تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 به بهانه پنجمین...

پیشنوشت :

این نوشته مخاطب خاص دارد.

---------------------------------------------

سلام نوشی جان!

رسمش این است که این جور وقتها، آدم برای شوهرش نامه می نویسد. اما من ،امشب دلم می خواهد با تو درد دل کنم. درست در شب پنجمین سالگرد ازدواج من و مردآذری...

چقدر دلم برایت تنگ شده دختر! بی وفایی دنیاست یا بی معرفتی ما، که اینقدر از هم دورمان کرده... که به قول تو تنها یک ساعت و نیم بین اینجا که منم و آنجا که تویی فاصله هست... چمی دانم!شاید دنیا هامان از هم دور شده که اینقدر از هم دوریم... مطمئنم اگر ببینی مرا، خواهی گفت که تغییر کرده ام... آخرین باری که دیدمت کی بود؟ شب عروسیت انگار... توی آن لباس سبک سفید، چه شاد و سبک بال چرخ می زدی و پا می کوبیدی! هنوز هم خوشحالی مثل آن شب؟؟؟

قدیم تر از نوشته های گاه و بیگاه وبلاگت از تو خبر دار می شدم. اما آن را هم که مدتهاست نمی نویسی. نه تو و نه نفیسه...کجا رفتید شما؟ چقدر از دنیای شما فاصله گرفته باشم خوب است؟ شما هم مثل من متاهلید... شما هم مثل من زنید... من تنها از سهم دنیا مادری را از شما بیشتر دارم. که آن هم حسابی پیرم کرده... اما باور کن نوشی، باور کن هنوز آن نغمه های دوران نوجوانی و جوانی، دلم را می لرزاند. آن مکانها... آن آدمها و یادها شان را هم هنوز بیاد دارم... نامهایشان را شاید نه ،اماخوب به خاطر دارمشان... هنوز قصه هایشان را از برم... باور می کنی هنوز آن سررسیدهای مشترک را نگهداشته ام بی آنکه یک خط از آنها را دوباره خوانده باشم؟ راستش را می دانی؟ می ترسم... می ترسم تنهایی برگردم به آن موقع ها... تو که کنارم نباشی دلم می گیرد. گذاشتم برای وقتی که تو باشی ... هر چند مطمئن نیستم بخواهی دوباره آن یادها را به یاد بیاوری... من اما-دروغ نگفته باشم- گاهی دلم می خواهد برگردم. باید یک چیزهایی را بیاد بیاورم. می دانی راستش از تو چه پنهان، گاهگاهی میان این همه مشغله روزمرگی، چیزهایی را از یاد می برم. یادم می رود آن تب و تابها را ... آن اشکها و انتظارها را... آن نامه های عاشقانه را... آن همه امیدی را که به ناممکن ترین ها داشتم... آن دیدارهای پنهانی را... آن صحبتهای تمام نشدنی را... یادم می رود و باید بیادشان بیاورم.

نوشی باور نمی کنی چقدر دلم برای اتاقت تنگ شده! برای آن شلوغی و بهم ریختگی اش! باور می کنی؟ برای مادرت که چقدر مادر بود. با آن خستگی صدایش و لبخندی که قبل از آن، گوشه چشمهایش می خندید. می دانم آن خانه دیگر خانه شما نیست، با این حال دلم برای آن باغچه کوچک و تاب قدیمی اش تنگ شده. دلم برای جوانی تنگ شده.

پنج سال گذشت. نه به همین "زودی" که به همین "سختی"! من هنوز توی این شهر "لعنتی" هستم. بهتر بگویم ماندگار شدم. تهران را با آن هم شلوغی و دودش دوست ندارم. اصفهان را هم که به خاطره ها سپردمش. مانگار شدم دختر... به طرز تهوع آوری عادت کردم . میشناسی ام! پوستم کلفت تر از این حرفهاست. فرق من تو شاید در همین باشد که من ماندم تا دنیایم را "بسازم" اما تو رفتی تا دنیایت را "پیدا کنی". کداممان اشتباه کردیم آیا؟

با اینکه "شاکی" نیستم اما  "راضی" هم نیستم. دارم به مرز سی سالگی می رسم. وارد دهه چهارم زندگی شدن هم برای خودش مقدمه چینی ها یی می خواهد که من آمادگی اش را ندارم. باور کن هنوز چشمم به این ور مرز است. به چیزهایی که دارم و ندارم. پیش تر از اینها فکر می کردم "مرد آذری" را دارم و "علی کوچکم" را و همین ها تا آخر دنیا برایم بس است. یک لحظه اما به خودم فکر کردم بدون آنها ....که اگر نقش همسری و مادری را از من بگیرند من ایفا گر کدام نقش زندگی خودم هستم؟

می بینی به کجا رسیده ام؟ وحشتناک است نه؟ تو ... توی ناقلا حتما فکرش را می کردی که من بالاخره یک روزی به این جا می رسم؟ باشد تو بردی... تو بردی دختر! ببین دستهایم را هم به علامت تسلیم بالا برده ام.

 

ورای این همه خستگی های روزمره... پشت این خطوط ناخوشایند جدیدی که به صورتم اضافه شدم... لابلای تارهای نقره ای جدیدی که لای موهایم برق می زند... پس اینهمه حرفهای خسته کننده و تکراری بی پایان... پشت یک دنیا مشغله های زنانگی و دغدغه های مادری.... این منم هنوز، همان دخترک ساده سبزه رویی که چشمهایش همیشه می خندید. دلم یک دل سیر، از" آن" درد دلها می خواهد. دلم ترا می خواهد.

تو به من بگو آیا زنی را می شناسی که خوشبخت شده باشد؟ من که می گویم زنها برای خوشبخت کردن آفریده شده اند. تو چطور؟؟؟

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 2:38