تبليغاتX
عسل بانو دختر آبادان






















عسل بانو دختر آبادان

وقتهایی هست که آنقدر میان روزمرگی ها گمم که حتی خودم را هم فراموش می کنم. زمان برایم چیزی می شود به اندازه  ساعت ودقیقه ای که در پیش دارم. نه کمی بعد تر ٬ نه کمی قبل تر. چنان می چسبم به زندگی که حتی خود زندگی را هم فراموش می کنم. من در نیمه راه زندگی – یعنی درستِ درست در نیمه ی نیمه اش- هنوز حس می کنم "گم کرده های" بی شماری دارم که نیافته ام "٬ناکرده های" زیادی که هنوز حسرتش را دارم و "نیمه کارهای" رها شده ای  برای وقتی دیگر یا شاید هم وقتی بهتر. هنوز خیلی چیزها را باور نکرده ام. هنوز گاهی وسوسه می شوم موهایم را دو گوشی ببندم. هنوز لاک صورتی را دوست دارم. هنوز بوی دفتر نو مستم می کند و وسوسه خواندن کتابهای بیشماری  پشت ویترین کتابفروشی میخکوبم می کند.

اطرافم پر شده از حضور پسرک. می ترسم. می ترسم نتوانم کودکی ِ شادی را برایش فراهم کنم. برای شاد کردن باید شاد بود و من شاد نیستم. عمیقا شاد نیستم. کودکی ِ شادی نداشتم. تمام شادی های کودکی ام میان  هیاهوی جنگ و تلخی آوارگی و ترس  آژیر قرمز شبانه گم شد. هنوز گاه گاه اوقاتی که چیزی آزارم می دهد کابوس آن هواپیمای جنگی سیاهی را می بینم که از بالای سرم رد شد و کمی جلوتر بمبهای سیاهش را روی پالایشگاه و شهر ریخت و بعد دود سیاه و غلیظ...  نه انگار بیهوده تلاش می کنم تا فراموشش کنم.

 پسرک قد می کشد. تارهای سفید موهای من زیاد تر می شود. دلم می خواهد بنشینم یک گوشه و با خیال راحت بدون دغدغه نان و آب و تب و کتاب و کلاسش ٬ بزرگ شدنش را تماشا کنم. نمی شود. پس کی این دلواپسی ها تمام می شود؟ و آیا هرگز تمام می شود؟

 

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 1:45 توسط عسل بانو| |

حالا آستانه تحملم اینقدر پایین آمده که دیگر نه رعایت مردآذری را می کنم نه تحمل پسرک را. همه شرایط سخت جوری دست به دست هم داده که احساس می کنم کم مانده از پا در بیایم. می روم سراغ آن قرصهای لعنتی و بهشان ناخنک می زنم تا شاید آرام ترم کنند. نمی توانم بخندم. هیچ چیز- حتی تصور بهتر شدن اوضاع - حالم را بهتر نمی کند. اینقدر درگیر افکار منفی شده ام که در باره پیش پا افتاده ترین موضوعات هم سخت بد بینم. این روزها از آن عسل بانوی آرام مثبت اندیش  خبری نیست. دلم می خواهد بخوابم ... یک خواب طولانی طولانی ... بعد بیدار شوم و ببینم همه چیز سر جایش است. من در خانه ام و آرامش دوباره به من باز گشته است.

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 1:16 توسط عسل بانو| |

حالا دلم از آن بی خیالی های دوران کودکی می خواهد. آن خنده های بی دلیل... شادی های ابدی... دویدنها و ندیدنها... خسته ام ... خسته...

دلم از آن گریه های بی امان می خواهد. گریه های دلتنگی... گریه های معصوم... بغض خالی نکرده ام را مانده ام کجای دنیای این روزهایم خالی کنم...

پیشترها داغم اندک تر بود... حالا معنای داغ را می فهمم... آن روزهای نخست ... ماههای نخست گریه هم اگر می کردم گریه از سر بی قراری و انتظار بود... دلم را وعده می دادم که می آیی... می دانستم بعد آن آمدنها و رفتنها و اشکها و گلها و طعم آن حلوای پر از گلاب یک روز صبح یا دم غروب شاید... ها ... دم غروب از پشت در دستت را می کنی زیر قلاب و بازش می کنی و آرام می خزی اتاق خودت... مثل همان وقتها ... و من مچت را می گیرم...

حالا اما دیگر انتظاری در کار نیست. ناامیدی مثل غبارتمام وجودم را فرا گرفته. دیگر می دانم که نمی آیی. مانده ام مثل آن کودک که با ناباوری قفس خالی پرنده پر کشیده اش را نگاه می کند و دیگر می داند که پرنده اش باز نخواهد گشت.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 1:51 توسط عسل بانو| |