تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 یک جایی همین دور و برها...

یک جایی همین دور و برها... زیر سایه روزمرگی های زندگی با مشغولیتهای اندکی که برای خودم دست و پا کرده ام ، دارم روزگار می گذرانم. برای همه پیش آمده روزهای متمادی که هیچ کار جدیدی برای انجام وهیچ حرف جدیدی برای گفتن نداشته باشیم. همه خوبها و همه بد ها اینقدر عادی شدند که حس می کنم دیگر دیده نمی شوند.

اردیبهشت زیبا دارد کم کم دامن سبزمخملی اش را جمع می کند. اردیبهشت آمد و رفت و مرد آذری من، یک سال بزرگتر شد. به موهای جوگندمی شقیقه هایش نگاه می کنم که روز به روز سفیدی هایش بیشتر به چشم می آید. خودش با خنده ای کودکانه ای می گوید : پیرم کردی!

 

 چند وقت پیش موقع نظافت کمدی پر از" به درد نخورهای برای مبادا" لابلای جزوه ها و کتابهای دانشگاهی بسته ای پیدا کردم پر از نامه. نامه هایی به من... نامه هایی به او... از نظم نامه ها که بر اساس تاریخ و پشت سر هم مرتب شده بودند تعجب کردم. پنج سال شروع عاشقی ما در همین نامه ها خلاصه می شد. نامه هایی که در ابتدا خیلی رسمی و مودبانه و پر از تعارفات معمول نامه نگاری نوشته شده بود و نامه های آخر که عطش و التهاب روزهای آخر مانده به وصال از سین سلامش به خوبی حس می شد. چقدر کودک بودیم و چقدر بزرگ شدیم. تقریبا نیمی از نامه ها را جسته گریخته خواندم. گریه کردم... خندیدم... قلبم مثل همان روزها طپید و دلم برای روزهای ناب عاشقی تنگ شد. شاید باور نکنید اما به نظرم آن موقع ها نثر قوی تری داشتم. چقدر نامه های آخرم به دلم نشست. انگار که ورقهایی از یک رمان عاشقانه را می خواندم. باورم نمی شد یک روزی این سطرها را من نوشته ام. با عجله اما پخته... بدون هیچ چرکنویس و پیشنویسی...

برای خالی نبودن عریضه و تا مدتی که حرف تازه ای داشته باشم گاهی تکه هایی از این نامه ها رو می نویسم. به فراخور حال البته!

 

29/11/79

{....}فکر اینکه دوباره تا مدتها باید منتظر بمونم تا برگردی، غم غریبی رو توی دلم می شونه. تازه داشتم به بودنت عادت می کردم که دوباره همه چیز مثل قبل شد. نه! یکوقت فکر نکنی که خسته شدم! نه! خسته نیستم. فقط دلتنگم. بیشتر از هر وقت!

 

نامه سی وششم

سلام بهترین،

هر کاری می کنم تا از این تکرار خلاص بشم فایده ای نداره. زندگیم همش شده تکرار. مثل کسی شدم که داره بی ثمر دور یک دایره رو می چرخه و می چرخه و هر چند وقت یکبار نگاهی به دورو ورش میندازه و می بینه که تازه اول راهه و همون جائیه که قبلا بوده. بی هیچ تازگی و تنوعی. بی هیچ تغییری... همه چیز تکراری شده. آدمها... برخوردها... حرفها... و از همه بدتر خودم و زندگیم.... این تکرار سخت خسته ام کرده و حالم رو بهم می زنه. حس می کنم بازنده هستم. دارم توی تکرار و روزمرگی غوطه می خورم و صدام در نمیاد. چمی دونم! حتی غر زدنهام هم تکراری شده....ترس من از اینه که چهره و شخصیت واقعی آدمها در پشت این همه تکرار و یکنواختی محو بشه. می ترسم این روابط خشک و تکراری آدمها رو از هم دور و دلهاشون رو سرد کنه. قبول کن هیچی مثل قبل نیست{....}

 

نامه چهل و ششم

{...}باید یه کاری کرد. باید یه کاری بکنیم! نمی شه دست روی دست گذاشت. من دلم می خواد تا آخر عمر هر وقت که توی چشات نگاه می کنم قلبم تند تند بزنه. دلم می خواد تا همیشه با صدای زنگ تلفنت یه متر از جا بپرم و پرواز کنم بطرف تلفن. دلم می خواد مثل حالا برای همیشه از بوی تو مست بشم. دلم می خواد تا لحظه مرگ عاشقت باشم. تو بگو چکار کنم؟ کمکم می کنی؟    3/11/78

 

نامه پنجاهم

{...} دلم می خواد ساده باشم و ساده بمونم. درست مثل یه بچه پاک و معصوم. دلم می خواد تو هم ساده بمونی. درست مثل اولین روزی که دیدمت.

 

نامه سی و یکم

{...}تو برای من مثل هوایی. هوایی که تنفس می کنم. هوایی که واسه زنده بودن بهش احتیاج دارم. توی مثل هوا این حقیقت انکار نشدنی توی زندگی من جاری هستی. اگه یک لحظه، فقط یک لحظه نباشی ، منم نیستم! {...}

 

نامه بیست و چهارم

{...}اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید(توضیح: از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم /نادر ابراهیمی)

 

نامه بیست و هفتم

{...} می خوام زندگی کنم. یه زندگی خوب و ایده آل. پس لطفاً کنارم باش و کمکم کن....

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:40  
 مادرانه

 

حالا خوابیده. درست نیمه شب راس ساعت دوازده وقتی موهاش از شیطنت و بازی خیس عرق بود و حالت فرفری پیدا کرده بود و شلوارش آماده افتادن از پاش بود و پوشکش از فرط تکون خوردن مثل پنبه زده شده خیس شده می مونست از خستگی خواب که نه ... غش کرد. پذیرایی مثل میدون بعد از جنگ می مونه. یه ماشین باری واژگون شده... تکه های لوگو که به رندوم ترین روش ممکن روی زمین پخش شده ... یه عروسک که وقتی شکمش رو فشار می دی آهنگ " سیا نرمه نرمه" رو می خونه و نیمه عریان شده... گربه چکمه پوش پلاستیکی که مخصوص حمومه و داخل بدنش پر از آبه و هربار که پام روش می ره یه صدای مورد دار و یه مایع چرک رنگ ازش بیرون میزنه... چند تا توپ رنگی یه لنگه کفش آبی رنگ کوچولو .... به اتاق می رم و می بینم که هر دو مردآذری من به خواب رفتن. اونقدر بهم شبیهن که نمی دونم کدوم کی رو بیشتر دوست دارم. پسرک به عادت پدرش توی خواب حرف می زنه. کلماتی مبهم و نامفهوم که معمولا توی بیداری موقع هیجانزدگی به زبون میاره. چقدر دوستشون دارم. پسرک شیرین شده. مدام در حال لبخند زدنه. انگار فرم صورتش رو برای خندیدن آفریدن. بوسیدن رو یاد گرفته. اما هنوز نمی دونه دقیقا چه موقعی باید انجامش بده. بچه های کوچیک رو دوست داره و به شدت از دیدنشون ذوق زده می شه. اونقدر که می خواد چشاشونو از کاسه در بیاره! گاز می گیره. مدام دستها و پاهامون رو باید ازش بدزدیم چون به آنی با اون چند تا دندون کوچولو اما تیزش چنان گازی می گیره که جیغ آدم در میاد. بهتر از قبل غذا می خوره. خودش رو از شیر مادر گرفته و از یک سالگی به بعد دیگه به هیچ عنوان حاضر به شیر خوردن نشده. وقتی با شیطنیت می خنده ته چهره ای از خودم رو توی صورتش می بینم. پرت کردن رو یاد گرفته : توپ ... عروسک ... بطری شیر... کنترل تلویزیون... گوشی موبایل... لیوان ... بشکه 10 لیتری پر از آب !!!!! می رقصه. حتی با آهنگ اول اخبار ساعت 7! وقتی برنامه آقای ایمنی تموم می شه گریه می کنه. به سریال جواهری در قصر علاقه داره و تا آخرش رو با دقت نگاه می کنه.

 

بوس جانانه

 

تا قبل از به دنیا اومدن علی هروقت جایی مهمونی می رفتیم یا فامیل دور هم جمع می شدن به نظرم می یومد که بعضی خانواده ها یک جور بی کلاس و شلخته هستن. اون خانواده ها که البته همشون یکی دو تا بچه کوچیک داشتن به نظرم خیلی پر سرو صدا و ریخت و پاشیده و غیر قابل پیش بینی می یومدن. حالا که خودم مبتلا به این مسئله شدم زن و شوهر های تازه ازدواج کرده و بدون بچه رو درک می کنم. مثل چند شب پیش که منزل یکی از دوستان مردآذری دعوت بودیم که زن و شوهر جوونی بودن که کمتر از یکسال از ازدواجشون می گذشت. در بدو ورود به خونه تمیزی و شیکی وسایل به چشم می یومد. مخصوصا که خانم خونه هنرمند هم بود و انواع اقسام هنرمندی هاش رو مثل شمع های رنگارنگ و گلهای دست ساز و ... گوشه و کنار خونه و روی میزها و عسلی ها به نمایش گذاشته بود. برای علی که مدتهاست میز و عسلی و انواع و اقسام چیزهای دکوری رو از جلوش جمع کردیم دیدن این منظره همان و هجوم به شمع های دست ساز خانم خونه همان! صاحب خونه مجبور شدتمام میزها و عسلی ها رو برای اون نیم ساعت جمع کنه. دست آخر در حالی از خونه اونها فرار کردیم که میز وسط پذیرایی با یک لایه شربت که ترکیبی بود از قند و آب دهن علی کاملا پوشیده شده بود و مثل این کارهای پتینه کاری حالت قدیمی و کهنه به خودش گرفته بود. سرتاسر فرش هم پر بود از تکه های ریز ریز میوه که علی بعد از گاز زدن به جای قورت دادن اونها رو تف کرده بود. احتمالا بعد از این توضیحات مبسوط براحتی بتونید قیافه صاحب خونه رو در پایان مهمونی تصور کنید با اون تعارفها زورکی که از دهانی که یه لبخند کج و زورکی تر بیرون میاد که : خودتونو اذیت نکنید... بچه اس دیگه... بگذارید راحت باشه... عیب نداره... تمیز می کنیم... اختیار دارید... منزل خودتونه....

اینقدر زیاده که نمی شه از همش گفت. تا چند وقت قبل وقتی به سالهای عمرم فکر می کردم کمی غمگین می شدم که چطور این همه سال گذشته و من دارم روز به روز به مرگ نزدیک تر می شم. مدتیه حس می کنم دوباره دارم بچگی رو تجربه می کنم. وقتی با پسرک بازی می کنم. وقتی همراهش رقص و پایکوبی می کنم. وقتی باهاش دست می زنم و از ته دل می خندم. وقتی تاب و سرسره و الاکلنگ رو دوباره تجربه می کنم... من دوباره به "کودکی" برگشتم. منتها نه اینبار کودکیِ دختربچه جنگ زده محروم از شادی و خنده! کودکیِ پسربچه ای که دعا می کنم چهره اش همیشه به لبخند شکوفا باشه.

 

 

خدایا! شادی ابدی را به کودکم ارزانی دار.

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:33  
 با رویاهامان چه می کنند؟

مشترک گرامي!

از اين به بعد

دسترسي به اين سايت هم امکان پذير نمي باشد...

 

خودم رو آماده کردم همین روزها وقتی این صفحه رو باز می کنم تا کامنتهای دوستان رو بخونم و یه نیم نگاهی هم به آمار سایت بندازم با این پیغام روبرو بشم.

از اینکه وبلاگ خیلی از دوستان مثل شهرزاد- زهرا – پری دریایی – مهروش و ... فیلتر شده غمگینم. می دونم راههای زیادی برای رد کردن این مشکل وجود داره اما دیدن این وبلاگها از پشت این آنتی پروکسی ها درست مثل این می مونه که بخوای از پشت پرده خونه دوستت از حالش با خبر بشی یا چه می دونم از پشت سیم خاردار با رفیقات ملاقات کنی. می دونم مطالب وبلاگهای این دوستان جز صحبت از زندگی خانوادگی و بچه های کوچولوشون و مشکلات و مسائل شخصی یا نوشتن خاطرات و ... نبوده. منم مثل شما می دونم فقط یه پروکسی کاملا ناشنایه و کلاس اولی و آماتور می تونه یه همچین افتضاحی رو توی وبلاگستان براه بندازه. نمونه اش وبلاگ قبلی خود من بود که توی پرشین بلاگ داشتم و فیلتر شد و توسط یکی از دوستانم فهمیدم چون توی متن یکی از پست هام از لغت انگلیسی "عسل" استفاده کردم کل وبلاگ برام فیلتر شده. (شما مراقب باشید ازش توی وبلاگاتون استفاده نکنین!!!!)

بهر حال... خیالی نیست. از این خونه هم که بیرونمون کنن بازم اگه حرفی برای گفتن باشه یه جای دیگه سفره دلمون رو باز می کنیم. اگه این وبلاگ رو روزی باز کردید و با پیغام بالا روبرو شدید به آدرس همین وبلاگ یه یک ناقابل اضافه کنید. من اونجام. یکش رو اگه ناک اوت کردن دو و سه اش رو می سازم... تا وقتی که یا اونا خسته شن یا من....

 

 

اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هيچ نامه‌ای هم به مقصد نرسيد،
فرض که بعضی از اينجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته‌اند،
با روياهامان چه می‌کنند؟!

سیدعلی صالحی

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:36