تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان
 لبخند موناليزا علي ريزه

خودمان هم مي دانيم هنوز اين كارها براي ما زود است. اگر هم اتفاقي پيش بيايد بي اختياري عضلات صورت است و هيچ تعمدي در كار نيست. اما امان از اين مامان و باباي بچه نديد بديد ما ! هميچين كه يك نيش خندي روي لبان ما مي نشيند تمام دوربين هاي هنري و خبري روي ما زوم مي كند تا بلكه اين لحظه مهم در تاريخ زندگاني ما ثبت و ضبط شود. اين اثر آماتور هم كار ماماني ماست كه ... خودتان نظر بديد...

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 9:18  
 ما توپپم

اول از همه اين ماچ براي همه خاله جانها و دايي جانهايي كه تولدم رو تبريك گفتن و كلي به من و مامانيم حال دادن!

 

 

اوضاع روبراهه و كلي خوش مي گذره. اين روزا بيشتر مي خوابم . با شير مامانيم هم كلي دارم تپل مي شم. اما اولش كه نمي دونستم چيه نمي گرفتم. حالا مي گيرم چه گرفتني!!!!!!

شناسنامه ام آماده شد و بالاخره شخصيت حقيقي و حقوقي پيدا كردم.

نام : علي

فاميل: مردآزاد

متولد و صادره: ياشاسين آذربايجان!

وزن :3 كيلو و 150 گرم

قد: 50 سانتي متر

دور سر : 35

نوع زايمان: طبيعي

علامت مشخصه : فعلا ندارم

اما يادتون نره من يه رگ آباداني دارم كه به اون رگ تركيم كلي مي چربه. مي گين نه؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 12:22  
 
خوب بالاخره من یکم فرصت دادم تا مامانی بیاد یه سری بزنه به وب... اول از همه از خاله مانی به خاطر اینکه خبر تولدم رو تو وبلاگ داد ممنونم. بعدشم که خوب الان من ۴ روزمه . طبیعی به دنیا اومدم تازه اونم نیمه شب ۲۲ فروردین! واسه اومدنم هم بابای مامانیم رو در آوردن اما خوب از اونجا که اون بچه آبادانه و خراب لاف و این حرفاس هر کی ازش می پرسه که چطور بود؟ اول عینک ریبنشو میزنه به چشمش و بعد میگه : تجربه جالبی بود!!!!

این منم در ساعات اولیه تولد

این منم در روز دوم تولد

روز سوم

روز چهارم

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 19:16  
 من آمده ام ... وای ... وای

شرح ماوقع باشد برای وقتی دیگر.

فعلا این منم در روز دوم تولدم

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 13:10  
 من اومدم. تولدم مبارک!!
|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 20:48  
 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 11:6  
 بي خوابي يا بيداري...

خواب ندارم كه! ايول دارم به خدا! خدائيش كي مي تونه مثه من دووم بياره؟ حتي مامانم هم پيش پام لنگ انداخته.آخه شما بگين . من- با اين قد قواره كه خيلي زور بزنم و رو پنجه وايستم به زحمت به نيم متر برسم ، با اين هيكل كه به زحمت از يه توپ بسكتبال بزرگتر بشم – يعني چطوريه كه مي تونم اينقدر ورجه وورجه كنم ؟ مي ترسم دست آخر آژانس انرژل اتمي مامانمو به خاطر اينكه مشكوكه به توليد ((انرژي هسته اي حق مسلم ماست)) بفرستن شوراي امنيت!!! باور كنين اگه كسي صبح به جا صبحونه نون و پولوتونيوم هم بزنه تو رگ نمي تونه عين من اینقدر توپ توپ باشه... حالا خودمو چش نزنم! اسفند دونه دونه ... اسفند سي وسه دونه.. بتركه چش حسود...

از شما چه پنهون خسته ام. دلم لك زده واسه يه خواب درست و حسابي...

 

يه خواب توي بغل مامان...

 

يا زير سايه بابا...

 

يا رو شونه مامان...

 

عميق...

 

شيرين...

 

بچسب...

 

همه اين دست و پا زدنا هم ماله اينه كه بالاخره يه راهي گير بيارم و بزنم بيرون. تازه گي ها ياد گرفتم با انگشتام ضربه بزنم. خيلي مودب و متين مثه كسي كه در خونه رو ميزنه: تق تق تق... ببخشيد مزاحم شدم. مهمون نمي خواين؟ صاب خونه تشريف دارن يا رفتن ددر؟

اگه جواب ندن خوب با پا مي كوبم. يا مثه اين فيلما ميرم دورخيز مي كنم و خودمو محكم مي كوبونم به در وديوار بلكه يه فرجي بشه. بابا به كي بگم چشام به كانتر بالاي سايت خشك شد... حالا نمي دونم من اين جوريم يا شمام احساس مي كنيد كه اين كانتره سه روز در ميون كار مي كنه؟؟؟!!! بهر حال تا اينجام آروم و قرار ندارم. خواب  رو به خودم حروم كردم بلكه مثه اين زندانياي حبس ابد كه با يه سنجاق سر نقب مي زنن منم خودمو نجات بدم. بدش كه بيام يه خواب راحت آي مي چسبه آي مي چسبه...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 4:3  
 نامه اي به خرس مهربون قهوه اي خودم

سلام.

 اميدوارم كه سلامتي برقرار باشه و در كنار خانم بچه ها به سلامتي روزگار بگذروني.

 باري عزيزم!اگر از احوالات اينجانب جويا شده باشي بايد بگويم كه همچنان گوشه دل مامانم جا خوش كردم و ملالي ندارم جز دوري روي ماهت و آرزويي ندارم جز ديدار روي مامانم اينا.

چمدونامو بستم. خونمو آب و جارو كردم. حسابي تپل مپل شدم و دلبر! مي دونم كه اون بيرونم همه چي آماده است. ساك بيمارستان با تمام لوازم مورد نياز و  يه ليست از شماره تلفن هاي ضروري ...

 

 

اتاقم كه خيلي وقته آماده است. اينم عكس تختمه كه قراره بيام توش لالا كنم. خدا رو شكر حسابي بزرگ و جاداره و مي تونم حسابي توش بپربپر كنم. حتي مي تونم شبا مامانمو توي تختم بخوابونم تو بغلم! فكر كنم خيلي با حال باشه.

اين تو حسابي ديگه تنگ شده. گاهي اوقات وسوسه مي شم بپرم بيرون. اما بعدش پشيمون مي شم. درسته كه عيده و سال نو شده و همه بي خبر و سرزده ميرن مهموني. اما خوب من از اين عادتا ندارم. خوش دارم وقتي ميام گالي(قالي!!!) گلي برام پهن كرده باشن...

مهربون خرسك نازم. من دلم برات خيلي تنگ شده. به زودي ميام و ترو بگل (بغل) مي كنم. البته فكر كنم اول تو منو بگل كني !

ديگه زياده عرضي نيست. مخلص هر چي خرس مهربونه . ياعلي.

از طرف علي كوچولو

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 17:29  
 شمارش معکوس

غنچه كوچولوي خوشبوي من!

تا شكوفا شدنت

چيزي نمونده...

 

|+| نوشته شده توسط عسل بانو در پنجشنبه سوم فروردین 1385 و ساعت 17:23