تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 چل چلی

 

اینجانب علی ریزه در آستانه چهل روزگی قرار دارم و از کلیه دست اندر کارانی که تا این ساعت در زمینه شیردهی و تغذیه و تعویض و خواب و بادگلو گیری و بغل بغلی و ننو سواری و دارو و درمان و لالایی خونی و قربون صدقه رفتن و قس علیهذا ... برای بنده کمال همکاری و مساعدت را داشته اند تشکرات لازمه را ابراز می دارم و قول شرف میدهم که وقتی بزرگ شدم در صدد جبران بر بیایم. مخصوصا مامانی خودم که ثانیه به ثانیه در کنارم است و بابا بزرگم که موقع دل درد با لالایی هاش موجبات تسکین بنده رو فراهم می نماید و من از خوابیدن توی بغلش کلی حال می کنم.

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:32  
 دامادی
شاکی شدیم اساسی! شنیدیم که بحث حلقه بود و دامادی و جشن و ... ما هم فکر کردیم که راستی راستی قرار است برایمان آستین بالا بزنند.  جای دشمنتان خالی که این حلقه نه آن حلقه بود!!!! خلاصه که بریدند آقا....بریدند!!!!

این هم قیافه شاکی ما بعد از آن دامادی کذایی...

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:27  
 نوستالژی

هنوز اصفهانم . بهار هميشه براي من شروعي بوده براي كارهاي تازه، تصميم هاي تازه، احساس تازه و عشقهاي تازه ....

طراوت و زيبايي و نظم بي نظير اين شهر، هميشه آنرا از ساير شهرها برايم متمايز مي كند. پياده روي هاي بي پايان حاشيه زاينده رود... از پل فلزي تا پل شهرستان ... گفتگوهاي جواني... خاطرات خاك خورده دبيرستان و دانشگاه... آدمهاي چهره آشنا كه براي لحظه اي از جلوي رويت رد مي شوند و تو تا چند دقيقه بعد  به مغز خودت فشار مي آوري تا غبار فراموشي كه روي آن گوشه از خاطراتت است را پاك كني و آنها را و خاطراتشان را بياد آوري... ميدان انقلاب و مجتمع تجاري وشركت كامپيوتري و  آن پنجره رو به سي و سه پل  كه پشت آن به اندازه يك زندگي خاطرات خوب و بد دفن شده...

امسال اما ، سهم من از اين بهار ، يك پنجره بزرگ است رو به باغچه خانه پدري ، با رديف شمشادهاي شاد و سرحال و رزهاي صدپر و بنفشه هاي كوتاه و رنگي كه در يك شو با شكوه ، رنگشان را به رخ هم مي كشند و درختهاي تنومند انار و توت كه كم كم زير باري كه به دوش دارند ساقه هايشان به زمين مي رسد و آسمان، يك آسمان پاك و آبي با ابرهاي سفيد پنبه اي...

و من با نوزادي در آغوش روبري اين پنجره و اين تابلوي بي نظير ساعتها ساكن و ساكت نشسته ام، شب و روز..

ياد اولين كادويي كه برايش خريدم افتادم. يك ادكلن كه بوي پرتغال مي داد با يك شاخه گل آبشاري زرد كه صبح از دم در حياط خانه همسايه كنده بودم. چهره آن موقعش را هنوز به ياد دارم. متعجب ، خجالت زده  و كمي شاكي ! با لهجه غلیظ آذری تشکر کرد... بوي آن ادكلن را من كه هنوز به خاطر دارم، او را نمي دانم...

 

سي و يك سالگيت مبارك مرد آذری ارديبهشتي من!

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:45  
 سفر
اینکه می بینید سایه مان سنگین شده به خاطر این است که اینقدر شب بیداری و ضعف به مامان جان ما مستولی شد که بابا جان ما مامانمان را مثل یک بسته پستی برگشتی فرستاد خانه مامان بزرگمان تا چند وقتی ما اینجا بمانیم و به ما هی برسند تا از چله در بیاییم. بلکه هم مامانمان چند ساعتی در روز بتواند چرتی بزند. آخر ما وقت شیرمان شب تا صبح است و مامان جان ما هم که فداکاری دارد خفه اش می کند حاضر نمی شود یک ریزه ما را گرسنه ببیند. از آب قند و شیر خشک هم که خبری نیست...

فقط نمی دانیم این همه که می خوریم کجایمان می رود چون مامان جان ما معتقد است که ما هنوز همان علی ریزه روز اول هستیم.راستش ما توی این چند وقت که ۲۵ روز می شود یک کیلو اضافه کردیم. اما به چشم مامانمان نمی آید.  خبر ندارد تا چند روز دیگر ما یک ماهمان تمام می شود . حالا یکی بیاید مامان ما را از نگرانی در بیاورد.

آمده ایم شهر پل و گل و بلبل : اصفهان... جای همه شما در بهشت اردیبهشت اصفهان خالی....

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:54  
 پیاده روی روی اعصاب!
خواستیم بگوییم که ما در همین عمر چند روزمان به نتایج جالبی رسیدیم که آنها را تحت عنوان (( چگونه روی اعصاب مامانمان راه برویم؟)) برای همه هم سن و سالان خودمان منتشر کنیم تا درس عبرتی باشد برای مامانهایی که بچه دارند.

۱- نیمه های شب بعد از یک شیر خوردن یک ساعت و نیمه همراه با چرتهای ۵ دقیقهای وسط آن وقتی مامانمان خیال کرد که ما دیگر رضایت دادیم و داریم خواب هفت پادشاه را می بینیم و ما را با هزار زحمت آهسته توی جایمان گذاشت تا برود لالا کند ما چشمهایمان را اندازه در قابلمه باز کنیم و دستمان را تا مچ توی دهنمان کنیم و با اشتهای یک آدم گرسنه شروع کنیم به لیسیدن دستمان تا مامانمان بفهمد که ما هنوز بیداریم و گشنه و از خواب خبری نیست!!!

۲- بعد از یک شستشوی کامل کمر به پایین با همکاری مامان و بابا زیر شیر دستشویی و بعدش یک پوشک تر و تمیز و کامل بلافاصله چنان ... بکنیم که به قول بابایمان بشود با آن ده هکتار زمین را کود داد!!!

فعلا این دو مورد را داشته باشید تا بعد.

پینوشت:

پابلیش این پست در حالی که با یک دست مشغول تایپ باشی و با دست دیگر مشغول شیر دادن برای خودش خاطره ای است....

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:19  
 تفکرات

به نظر شما چرا رنگ پي پي ما ( گلاب به روي شما) اينقدر براي اطرافيان ما مهم است؟

به نظر شما چرا تعداد عطسه هاي ما در روز شمارش مي شود؟؟؟

به نظر شما چرا همه اينقدر با چشمهاي نگران به ما نگاه مي كنند؟؟ يعني از بابت رفيق ناباب و زغال خوب مي ترسن يا چيزه ديگه ؟؟؟ يعني ما هنوز براي خودمان كسي نشديم؟؟؟

به نظر شما ما چند بار ديگر بايد شير بخوريم ، چند تا باد گلوي ديگر بايد بزنيم ، چند تا پوشك ديگر بايد كثيف كنيم تا براي خودمان مردي شويم؟؟؟ 

 

 

پینوشت :

  •  خاله هنگامه! این هم کله بی کلاه ما...
  • خاله مانی! اینقدر بی معرفت نشو! خوب خودت بیا اینجا منو ببین! خر خونی بسه بابا...
  • دایی علی! صفای مرام تو!
  • خاله مامان فرین! من هرگدر(قدر) هم که ترچ(ترک) باشم بازم آبادانیم!!!
  • خاله آرزو! خانمم چطوره؟؟؟!!!

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:41