|
ويژه نامه 1
قصد كرديم از اين به بعد هر چند وقت يكبار- شايد ماهي يكبار- يك ويژه نامه اي از خودمان منتشر كنيم تا بدين ترتيب يك بلاگ تركوني كرده باشيم . اندر احوالات مامان جانمان هم بايد بگوييم كه ايشان كماکان دچار يك حالت دپرس مانندي هستند كه البته اين موضع به بنده دخلي ندارد چون ما بچه كاملا مثبتي هستيم واز هر لحاظ رديف! شما بگوييد بچه اي كه خواب و بيداري و شير و جيش و پي پي اش به موقع و حساب كتاب است ديگر براي مامان جانش چه دردسر و مشكلي مي تواند داشته باشد ؟ من فكر مي كنم مشكل از اين اداره ساعت سازي است كه شبانه روز را 24 ساعت گذاشته. حالا مثلا اگر 30 ساعت مي شد زمين كه به آسمان نمي آمد؟ فقط فرقش اين مي شد كه مامان ما براي خودش 6 ساعت وقت استراحت داشت (البته به شرطی که هر يك ساعت و نيم يكبار شير بنده فراموش نشود!)
ويژه نامه : * قال علي ابن عسل : من تركم ولي فارسها را دوست مي دارم! * به علي مي گن چرا وقتي مي خواي بگي گاه گاه مي گي گه گاه ؟ مي گه : اخه اگه بگم گاه گاه( قاه قاه) كه خنده ام مي گيره! * توصيه هاي ايمني براي پسرهاي كتاب خون: موقع مطالعه حتما شورت خود را همراه داشته باشيد . چرا؟ زيرا...
* جواب مسابقه پست قبلي : گاو برنده مسابقه : مامان شايان و مادرخانومم جايزه : دو بسته پوشك مخصوص نوزادان 10-6 * عكس اين ماه
* سخن آخر : شما ها هم وقتي از دوران شيرخوارگي پا به مرحله غذاخوارگي گذاشتيد اينقدر پوي پي پي هاتون ضايع مي شد ؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 2:14 پیام های بازرگانی
برداشتي از يك آگهي بازرگاني خوش ساخت : سكانس اول :نوزادي درون تخت خوابيده و پدرش آويزه اي از هواپيماهاي رنگي بالاي تخت نصب مي كند... سكانس يكي مانده به آخر :پسر كه حالا مرد جوان خوش تيپي شده با لباس خلباني كنار يك هواپيماي مسافربري بزرگ ايستاده و براي پدر و مادر پيرش دست تكان مي دهد برداشت شخصي: 20 سال ديگه علي در حالي كه روي اسب نشسته و لباس كابوي به تن داره براي من و پدرش ،كمند گاو بازيشو توي هوا تكون مي ده!!! سئوال : اگه گفتين آويزه هاي بالاي سر علي چيه؟؟؟؟
پينوشت: دپرس ، دمق ، بي روحيه ، شكاك ، عصبي ،بيحوصله و بي انگيزه! حالات روحي من در اين روزهاي اخير! چی ؟؟؟افسردگي بعد از زايمان ؟؟؟؟ كسي چيزي گفت؟؟؟ |+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 16:42 روز پدر
چند روز قبلش بي خبر رفتم آزمايش خون. با اينكه يكي دو روز بيشتر نگذشته بود اما خودم مي دونستم كه اين تاخير با تاخير هاي قبلي فرق مي كنه. روزي كه براي گرفتن جواب آزمايش رفتم شب تولد حضرت علي بود : روز پدر! براي جلسه كاري از خونه زدم بيرون. يك جلسه كاملا جدي و نفسگير براي تصميم گيري در مورد پروژه اي نيمه كاره... اول رفتم آزمايشگاه. جواب رو كه از دست متصدي آزمايشگاه گرفتم با ترديد و سئوال نگاش كردم. لبخندي زد و گفت : مثبته! تا محل قرار جلسه روي ابرها راه مي رفتم. فكر مي كردم همه اونچه كه توي قلبمه از توي چشام معلومه. نگاه آدماي كوچه و خيابون حتي به چشمم يه جور ديگه بود. وقتي يادم مياد پله هاي ترياي محل قرار رو با چه وسواس مراقبتي بالا رفتم خندم مي گيره... درست مثل كسي كه واقعا بار شيشه داشته باشه. حواسم به حرفهاي حاضرين توي جلسه نبود. تمركز نداشتم. الكي مي خنديدم. به نظرم هر چيزي غير از اونچه كه توي وجودم داشتم بي اهميت و مسخره مي اومد.بر عكس روزهاي قبل كه با اصرار و جديت مي خواستم كه قسمت اعظم كارها رو خودم انجام بدم، اين بار از پذيرش هر مسئوليتي كه وقت گيرو خسته كننده باشه طفره مي رفتم. قيافه متعجب و كلافه آقاي همكارم رو هنوز يادمه كه هميشه مي گفت : با خانما مخصوصا از نوع متاهلش نمي شه كار كرد! هميشه از اين حرفش كلافه و عصبي مي شدم و كلي باهاش بحث مي كردم . اما اين بار آخري، يادمه به شوخي بهش گفتم : حق با شما بود! پارسال، هديه روز پدر براي مرد آذري من ، يك شاخه گل مريم بود با پاكت سفيد رنگي كه خبر از اومدن مسافر كوچولوي ما رو مي داد. پروژه نيمه تمام كاري بعد گذشت نزديك به يك سال هنوز به طور كامل تمام نشده اما پروژه كوچولوي شيرين من الان توي بغلم نشسته و با چشمهاي سياه و درشتش داره به حركت سريع دستهام كه اين مطلب رو تايپ مي كنم با دقت و كنجكاوي نگاه مي كنه. هديه روز پدر امسال براي مرد ارديبهشتي من، صداي قهقهه هاي شيرينيه كه دو روزه خونمون رو پر كرده.
روزت مبارك مرد آذري ارديبهشتي من. |+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 19:56 ماجراهاي اثاث كشي و مندليف
ما اومديم خونه نو! البته نه كه فكر كنيد مال خودمون يا بابامونه ها.... نه! از قديم گفتن اجاره نشين و خوش نشين! اصولا اسباب كشي پدر آدمو در مياره اما اين اسباب كشي پدر مامان من رو يه جور ديگه اي درآورد مي پرسيد چرا؟ چون اين دفعه من هم بودم . زود زود دلم براي مامانم تنگ مي شد ... زود زود گشنه مي شدم و از همه بدتر ، توي اون اوضاع و احوال قاراش ميش زورشو كارگرهاي زحمت كش كه گاز و يخچال سنگين رو سه طبقه رو كولشون مي كشيدند مي زدند وپي پي شو من مي كردم اين روزها هي كي منو مي بينه به مامانم مي گه : اين كه شكل باباشه... پس كجاش به خودت رفته؟ مامان هم واسه اينكه كم نياره مي رنگ پوستش به خودم رفته |+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 18:22 |
|




