تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 ...

حالا دیگر من مانده ام و این حجم وسیع دلتنگی…

از همان هایی که فقط خنده شیرین چشمهایت به بازی شان می گیرد .

پس لا اقل تو بگو بعد از تو با آنها چه کنم؟

می نشینم روبروی خاطرات سبز کودکی هایمان. همان ها که در خنده های بی تکلف و ظرفهای کوچک گِلی ساخته دستان کوچکمان گذشت. یادت می آید آن درخت توت بلند را که بارها و بارها بر شاخه هایش آسمان را بوئیده بودیم؟

به من حق بده مدام لابلای تمام این شاخ و برگها و کاشیها، دستان کوچک و لبان پرخنده مان را ببینم.

آخر من چگونه لحظه لحظه خاطراتی را که با هم در حیاط پشتی ورق زدیم از یاد ببرم ؟ یادم نمیاید حتی یکبار میانه مان با بداخلاقی های مرسوم خواهر و برادرها کدر شده باشد.

آرزوهایمان را… که یادت هست…

می دانم. بیهوده دارم لابلای عکسها و فیلمها و فایلها دنبال حتی یک خاطره خاک خورده از تو می گردم. آنچنان پررنگ و عمیقی که نمی دانم خلوتی که بعد از رفتنت درونم حس می کنم را چگونه تاب بیاورم؟

بی تابم برادر… بی تاب!

طنین صدای گرمت را می خواهم،

                     نوازش چشمهایت را 

                                     و دیگر به خدا قسم که هیچ…

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 1:14