تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 باز هم همان "رام" و "لام"....

خوبم. چقدر خوب می شد همیشه این طور باشد! اینقدر آرام... اینقدر شاد... اینقدر بی خیال... اینکه هیچ چیز حتی قطعی 4 روزه آب یا یخ بستن کانال فاضلاب یا نایاب شدن نان سنگک و بربری یا اینهمه برفی که گوشه خیابان و معابر دیگر تبدیل به لجن زشت و سیاه رنگی شده (و خوب می دانم که حالا حالا ها چهره شهر همین طور کریه خواهد ماند)... هیچ چیز و هیچ چیز... حتی جیغ های عصبی و ممتد پسرک که وقتی شروع شود دیگر تمامی ندارد... بهانه های نامفهوم گاه و بیگاهش... بی برنامگی خوابش... بد غذایی و بد خلقی مخصوص این سنش...  هیچ کدامش دیگر آزارم نمی دهد و همه اش را راحت تماشا می کنم و رد می شوم... گاهی حتی مرد آذری از این خونسردی ام جا می خورد که: "این تویی که لکه قطره آبی روی شیشه دستشویی اینقدر عصبی ات می کرد و حالا به این کوه ظرف کثیفی که 4 روز است روی هم تل انبار شده و کم کم بوی کپک و ماندگی اش خانه را پر می کند می خندی"؟؟

بله ... این منم! خانمها آقایان! و اینک این منم... پس این همه وقت کجا بودم؟؟؟؟؟؟ راستش را بگویم؟؟؟؟؟ قول می دهید بشنوید دوباره مثل گذشته بالای منبر نروید و نصیحتم نکنید ؟؟؟؟ قول می دهید درکم کنید؟؟؟؟؟ قول  می دهید خونسرد باشید؟؟؟؟؟؟؟

راستش من یک ماهی است دوباره رفتم سراغ آن "لام " و " رام" معجزه گر! یادتان که هست؟؟؟؟ بله ... یادتان هست! که گفتید "نخور " و " نکن " و چنین و چنان ...؟؟؟؟

 

تشخیص قطعی دکتر به تنها دو جمله ای که برای شرح حالم به او گفتم این بود: " نوع کاملا حاد"! تست "استرس" و "دپرسشنم" هم 100 در 100 بود! چه افتخاری! چه می شود کرد؟؟؟ زندگیست دیگر! کدام شما حاضرید قسم بخورید به نوعی درگیر این مشکل نیستید؟ها؟ اما چند درصد از شما شجاعتش را دارید که یکروز شال و کلاه کنید و بروید دنبال درمان قطعی؟؟؟؟

چی؟؟؟ نشنیدم؟؟؟ گفتید عوارض؟؟؟ می دانم! مگر همین استامینوفن بی کدئینش را که شما مثل نقل و نبات هر روز بالا می اندازید کلی عوارض آنچنانی ندارد که مرا از عوارض این یکی ها می ترسانید؟

چی؟؟؟ خودم را جمع کنم؟؟؟؟ مسخره اش را درآوردم؟؟؟ زیادی سخت گرفته ام؟؟؟؟

این یکی را دکتر هم گفت. گفت : " مشکل شما این است که از خودتان بیش از حد انتظار دارید و زندگی را خیلی سخت گرفته اید".

چشم آقای دکتر! قول می دهم از این به بعد به نق نق های شبانه پسرم بخندم. قول می دهم فراموش کنم 16 سال درس خواندم و حالا خانه نشسته ام و دارم با پسرک شیرینم اتل متل بازی می کنم. قول می دهم به درد دل های عزیزانم بخندم و به شوخی بگیرمشان. قول می هم غم نشسته در چشمان خاله افلیجم را نبینم. کمر خم شده مادربزرگم را که پسرش جوانمرگ شد را نبینم. مردم فسیل شده این شهر را جدی نگیرم. سرمای 20 درجه زیر صفر و بخاری ها خاموش بدون گاز را موضوع" اس ام اس" کنم و برای "بر و بچز" "سند" کنم. دیگر چه؟؟؟ دیگر چه چیز خنده داری هست بگویید تا بخندم.....

...

..

.

من خوبم. بخدا!

 

 جایی خواندم که" ما آدمها فکر می کنیم برای خندیدن باید علتی وجود داشته باشد. اما حقیقت این است که انسان سالم برای شاد بودن و خندیدن نیازی به دلیل ندارد. بلکه این اندوه و غم است که "علت" می خواهد".

 

ما شادیم... همین طور الکی...ها والا!!

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 1:53