|
بازگشت بدون مقدمه و دلیل...
من در نیم سالی که گذشت...
اصفهان- چند روز مانده به بهار ۸۷- من و سمند مادربزرگم
مراغه- بهار ۸۷ - من و ماشین بابام
تولد دوسالگی
محمود آباد-من و سوئیچ
محمود آباد-من و کارت سوخت!
ائل گلی- تبریز
دست نوازش ...
نمک آبرود-من و سمند و سوئیچ!
رژی که مالیده شد!!!
... .. . همین ! تا بعد...
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 3:16 تجربه های جدید یک دو ساله ی دو رگه ...
پسرم
اولین تجربه ها...
بار اولی که دریا رو دیدم حدودا 10 ساله بودم. از طرف محل کار بابا٬ به مدت یک هفته به ما ویلا داده بودند. یادم میاد ویلا رو به دریا بود و ما بر سر اینکه کدوم یکی مون صاحب تخت کنار پنجره بشیم کلی با هم دعوا کردیم. عاقبت قرار شد هر شب یکی از ما کنار پنجره بخوابه. یادم میاد شبی که نوبت من بود تا صبح نخوابیدم و به صدای موجها گوش می دادم و توی تاریکی شب سعی می کردم دریا رو ببینم. دریای اون سال به خاطر طوفانهای مکرر کبود رنگ بود. از اون موقع به بعد چند بار دیگه هم دریا رو دیدم و هر بار دریا همون حس هراس توام با لذت رو در من بر می انگیخت. دریا برای من حکم پدر رو داشت و من درست مثل دختر بچه ای که پدرش رو دوست داره اما از ترس جذبه اش جرات نمی کنه بهش نزدیک بشه و خودش رو در آغوش اون جا بده همیشه از کنار ساحل٬ ساعتها به رقص موجها نگاه می کردم. چند روز گذشته سفر غیر منتظره ای به شما ل داشتیم. ظاهرا موج سهمیه بندی بنزین بدجوری شمال سرسبز رو خلوت و مردم اون که اکثرا از راه جاذبه های توریستی شمال و رفت و اومد مسافرها روزی می خورن رو مستأصل کرده. برای ما اما٬ سفر دلچسبی بود. مخصوصا اینکه علی اولین برداشتش رو از دریا تجربه می کرد. پسرک بار اول کمی ترسیده بود. از اینکه موجها اونطور بی پروا به پاهای کوچولوش برخورد می کردن احساس ناامنی می کرد. خودش رو به من می چسبوند و سعی می کرد با کلمات مبهمی مردآذری رو که درحال شنا بود صدا کنه.
روز دوم با ماسه های کنار دریا خودش رو مشغول کرد و هر از گاهی خودش رو به سرعت به کنار آب می رسوند کمی آبها رو لگد می کرد و بعد با همون سرعت دوباره بر می گشت.
اما روز سوم به محض دیدن دریا شروع کرد به تقلا کردن تا خودش رو از دست من خلاص کنه . بعد با سرعت به طرف آب رفت. من دنبالش دویدم تا مانعش بشم اما بهش نرسیدم. بعد از کلی شنا و آب بازی یک ساعتی هم با ماسه و گوش ماهی ها بازی کرد و از اینکه برای اولین بار کسی مانع دویدنها و آب بازی ها و ماسه بازی هاش نمی شد از خوشحالی جیغ می کشید.
این بود انشای من در مورد اینکه شمال خود را چگونه گذراندید!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 1:47 همه ماشینهای قرمز من!
شبها کنار تختش روی زمین تشک پهن می کنم . چراغ ها رو خاموش می کنم و می گذارم تا نور چراغ توی بالکن کمی اتاق رو روشن کنه. پسرک قبل از خواب هر شب شیشه شیر نیم گرمش رو با یک دست و با دست دیگه یکی از اسباب بازیهاش رو بغل می کنه و میاد روی تشک دراز می کشه و در حالی که اسباب بازی رو نوازش می کنه شیرش رو با اشتها می خوره. من کنارش دراز می کشم و چشمهام رو می بندم تا بفهمه که دیگه موقع خوابیدنه. معمولا ده دقیقه ای طول می کشه تا به خواب بره. اما مهم اینه که دیگه یاد گرفته خودش بخوابه . گاهی شبها هم براش لالایی می گم یا قصه تعریف می کنم تا بخوابه. امشب اما ماجرا طور دیگه ای بود. بعد از خوردن شیرش از جا بلند می شه . من زیر چشمی نگاهش می کنم. کمی به من خیره می شه. بعد به طرف سبد اسباب بازیهاش می ره و تکه ای اسباب بازی بر می داره . بعد از اتاق خارج می شه. همین طور خوابیده نگاهش می کنم. به طرف آشپز خونه می ره. دم ورودی آشپزخونه کمی مردد می ایسته بعد می ره تو آشپزخونه و به سرعت بر می گرده به اتاق. چشمهام رو می بندم. دوباره می ره سراغ سبد اسباب بازیهاش و چیزی بر می داره و باز هم می ره طرف آشپز خونه. این ماجرا چند بار تکرار می شه و پسرک چند باری از گوشه کنار اتاقش چیزی بر می داره و به آشپزخونه می بره. به دقت حرکاتش رو زیر نظر می گیرم تا بفهمم می خواد چیکار کنه. بالاخره به طرفم می یاد کنارم دراز می کشه و یکی دو دقیقه بعد چشمهاش روی هم میاد. می گذارم چند دقیقه بگذره بعد بغلش می کنم و می گذارم توی تختش. ساعت یک ربع به یکه و من کلی کار دارم. باید لباسهای شسته رو روی بند پهن کنم. برای خودم نسکافه درست کنم و دوتا قرارداد کار و یک فرم لیست حقوقی برای مرد آذری تایپ کنم. بعد هم برم سراغ سر مشق جدیدی که از استاد خطم گرفتم. اگه جونی برام بمونه آخرشم یه چرخی توی اینترنت بزنم. وارد آشپزخونه می شم و منظره عجیبی می بینم . درِ ماشین لباسشویی نیمه بازه و تمام لباسهای شسته روی زمین ریخته. لابد کارِ پسرکه... لباسها رو جمع می کنم و درِ ماشین لباسشویی رو باز می کنم تا ببینم لباسی مونده که بردارم یا نه؟ که با منظره زیر مواجه می شم و راز این فعالیت شبانه پسرکم رو می فهمم.
چند وقتی می شه که کشف کردیم پسرک از بین تمام اسباب بازیهای ریز و درشتش به ماشین های قرمز رنگ (برقی هاش نه ! )علاقه خاصی داره. برعکس ِ من که از عروسکهای پولیشی خوشم میاد و قبل از به دنیا اومدنش کمدش رو از اونها پر کردم هیچ علاقه و توجهی به اونها نداره. سوار ماشین هم که هستیم با چنان علاقه و دقتی به ماشینهای بیرون نگاه می کنه که بعید به نظر می رسه. گاهی اوقات موقعی که من مشغول جارو کشیدن خونه هستم با سماجت خاصی می خواد که ماشینهاش رو روی جاروبرقی بگذاره و همراه من جاروبرقی رو از عقب هل بده. این پست بابای یلدا رو که خوندم می بینم که بچه ها هم مثل ما آدمها دنیای شخصی و علایق شخصی خودشون رو دارن. من فکر می کردم که می شه بچه ها رو به چیزهایی علاقه مند کرد و از این طریق علاقه ها و استعدادهاشون رو توی مسیری که ما می خوایم هدایت کنیم . حالا می بینم که اشتباه می کردم. پسرک پانزده ماهه من برای خودش شخصیت و علاقه هایی داره که من و مردآذری هیچ دخالتی توی اونها نداشتیم. نه تلقین و نه آموزش ما تاثیری توی اونها نداشته . درست مثل دونه گیاهی که اونو بکاری و آبش بدی و ازش مراقبت کنی تا از رشد کنه. بعد در حالی که انتظار داری مثلا این دونه یه بوته گل بشه با گلهای ریز صورتی یه روز می بینی که یه چیز کاملا متفاوت خارق العاده و منحصربفردی شده که تو هرگز تصورش رو هم نمی کردی...
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 2:7 اینم سفر نامه به روایت تصویر
حوالی شهر بانه- استان کردستان
مراغه- دوچرخه پسر عموم!
این بانو رو که می بینید اسمش "نارنج" خانمه. مادر پدر بزرگ منه! چند سالشه؟ والا نمی دونم!
ماشین بابام- مراغه - من در حال خوشتیپی!
خونه بابا بزرگم - مراغه - آی ی ی ی ... نفس کش!
خوابی آسوده... خیالی راحت... با ... موبایل مامان و بابام!
اینم یه مدل دیگه ای از خوابی آسوده! به قول ترکا : تزه مدلده!
همین دیگه! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 0:57 |
|





























