تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 من ِ واقعی ِ خودم!
 

بارها از خودم پرسیدم من واقعا کی هستم؟ چی می خوام از این زندگی ؟ می خوام به کجا برسم؟ گاهی اوقات از این همه تناقضی که توی شخصیت خودمه جا می خورم. به مرد آذری فکر می کنم که چطور با این شخصیت های مختلف و رنگارنگ من خودشو وفق داده؟ واقعا من کی ام؟ آدمی که در اوج طنازی و بذله گویی از یک غم بزرگ رنج می برده یا برعکس کسی که با وجود سکوت سنگین و قیافه به ظاهر موجهی که داره اما تو دلش بزن و بکوبیه... حقیقت اینه که من در اوج یک احساس قوی می تونم ظاهری کاملا متضاد از خودم بروز بدم. هرچند که چشمها هیچ وقت دروغ نمی گن و اینو فقط اونهایی می فهمن که زبون چشمها رو بلدن.

مردآذری می گه : قبل از آشنایی جدی ما من همیشه موقع دیدن مرد آذری بهش می خندیدم. این درحالیه که من شدیدا سعی می کردم اون موقع خیلی جدی و کمی تا قسمتی اخمو جلوه کنم. مدتها گذشت تا فهمیدم راز این لبخند که مرد آذری کشف کرده بود توی شوخی و شیطنت چشمهای منه . اینو به حساب یک تعریف از خود نگذارید. این شوخی و طنازی که شاید اثر حرارت و گرمای آفتاب تند جنوب باشه خیلی وقتها کار دستم داده. نمونه اش اینکه همیشه موقعی که معلم ها سر کلاس می خواستن درس بپرسن قیافه منو که میدیدن فکر می کردن من خیلی آمادگی دارم و اکثرا برای درس پرسیدن منو صدا می کردن. یادمه یه معلمی داشتیم که تا من بهش نگاه می کردم حرفشو قطع می کرد و می گفت : سئوالی داری؟ یا در همین سالهای نزدیک گذشته که من هیچ وقت نتونستم چیزی رو از مرد آذری پنهان کنم چون همیشه چشمهام منو لو می داد.

این وبلاگ سیاه که اکثرا با نوشته های سر و سنگین ( حتی وقتهایی که در مورد علی می نویسم) به روز می شه ماله آدمیه که وقتی کنار شما قرار بگیره شما مطمئنا به این نتیجه می رسید که یک آدم شاد و خوشبخت و اندکی فارغ از مال و نان دنیا روبروی شما نشسته که هر چیز و هر کسی که در مقابلش قرار بگیره رو از زاویه طنز و شوخی بهش نگاه می کنه و حتی جدی ترین و دردناکترین مسائل زندگی رو هم در حریری از طنز می پیچونه و به خورد شما می ده. باور نمی کنید؟ یعنی تا حالا من اینقدر توی پستها و کامنتهام جدی و تلخ بودم؟ جدا؟؟؟ پس یک کف مرتب برای خودم که تونستم این بار هم طرفمو بپیچونم!!!!

به دل نگیرید. من همینی هستم که شما شناختید. آدمی با روحیه و شخصیتی کاملا متفاوت! کسی که خنده دارترین و دردناکترین پستها رو توی وبلاگش می تونید پیدا کنید. باور نمی کنید؟ به آرشیوم سر بزنید!

من عادت ندارم خیلی از خودم بگم. این پست رو تقدیم می کنم به همه رفقای بلاگی که منو ندیدن و دیدن عکس من توی پست قبلی کمی براشون تناقض ایجاد کرده بود.

This album is powered by BubbleShare - Add to my blog

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 2:43  
 تولد
 

دکتر گفته بود اوایل اردیبهشت منتظرش باشید. مادرم هنوز شهرستان بود. عصر روز 21 فروردین بود که  با مردآذری و مادرش رفتیم دکتر برای آخرین معاینات و مراقبات. توی مطب٬ دکتر مادرشوهرم را صدا زد و گفت : صبح نشده بچه به دنیا میاد! بعد معرفی نامه بیمارستان رو مهر و امضا کرد و گفت: هروقت موقعش شد خبرم کنید...

برگشتیم خونه. رنگ مرد آذری و مادرش پریده بود. هر دو حسابی هول کرده بودند. من بعد از یک دوش و کمی پیاده روی آماده بودم. دم در خونه٬ خانم پیر صاحبخونه که از چیزی خبر نداشت بهم نگاهی کرد و گفت : مامان به گمونم وقتشه... چشمات برق می زنه.. لپات گل انداخته...

از شروع دردهام تا به دنیا اومدن علی حدود سه ساعت طول کشید. بچه که به دنیا اومد بلافاصله گریه ضعیفی کرد. دلم می خواست میون اون توده گوشت خون صورت پسرک رو هر چه زودتر ببینم...

و علی در اولین ساعات بامداد سه شنبه 22 فروردین سال 1385 به دنیا اومد. سال سختی بود اما اعتراف می کنم خیلی زود گذشت. امروز وقتی مشغول انجام کارهای خونه بودم علی رو دیدم که عروسکی هم قد خودش رو کشون کشون به طرف خودش میاره و عروسک رو می بوسه و با شوق و ذوق و به زبون خودش با عروسک حرف می زنه. حالا پسرم اونقدر بزرگ شده که "دوست داشتن" رو یاد گرفته.

 

 

 

This album is powered by BubbleShare - Add to my blog 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 1:11  
 بازگشت

نیمه شب وقتی در خونه رو بعد از سه هفته باز می کنیم٬ توی تاریک و روشن نور چراغ های بیرون٬ خونه از فرط خاک و غبار٬ مثل عکسهای از عمد قدیمی شده می مونه. چراغ رو روشن می کنم. خونه بوی نم و نا گرفته. بوی مرگ!

پسرک در اولین اقدام بعد از برگشتن به خونه به سمت استخر بادیش حمله ور می شه و تمام اسباب بازیها و خرت و پرت هایی که وسیله بازی و سرگرمیش بوده رو با هیجان و ذوق یکی یکی بیرون می ریزه و با خوشحالی جیغ می کشه. انگار اون هم مثل من دلتنگ خونه شده بوده.

چه آرامش و سکوتی! دلم برای این سکوت و آرامش تنگ شده بود.

تعطیلات خوش گذشت. بیشتر از 3000 کیلومتر راه پیمودیم. پسر خوش سفری دارم. انگار اون هم می دونه که مثل پدر و مادرش باید اهل سفر و جاده باشه.

روزشمار روزهای عمر علی کم کم داره به یک سالگی نزدیک می شه. چیزی نمونده ! کمتر از یک هفته!

یک ساله که مادر شدم. توی آینه به خودم نگاه می کنم: چند تارموی سفید جدید و خطوطی ناخوشایند روی چهره ! به علی نگاه می کنم: در آستانه گام برداشتن... کلمات جدید و شیرینی که ادا می کنه... راههای جدیدی که برای اظهار وجود و ورود به زندگی اجتماعی پیدا می کنه...

تعریفی که از خودم دارم توی این یک سال اینه: مادری که سعی می کنه وظایفش رو به خوبی انجام بده. قضاوتش با کسی نیست. بیشتر شاید خودم باشم که کمی از خودم ناراضی ام. شاید می شد برای علی بهتر از اینی که هست باشم. بهر حال من سعی خودم رو کردم. حالا می خوام آروم آروم به خودم سری بزنم.مدتهاست که دلم برای خودم تنگ شده...

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 2:22