|
آپ دیت می کنییییییم!
تصورش رو بکنید بعد از یک هفته حزن و سکوت وبلاگی بالاخره تصمیم گرفتم یک تکونی به خودم بدم و وبلاگم رو آپدیت کنم. اول صبحی با کلی مطلب و نکته جالب در سر نشستم پشت رل رایانه جان! اول بسم الله آنتی ویروس یه پیغامی و داد و سکته کرد. کار کار یک ویروس جدید مرموز بود! سعی کردم تمام فایلهای مهمی رو که داشتم به یه جای امن منتقل کنم تا بعد یه فکری برای بقیه ماجرا کرده باشم. اما چشمتون روز بد نبینه که روی هر چیزی که کلیک می کردم یه کار محیر العقول دیگه ای انجام می داد. مثلا روی پوشه مای پیکچر که کلیک کردم کنترل پنل باز شد و توی پوشه مای داکیومنت با کلیک روی هر فایل مای کامپیوتر باز می شد!!! چی کار کنم؟یادم افتاد! رفتم سراغ ویندوز نود و هشت عزیز و قدیمی و بی آزارم تا بلکه از اونجا به داد فایلهام برسم. کلی فایل داشتم که رایت کردم و یه عالمه عکس دیجیتالی بود که منتقل کردم به درایو آخریه واسه بعد. به فکرم رسید حالا که توفیق اجباری پیش اومده یه فرمت جانانه ای بزنم به رایانه جان و یه حال اساسی بدم بهش. پس درایوی رو که ویندوز ایکس پی داشتم به علاوه الباقی درایوها بجر سی و جی( که عکسها و فیلمهام توش بود) فرمت کردم. چون سی دی ویندوز نود و هشتم بوت ایبل نبود با خیالی راحت رفتم تا یه دیسکت بوت ایبل درست کنم که دیدم ای دل غافل!!! نمی دونم چی شده که توی این نقل و انتقالات فایلها چه بلایی سر کجای نود و هشته در اومده که کنترل پنلش دیگه باز نمی شه! هر چی کلیک می کردم انگار که دارم رو دیوار سیفید کلیلک می کنم!!!! از اونجایی که سوات کامپیتریم هم به جای دیگه ای نمی رسید نشستم و با خودم فکر کردم نا سلامتی من یه زمانی مهندس کامپیوتر این مملکت بودم ! اونوقت این بیکلاسی نیست که هنوز رو سیستمم ویندوز نود و هشت داشته باشم؟ اگه بیلی جون(بیل گیتس) بفهمه که می افته رو ویبره! بنابراین تصمیم گرفتم فقط ویندوز ایکس پی نصب کنم و قال قضیه رو بکنم. مثه بچه خوبا شروع کردم به نصب ویندوز ایکس پی تا رسید به اونجاش که سریال نامبر می خواست! ای ددم یاخچی! یادم افتاد سریال نامبرش توی یه فایل متنی داخل خود سی دیه و از اونجا که دیگه رایانه جان هیچ حرف حسابی حالیش نمی شد دسترسی به اون فایله هم برام غیر ممکن شد. با موهایی سیخ و گوشهایی دودکنان رفتم سراغ قوطیه سی دی ها که چشمم افتاد به یه ویندوز دوهزار پروفشنال که سریال نامبرش روی جلدش نوشته شده بود. اما از اونجا که اونم رایت غیر مجاز بود و بوت ایبل نبود این مورد هم منتفی شد. آخ جون! یه ویندوز دوهزار ادونس سرور بوت ایبل! ای جانم به قربانت! کجا بودی تا حالا؟
القصه ...نصبش کردم . که چی؟ واسه اینکه بتونم اون سی دی ویندوز اکس پیه رو بذارم و اون فایل متنیه رو از توش بخونم و سریال نامبر ایکس پیه رو درآرم!( ای کی یوسان اگه بود کم میاورد جلوی من!) بعد از انجام عملیات مربوطه مجددا اقدام به نصب ویندوز ایکس پی نمودم! اما خوب تقصیر من چیه که تنظیمات زبان فارسیشو یادم رفت انجام بدم؟ به من چه؟ من نازی رو طلاق نمیدم! خلاصه بعد از دوبار تلاش مذبوحانه برای نصب ویندوز ایکس پی بالاخره موفق به نصب یه ویندوز اکس پی با یه آنتی ویروس و سرویس پک و باقیه مخلفات شدم. تصور کنید تمام این مراحل رو من در حالی انجام دادم که دو مدل غذا درست کردم چون قرار بود مهمون داشته باشم تمام خونه رو که مثل کمد آقای ووپی شده بود تمیز کردم و دستمال کشیدم و رفتم حمام و یه حالی به سرو صورتم دادم و علی رو حموم کردم و غذا دادم و خوابوندنم به اس ام اس های داداش کوچیکه جواب دادم و جواب تلفن های مردآذری رو که چپ و راست زنگ می زد دادم و مهمون داری کردم و سریال عامل ناشناخته دیدم و .... ساعت دقیقا ۵۳ دقیقه بامداد بود که بالاخره من موندم و رایانه جان و یک ویندوز ایکس پی ترو تمیز! و بالاخره من موفق شده بود م و حالا می تونستم برم سراغ اینترنت و وبلاگ آپ دیت کنم. تیر آخری از همه کارسازتر بود! برگه ای که توش یوزر نیم و پس ورد اکانت صد ساعته ای رو که تازه خریده بودم نوشته بودم روی میزم نبود! نبود! میز که هیچی تمام خونه رو در عرض یک ربع زیر و رو کردم اما پیدا نشد. آخر سر به فکرم رسید نکنه موقع تمیز کردن میز همراه کاغذهای باطله ریخته باشم دور؟ حالا چشمهاتون رو ببندید و من رو تصور کنید که نیمه شب عین گربه های ولگرد توی خیابون دارم آشغالهای توی سطل زباله رو هم می زنم با اون همه مخلفات به ضمیمه صادرات علی کوچولو!!!! گشتم نبود! ناامید برگشتم سر میز کامپیوتر تا خاموش کنم و برم بخوابم که چشمم به اونی که به خاطرش آشغالا رو شخم زدم افتاد. درست جلوی چشمم کنار جاقلمی! چشمام برقی زد و نیشم تا پس کله ام باز شد . آخ که برای تن و روح خسته من صدای قیژقیژ مودم الان از صوت هزار هم دلنشین تره.... موسیقی متن :صدای گریه علی کوچولو که برای شیر شبانه بیدار شده ... کامپیوتر شات داون! |+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 13:22 برای عرفان کوچولو که خورشید را هرگز ندید...
پیش نوشت: اکیدا توصیه می کنم کسانی که منتظر به دنیا اومدن بچه هستن به هیچ وجه این پست رو نخونن. این یک نکته تبلیغاتی برای این مطلب نیست. یک هشداره! چنانچه حس کنجکاویتون غلبه کرد و اینو خوندین و حالتون بد شد به نویسنده اش لعنت نفرستین. من اینو صرفا برای دل خودم نوشتم.
عرفان کوچولو... پسرک گریز پای عجول... سلام! مادرت را هرگز ندیدی . اما بار اولی که دیدمش معصومیت چشمهایش دلم را لرزاند .بی ریا بود! درست مثل همان روستایی که در آن متولد شده بود.شاداب بود! مثل همان باغهای انگور و آلویی که کودکی اش را در آنها کار کرده بود و بزرگ شده بود.ساده بود! خیلی ساده تر از آنچه که انتظارش را داشتم. لبخند ملیحی صورت گرد و گندمی اش را پوشانده بود. با لهجه غلیظ ترکی سلام و احوال پرسی کرد. پدر و مادرت بعد از سالها انتظار و عاشقی ازدواج کردند و بعد در جستجوی کار و به خاطر گذران زندگی به این شهر آمده بودند. و ما چقدر زود با هم صمیمی شدیم. آن موقع تو وجود نداشتی اما مادرت تمام مدت بارداری ام مثل یک خواهر کوچک مهربان در کنارم بود. بعد ازظهرها می رفتیم پیاده روی. دکتر به خاطر ناراحتی سیاتیک ورزش سنگین را برایش قدغن کرده بود. آهسته قدم بر می داشت و من سنگین و نفس زنان در کنارش گام بر می داشتم. دو ماه مانده به تولد علی با هم رفتیم بازار پارچه ملحفه ای عروسکی خریدیم برای تخت خواب علی. لباسهای پنبه ای کوچکش را از توی کمد برمی داشتیم و بو می کردیم و از تصور اینکه چند ماه دیگر اینها را بر تن نوزاد کوچکی می بینیم اشک شوق توی چشمهایمان حلقه می زد. دو هفته از تولد علی می گذشت که خبردار شدم تو توی دل مادرت جا خوش کردی. می دانستم چقدر نگران است. مشکل سیاتیک و افسردگی و تیروئیدش را به دکتر گفته بود. نظر دکتر این بود که هیچ جای نگرانی نیست. اما مگر می شود نگران نبود؟! مادرت زیبا بود وهر بار که می دیدمش از دفعه قبل زیباتر شده بود. با آن قد بلند و صورت گرد اضافه وزن بارداری نه تنها بد فرمش نکرده بود بلکه جذابتر هم به نظر می رسید. وقتی فهمید پسردار می شود گفت اسمش را می گذاریم عرفان و اسم تو شد عرفان! دو ماه مانده به پایان بارداری مهاجرت اجباری به شهر دیگری برایشان پیش آمد و هرگز فرصت نشد من و او با هم برویم بازار و پارچه ملحفه ای عروسکی بخریم برای تخت خواب قشنگ تو. فرصت نشد با هم لباسهای کوچک پنبه ای ات را از کمد برداریم و بو کنیم... یادم می آید بعضی روزها صبح زود تلفن می زد و می گفت: دیشب خواب عرفان رو دیدم. خوابیده بود بغلم و داشت شیر می خورد. خیلی خوشکل بود . مثل ماه می موند. تپل و سفید و مامانی... و من می پرسیدم: چقدر مونده؟ روزها می گذشت و ما ارتباطمان را تلفنی حفظ کرده بودیم. در شروع هفته سی و هفتم سنوگرافی وضعیت تو را کاملا مطلوب و طبیعی تشخیص داده بود... درست یادم نیست که چه ساعتی از روز بود که تلفن زنگ زد . مردآذری بود که صدایش کمی بغض داشت: "ناراحت نشی ها.... ولی خبر دادن بچه راضیه مرده... چهار روز پیش متوجه می شن..... دوروز طول می کشه که خبر قطعی رو میدن که بچه دیگه قلبش نمی زنه...... الان هم دوروزه که بیمارستانه ..... منتظرن که بچه به دنیا بیاد..." چه مصیبتی! دیگر صدای مرد آذری را نمی شنیدم... صدای گریه علی میان ضجه های من گم شد. با آنکه از روبرو شدن با مادرت وحشت داشتم اما می بایست حداقل با او تلفنی صحبت می کردم. غروب بود که امکانش فراهم شد. سلامش که دادم با همان لهجه غلیظ ترکی اش میان اشک و آه ناله میکرد:" نذاشتن عرفانم رو ببینم. نذاشتن بچمو بغل کنم... نذاشتن ببوسمش... دیدی چی به سرم اومد؟ " اما کمی بعد به خودش مسلط شد. مثل همیشه قوی بود:"گفتن بند ناف پیچیده دور بچه خفه اش کرده ... شاید اگه روز قبل سزارین می شدم بچه سالم به دنیا می اومد... از آخرین ضربه هاش تا موقعی که مشکوک شدم و رفتم دکتر فقط 4 ساعت گذشته بود. هیچ چیز غیر طبیعی حس نکردم. فقط دلشوره ناگهانی بود که منو وادار کرد برم دکتر... " عرفان کوچولو! باور کن دنیای ما اینقدرها هم که فکر می کردی جای بدی نبود برای زندگی... درست است که پدر و مادرت طعم تلخ فقر و نداری را از کودکی چشیده بودند و زندگیشان را به سختی می گذراندند و صورتشان را با سیلی سرخ کرده بودند اما برای قدمهای کوچک و لرزان تو فرشی از عشق مهیا کرده بودند. برای دل شکسته مادرت که هرگز روی ماه تو را ندید از طرف خدا مرهمی برایم بفرست. خیلی زود! قربانت : عسل مادر علی
پس نوشت خبرهای بدی از گوشه کنار وبلاگستان به گوش می رسه. وقتی فهمیدم که برای دعا کردن دیگه دیر شده بود. آرین کوچولو رو می گم!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 2:13 فراخوان مسابگه گصه نویسی
اول خواستیم خودمان گصه این چند تا عکس را بنویسیم. اما بعد تصمیم جرفتیم از این حالت یکنواختی بیرون آمده و از شما بخواهیم که گصه این عکس ها را به سلیگه خودتان توی کامنتدونی بجذارید.
به بهترین و جالب ترین و هیجان انجیز ترین گصه احتمالا جوایز نفیسی اهدا خواهد شد. نوع جوایز و تاریخ آن متعاگبا اعلام خواهد جردید.
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 1:48 10 ثانیه ویدئو از من و خرسم
اونایی که اینترنت پر سرعت دارن... اونایی که توی ایران زندگی نمی کنن اونایی که اینترنت مجانی دارن اونایی که بیکارن اونایی که کشته مرده منن اینو دانلود کنن حالشو ببرن!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 15:49 بازی شب یلدا
باتشکر از پی براه جون که منو به این وبلاگ بازی دعوت کرد صاف می رم سر اصل مطلب تا وقت دوستان رو نگریم و مفید و مختصر در مورد خوردم پنج موردی رو که فکر می کنم رفقای وبلاگی ازش بی خبرن بر ملا می کنم : 1- اسم واقعی من عسل نیست! راستش این اسم روانتخاب کردم به امید اینکه دختر دار بشم و اسمش رو بگذارم عسل. از قضا پسر شد و اسمشو گذاشتیم علی. (اسم واقعی من الهه است) 2- چون صد در صد مطمئن هستم که مرد آذری این وبلاگ رو نمی خونه افشا می کنم که اولین عشق زندگیم رو در سن 9 سالگی تجربه کردم . وقتی پسر همسایه رو ترک دوچرخه ام سوار کردم و دور کوچه گردوندم احساسات عشقولانه ای در من متجلی شد! 3- تا قبل از آشنایی با مرد آذری از هرچی ترکه و لهجه ترکیه و اسم ترکیه و آواز ترکیه متنفر بودم. الان "نه" البته!!!! 4- با اینکه خودم مهندس نرم افزارم اما مرد آذری توی روشن و خاموش کردن کامپیوتر هم مشکل داره.... 5- من آبادان به دنیا اومدم. اصفهان بزرگ شدم. با یه ترک مراغه ای ازدواج کردم توی قم (شهر خون و قیام!!!) زندگی می کنم. و دوست دارم شمال بمیرم و جنوب دفن بشم. به قول شاعر که می گه: همه جای ایران سرای من است... از دوستای وبلاگی شهرزاد - آرام - آرزو- بابای یلدا - زهرا رو معرفی می کنم.
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 23:47 |
|







