تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 سی سالگی

روزی میان همین چند روز اخیر٬ سی سالگی ام تمام شد. پیش تر ها فکر می کردم از بازگو کردنش واهمه داشته باشم اما این طور نبود. شاید برای خیلی ها یک جور کابوس باشد وارد شدن به دهه چهارم زندگی! مادرم سی ساله که شد 5 تا بچه داشت . کوچکترینش یک ساله بزرگترنش ده ساله. سی سالگی اش با جنگ و آوارگی عجین شد. شاید حالا اگر از او بپرسم سی سالگی ات چطور گذشت حتی یادش نباشد. از بس که سخت گذشت.

من اما سی سالگی ام را خوب تمام کردم. حسرت چیزی به دلم نمانده. اینجا که ایستاده ام اگرچه همان جایی نیست که باید٬ اما راه همان است. می دانم همین راه را مستقیم اگر برم آن وقت ده سال دیگر می ایستم روبروی خودم و به خودم می گویم :خسته نباشی دختر!

فکر می کردم وقتی سی ساله شوم٬ خیلی چیزها در من تغییر خواهد کرد. خیلی احساسها و خیلی آرزوها... اما حالا می بینم که اینطور نیست. هیچ اتفاق خاصی هم رخ نداده و من از دنیای دخترکان شانزده ساله تازه بالغ٬ هنوز احساسها و آرزوهایی را با خود دارم. "مادری" هم نتوانست خیلی چیزها را در من تغییر دهد. این را چند روز پیش وقتی با پسرم دست در دست هم از جایی رد می شدیم و دیدن بچه گربه ای به قدر جمع شدن اشک در چشمها هیجان زده مان کرد فهمیدم. دیگر مهم نیست رهگذران چطور نگاهمان می کنند. ما شادمانه و جیغ کشان با گونه هایی سرخ شده از شادی و سرما به دنبال توپ پلاستیکی می دویم. سوار تاب می شویم و بلند بلند "تاب تاب عباسی" می خوانیم.

 

از شکایت کردن و طلب کاری  از دنیا دست برداشته ام. دیگر می دانم همه چیز به خودم بستگی دارد. اینکه چطور زندگی می کنم و چه احساسی دارم ربطی به مکان و زمان و پول و شهرت و جوانی ام  ندارد. دیگر می توانم حتی هر لحظه از نو متولد شوم.

من نیرومندم.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 2:55