|
عنوان ندارد
شاید یک روزی به همین زودی ها اینجا را تخته کنم! چه فایده دارد وبلاگ داشته باشم اما چیزی برای گفتن نداشته باشم... شاید هم اینقدر حرف داشته باشم که دیگر ندانم چطور باید آنها را بزنم. توی سرم اینقدر فکرهای پراکنده و جورواجور هست که برای سر و سامان دادن به آنها یک عمر وقت می خواهم. اینقدر سکوت کرده ام که گاهی که لازم است نمی دانم منظورم را چطور باید تفهیم کنم. جمله هایم را هم شکسته و ناقص می گویم. گاهی وسوسه می شوم مثل پسرک برای گفتن منظورم خودم را روی زمین بیندازم و پا بکوبم و با خشونت به سرو صورت خود بزنم... من خسته ام. دچار آن دردی شدم که روانشناسها به آن می گویند افسردگی. تازه آن هم از نوع زمستانی اش. حوصله نصیحت و همدردی ندارم. زندگی ام فعلا همین است که هست. نه می خواهم و نه توانش را دارم که تغییرش بدهم. تجربه کردم و دیدم که تغییرات در زندگی برای من بهای سنگینی دارد. من خسته ام. از خودم خسته ام. کاش می شد خودم را عوض کنم و نقش دیگری داشته باشم. مدتهاست دوباره حس انزجار از زن بودن دارد خفه ام می کند. ای کاش زن نبودم. من خسته ام... نشسته ام توی ماشین . تنها. پسرک و پدرش برای خرید روزنامه رفته اند. من صدای ضبط را تا جایی که می شود تحمل کرد بلند کرده ام. صدای بی نقص سیبل جان با ریتم تند آهنگش اصلا به چشم انداز روبرویم نمی خورد. اما من از این تضاد خوشم می آید. جلوتر ایستگاه اتوبوس است پر از جمعیتی که منتظر ایستاده اند و اتوبوسی که از زور مسافر درهایش نیمه باز مانده و چشمهای منتظر آنها که مدتهاست منتظر سوار شدن هستند. اتوبوس چند لحظه توقف می کند. نه کسی می تواند سوار شود و نه کسی می تواند پیاده شود. سیبل جان شادمانه می خواند . چند طلبه از کنار ماشین رد می شوند. سنگینی کتابهایشان راه رفتن را برایشان سخت می کند. انگار که دارند با ریتم راه می رود. سیبل جان شادمانه می خواند. زنها و دخترانی پیچیده در چادرهای سیاه از تاکسی پیاده می شوند. سرمای هوای بیرون را می شود از سرخی گونه های کودک خردسال همراه آنها حدس زد. سیبل جان شادمانه می خواند. این آدمها راستی کجا بوده اند؟ حالا دارند کجا می روند؟ اینطور با عجله و پرشتاب؟ توی دنیای اینها مگر چه چیزی را قسمت می کنند که برای بدست آوردنش اینقدر عجله دارند؟... من اما دلم می خواهد زمان در همین لحظه متوقف شود. من توی ماشین نشسته باشم. سیبل جان شادمانه بخواند و پسرک با پدرش برای خرید روزنامه رفته باشند. نه یک لحظه پس . نه یک لحظه پیش... دارم جدی جدی به تخته کردن اینجا فکر می کنم. اینجا مثل چیزی روی وجدانم سینگینی می کند. هر بار به قدر تایپ آدرس و انتظار دانلود و تماشای کانتر و کامنتها وقتم را می گیرد. از روی ویزیتورهایم شرمنده ام. نوشی البته تو را نمی گویم لعنتی! تو باید هر روز بیایی اینجا و پوزت به زمین بخورد و هیچ خبری از من احمق نداشته باشی. تو که دیگر اینقدر دور شدی که داری به خاطره ها می پیوندی... حواست هست؟ ما که یک روز جزیی از زندگی هم بودیم داریم برای هم خاطره می شویم. از این مسخره تر چیزی سراغ داری؟ خسته ام. از خودم. از خود لعنتی خودم! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:58 |
|

