقوقی برای مرد آذری تایپ کنم. بعد هم برم سراغ سر مشق جدیدی که از استاد خطم گرفتم. اگه جونی برام بمونه آخرشم یه چرخی توی اینترنت بزنم.

وارد آشپزخونه می شم و منظره عجیبی می بینم . درِ ماشین لباسشویی نیمه بازه و تمام لباسهای شسته روی زمین ریخته. لابد کارِ پسرکه... لباسها رو جمع می کنم و درِ ماشین لباسشویی رو باز می کنم تا ببینم لباسی مونده که بردارم یا نه؟ که با منظره زیر مواجه می شم و راز این فعالیت شبانه پسرکم رو می فهمم.

 

 

چند وقتی می شه که کشف کردیم پسرک از بین تمام اسباب بازیهای ریز و درشتش به ماشین های قرمز رنگ (برقی هاش نه ! )علاقه خاصی داره. برعکس ِ من که از عروسکهای پولیشی خوشم میاد و قبل از به دنیا اومدنش کمدش رو از اونها پر کردم هیچ علاقه و توجهی به اونها نداره. سوار ماشین هم که هستیم با چنان علاقه و دقتی به ماشینهای بیرون نگاه می کنه که بعید به نظر می رسه. گاهی اوقات موقعی که من مشغول جارو کشیدن خونه هستم با سماجت خاصی می خواد که ماشینهاش رو روی جاروبرقی بگذاره و همراه من جاروبرقی  رو از عقب هل بده.

 

این پست بابای یلدا رو که خوندم می بینم که بچه ها هم مثل ما آدمها دنیای شخصی و علایق شخصی خودشون رو دارن. من فکر می کردم که می شه بچه ها رو به چیزهایی علاقه مند کرد و از این طریق علاقه ها  و استعدادهاشون رو توی مسیری که ما می خوایم هدایت کنیم . حالا می بینم که اشتباه می کردم. پسرک پانزده ماهه من برای خودش شخصیت و علاقه هایی داره که من و مردآذری هیچ دخالتی توی اونها نداشتیم. نه تلقین و نه آموزش ما تاثیری توی اونها نداشته . درست مثل دونه گیاهی که اونو بکاری و آبش بدی و ازش مراقبت کنی تا از رشد کنه. بعد در حالی که انتظار داری مثلا این دونه یه بوته گل بشه با گلهای ریز صورتی یه روز می بینی که یه چیز کاملا متفاوت خارق العاده و منحصربفردی شده که تو هرگز تصورش رو هم نمی کردی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 2:7