|
تغییرات
همه چیز در کمتر از یک هفته اتفاق افتاد. از روزی که برای مصاحبه به اتاق آقای مدیر رفتم تا روزی که کلید اتاقی را تحویل گرفتم که روی درش نوشته بود :" واحد کامپیوتر"! خودم هم باورم نمی شد به این سرعت همه چیز تغییر کند. پسرک را فعلا گذاشتم مهد محل کارم. روزی 3-4 ساعت به صورت آزمایشی مشغولم. موقعی که تحویل مربی مهد می دمش ملتمسانه گریه می کند و من تا چند دقیقه از پشت در صدای گریه اش را گوش می دهم تا ساکت شود. سعی می کنم تا رسیدن به اتاق کارم تمرکزم را به دست بیاورم . اما یادآوری چهره معصومش آزارم می دهد. با خودم تکرار می کنم : برگرد لعنتی! برگرد و بچه ات و بردار و برو خونه... اما بعد از باز کردن در اتاق و شروع زنگهای مکرر تلفن و کارها و اتفاقات پیش بینی نشده انگار که دستی با شدت و بیرحمانه پوسته مادری را از وجودم می کند و من" دیگری" می شوم... من یک مادرم. یک مادر که چند ساعتی از روز را به کار دیگری می پردازد. باید یادم باشد که این کار شغل دوم من است. یک شغل کم اهمیت و نیمه وقت لابد! مطمئنم خودم را نخواهم بخشید اگر کودکم در آن ساعتهایی که در کنارش نیستم صدمه ای ببیند . مطمئنم که خودم را در دادگاه مادری به سختی محکوم خواهم کرد. کودکم کوچک است هنوز! اینقدر کوچک که دور ماندن از من برایش تجربه دردناکی خواهد بود. این را به خوبی می دانم. دارم احساسی برخورد می کنم؟ باشد قبول... اما من از همان اول تمام زندگی ام را برپایه احساسم بنا کردم. حتی روزی که تصمیم گرفتم دوباره به کار برگردم احساس کردم برای مادربهتری بودن به قول دوستی احتیاج به یک "سوپاپ اطمینان" دارم... حس کردم شاید کار همان سوپاپ اطمینانی باشد که من احتیاج دارم. این روزها من و کودکم داریم بحرانی را از سر می گذرانیم: "بحران جدایی"... مثل یک جور پوست انداختن می ماند. تا قبل از این انگار من و او یکی بودیم. جدا شدن تکه ای از وجودمان برای هردومان بینهایت سخت است. زمان که بگذرد آنوقت هردو انگار از پیلگی در میآییم و پوست می اندازیم. آری "زمان" باید بگذرد. |+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 23:56 |
|

