تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان

عسل بانو دختر آبادان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:10  توسط عسل بانو  | 

خوبم. چقدر خوب می شد همیشه این طور باشد! اینقدر آرام... اینقدر شاد... اینقدر بی خیال... اینکه هیچ چیز حتی قطعی 4 روزه آب یا یخ بستن کانال فاضلاب یا نایاب شدن نان سنگک و بربری یا اینهمه برفی که گوشه خیابان و معابر دیگر تبدیل به لجن زشت و سیاه رنگی شده (و خوب می دانم که حالا حالا ها چهره شهر همین طور کریه خواهد ماند)... هیچ چیز و هیچ چیز... حتی جیغ های عصبی و ممتد پسرک که وقتی شروع شود دیگر تمامی ندارد... بهانه های نامفهوم گاه و بیگاهش... بی برنامگی خوابش... بد غذایی و بد خلقی مخصوص این سنش...  هیچ کدامش دیگر آزارم نمی دهد و همه اش را راحت تماشا می کنم و رد می شوم... گاهی حتی مرد آذری از این خونسردی ام جا می خورد که: "این تویی که لکه قطره آبی روی شیشه دستشویی اینقدر عصبی ات می کرد و حالا به این کوه ظرف کثیفی که 4 روز است روی هم تل انبار شده و کم کم بوی کپک و ماندگی اش خانه را پر می کند می خندی"؟؟

بله ... این منم! خانمها آقایان! و اینک این منم... پس این همه وقت کجا بودم؟؟؟؟؟؟ راستش را بگویم؟؟؟؟؟ قول می دهید بشنوید دوباره مثل گذشته بالای منبر نروید و نصیحتم نکنید ؟؟؟؟ قول می دهید درکم کنید؟؟؟؟؟ قول  می دهید خونسرد باشید؟؟؟؟؟؟؟

راستش من یک ماهی است دوباره رفتم سراغ آن "لام " و " رام" معجزه گر! یادتان که هست؟؟؟؟ بله ... یادتان هست! که گفتید "نخور " و " نکن " و چنین و چنان ...؟؟؟؟

 

تشخیص قطعی دکتر به تنها دو جمله ای که برای شرح حالم به او گفتم این بود: " نوع کاملا حاد"! تست "استرس" و "دپرسشنم" هم 100 در 100 بود! چه افتخاری! چه می شود کرد؟؟؟ زندگیست دیگر! کدام شما حاضرید قسم بخورید به نوعی درگیر این مشکل نیستید؟ها؟ اما چند درصد از شما شجاعتش را دارید که یکروز شال و کلاه کنید و بروید دنبال درمان قطعی؟؟؟؟

چی؟؟؟ نشنیدم؟؟؟ گفتید عوارض؟؟؟ می دانم! مگر همین استامینوفن بی کدئینش را که شما مثل نقل و نبات هر روز بالا می اندازید کلی عوارض آنچنانی ندارد که مرا از عوارض این یکی ها می ترسانید؟

چی؟؟؟ خودم را جمع کنم؟؟؟؟ مسخره اش را درآوردم؟؟؟ زیادی سخت گرفته ام؟؟؟؟

این یکی را دکتر هم گفت. گفت : " مشکل شما این است که از خودتان بیش از حد انتظار دارید و زندگی را خیلی سخت گرفته اید".

چشم آقای دکتر! قول می دهم از این به بعد به نق نق های شبانه پسرم بخندم. قول می دهم فراموش کنم 16 سال درس خواندم و حالا خانه نشسته ام و دارم با پسرک شیرینم اتل متل بازی می کنم. قول می دهم به درد دل های عزیزانم بخندم و به شوخی بگیرمشان. قول می هم غم نشسته در چشمان خاله افلیجم را نبینم. کمر خم شده مادربزرگم را که پسرش جوانمرگ شد را نبینم. مردم فسیل شده این شهر را جدی نگیرم. سرمای 20 درجه زیر صفر و بخاری ها خاموش بدون گاز را موضوع" اس ام اس" کنم و برای "بر و بچز" "سند" کنم. دیگر چه؟؟؟ دیگر چه چیز خنده داری هست بگویید تا بخندم.....

...

..

.

من خوبم. بخدا!

 

 جایی خواندم که" ما آدمها فکر می کنیم برای خندیدن باید علتی وجود داشته باشد. اما حقیقت این است که انسان سالم برای شاد بودن و خندیدن نیازی به دلیل ندارد. بلکه این اندوه و غم است که "علت" می خواهد".

 

ما شادیم... همین طور الکی...ها والا!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:53  توسط عسل بانو  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:25  توسط عسل بانو  | 

شده تا حالا روی یک آهنگ بخصوص کلید کنی؟ جوری که از خروس خوان صبح تا آخر شب در همه حال و احوال مدام تکرار ش کنی؟ فرقی نمی کند روی پخش موسیقی باشد یا روی نوار ذهنت. اول هر بار که گوش می کنی انگار گوشه جدیدی از آنرا کشف کرده ای ... بعد کم کم آنرا از بر می شوی. خودت هم همنوا با آن می خوانی. آنقدر توی ریتم و شعر و آهنگ غرق می شوی که ناخودآگاه حرکاتت هم موزون می شود. ...

مهم نیست کی و چطور قطع شود. اما بالاخره تو یک وقت از آن خسته می شوی. خاموش می کنی یا به خواب می روی. بعد دیگر هرگز نمی خواهی آنرا تکرار کنی. انگار که از آن سیر و لبریز شده ای. دل زده شده ای.

من از تکرار آهنگ زندگی ام خسته شدم. دوست من! برای نوشتن٬ زندگی باید پر باشد. نویسنده ای که با تخیلش می نویسد بدون اینکه اشخاص و موقعیت ها و حوادث را از نزدیک لمس کرده باشد بالاخره روزی کم می آورد! مچش برای خواننده اش باز می شود. تو که نمی خواهی کسی فکر کند او را احمق پنداشته ام؟ نشنیدی آن جمله مشهور را که میگوید نویسنده باید در متن جامعه باشد؟ من مگر در متن کدام جامعه ام؟ در و دیوارهایی که احاطه ام کرده اند هیچ حرکت و تکاپویی ندارند. من حتی خودم هم دچار سکون شده ام. حتی از خودم هم نمی توانم بنویسم . از خودم در شگفتم که مرا چه می شود؟ شده ام مثل دریا. یک لحظه پر تلاطم و پر شور و انرژی و زندگی و لحظه ای دیگر ساکن و ساکت و مرده.

رفیقی می گفت زندگی مثل موج "سینوسی" می ماند. گاهی در فراز و گاهی در فرود. برای همه آدمها ... منتها فرکانس ودامنه اش متفاوت است.

من اما می گویم گاهی هم مسیر زندگی شبیه "سهمی" می شود. هر کارش هم که بکنی راه خودش را می رود:به قعر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:25  توسط عسل بانو  | 

شاید یک روزی به همین زودی ها اینجا را تخته کنم! چه فایده دارد وبلاگ داشته باشم اما چیزی برای گفتن نداشته باشم... شاید هم اینقدر حرف داشته باشم که دیگر ندانم چطور باید آنها را بزنم. توی سرم اینقدر فکرهای پراکنده و جورواجور هست که برای سر و سامان دادن به آنها یک عمر وقت می خواهم. اینقدر سکوت کرده ام که گاهی که لازم است نمی دانم منظورم را چطور باید تفهیم کنم. جمله هایم را هم شکسته و ناقص  می گویم. گاهی وسوسه می شوم مثل پسرک برای گفتن منظورم خودم را روی زمین بیندازم و پا بکوبم و با خشونت به سرو صورت خود بزنم...

من خسته ام. دچار آن دردی شدم که روانشناسها به آن می گویند افسردگی. تازه آن هم از نوع زمستانی اش. حوصله نصیحت و همدردی ندارم. زندگی ام فعلا همین است که هست. نه می خواهم و نه توانش را دارم که تغییرش بدهم. تجربه کردم و دیدم که تغییرات در زندگی برای من بهای سنگینی دارد. من خسته ام. از خودم خسته ام. کاش می شد خودم را عوض کنم و نقش دیگری داشته باشم. مدتهاست دوباره حس انزجار از زن بودن دارد خفه ام می کند. ای کاش زن نبودم. من خسته ام...

نشسته ام توی ماشین . تنها. پسرک و پدرش برای خرید روزنامه رفته اند. من صدای ضبط را تا جایی که می شود تحمل کرد بلند کرده ام. صدای بی نقص سیبل جان با ریتم تند آهنگش اصلا به چشم انداز روبرویم نمی خورد. اما من از این تضاد خوشم می آید. جلوتر ایستگاه اتوبوس است پر از جمعیتی که منتظر ایستاده اند و اتوبوسی که از زور مسافر درهایش نیمه باز مانده و چشمهای منتظر آنها که مدتهاست منتظر سوار شدن هستند. اتوبوس چند لحظه توقف می کند. نه کسی می تواند سوار شود و نه کسی می تواند پیاده شود. سیبل جان شادمانه می خواند . چند طلبه از کنار ماشین رد می شوند. سنگینی کتابهایشان راه رفتن را برایشان سخت می کند. انگار که دارند با ریتم راه می رود. سیبل جان شادمانه می خواند. زنها و دخترانی پیچیده در چادرهای سیاه  از تاکسی پیاده می شوند. سرمای هوای بیرون را می شود از سرخی گونه های کودک خردسال همراه آنها حدس زد. سیبل جان شادمانه می خواند. این آدمها راستی کجا بوده اند؟ حالا دارند کجا می روند؟ اینطور با عجله و پرشتاب؟  توی دنیای اینها مگر چه چیزی را قسمت می کنند که برای بدست آوردنش اینقدر عجله دارند؟... من اما دلم می خواهد زمان در همین لحظه متوقف شود. من توی ماشین نشسته باشم. سیبل جان شادمانه بخواند و پسرک با پدرش برای خرید روزنامه رفته باشند. نه یک لحظه پس . نه یک لحظه پیش...

دارم جدی جدی به تخته کردن اینجا فکر می کنم. اینجا مثل چیزی روی وجدانم سینگینی می کند. هر بار به قدر تایپ آدرس و انتظار دانلود و تماشای کانتر و کامنتها وقتم را می گیرد. از روی ویزیتورهایم شرمنده ام.

 

نوشی البته تو را نمی گویم لعنتی! تو باید هر روز بیایی اینجا و پوزت به زمین بخورد و هیچ خبری از من احمق نداشته باشی. تو که دیگر اینقدر دور شدی که داری به خاطره ها می پیوندی... حواست هست؟ ما که یک روز جزیی از زندگی هم بودیم داریم برای هم خاطره می شویم. از این مسخره تر چیزی سراغ داری؟

 

خسته ام. از خودم. از خود لعنتی خودم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:58  توسط عسل بانو  |